دفتر ترجمهای با مدیریتِ کوتهفکر
تجربه کاری کارمند دارالترجمه در رسا نگاره راوک
امتیاز ۲.۰ از ۵ (تیر ۱۴۰۵).
هرگاه به روزهای کاریام در این شرکت فکر میکنم، بیش از هر چیز تضاد بین کار ترجمهام و ذهنیت مدیریت آنجا به خاطرم میآید. مدیری که مجموعه را میچرخاند هیچ نگاه استراتژیک یا انسانیای از خود نشان نمیداد؛ هدفش صرفاً گذران روزگار بود، نه نگهداشت نیرو یا رشد کسبوکار. کار در آن محیط مثل گذاشتن یک سازهی مستحکم روی زمینِ باتلاقی بود؛ با پروژههای حساس و زمانبندیهای فشرده سروکار داشتیم، اما مدیر و تیمِ بالادست بیش از هر چیز درگیر بحثهای سطحی و صرفهجوییهای ساده بودند—مثلاً کمکردن چای یا حساب کردن هزینهی یک بطری آب یا یک بستهدستمال. در حالی که ما میخواستیم کارِ درست را تحویل بدهیم، آنها فقط دربارهی امور کماهمیت و روزمره بحث میکردند. بدترین بخش، عدالتِ سیستماتیک بود: پرداختها پایین و همیشه با تاخیر یا بهانه انجام میشدند. شنیدن تمجیدهای مدیر در حالی که خودش فِرِنگ سفارش میداد، به واقع زخم را نمک میزد. بیمهها هم به درستی و بهطور اصولی اجرا نمیشدند و این نشان میداد که حقوق قانونی پرسنل برایشان ارزشی ندارد. فضای فرهنگِ آزاردهنده و فشار روانی تبدیل به ابزارِ مدیریتی شده بود؛ رفتارهای تحقیرآمیز و تحمیل فشار بیدلیل، شیوهی رایج اداره کردن بود. در حالی که سودِ کارهای ما به جیب صاحبکار میرفت، محیط کار به جای آنکه محلی برای رشد باشد، به زندانِ فکری تبدیل شده بود. این دوره برایم درسِ بزرگی داشت: فهمیدم تفاوتِ «صاحبکار» با «مدیر» چیست. حالا که از آن فضای ناسالم فاصله گرفتهام، خوشحالام، اما واقعاً برای همکارانی که هنوز آنجا ماندهاند، ناراحتم.