کارمند
تجربه کاری کارمند در دارالترجمه اودیسه
امتیاز ۳.۰ از ۵.
داستان من از این شرکت خیلی مودبانه آغاز نمیشود، اما تجربهام را به ذهن میسپارم تا سازگاری بیشتری با آینده پیدا کنم. مدیریت مجموعه رفتار حرفهای مناسبی ندارد و در محیط کاری برای تفریح، گاهی به آزار و اذیت پرسنل دامن میزند. پرداختیها و بیمه نیز همواره با مشکل روبهرو بود و پرداخت حقوق و مزایا بهطور منظم انجام نمیشد و گاهی تأخیرهای طولانی داشت. این اتفاق فشار و نگرانی زیادی به کارکنان وارد میکرد و دغدغههای مالی را افزایش میداد. از جمله نکات منفی دیگر، توجه کافی به پوشش بیمه نبود؛ با اینکه بیمه جزء حقوق اولیه هر کارمند است، در اینجا به درستی به آن رسیدگی نمیشد.
نقاط قوت
نقاط ضعف
امتیاز چندمعیاره
تجربههای مشابه
قبلاً یه خانمی اونجا بود که مدیریت داخلی دفتر رو انجام میداد و واقعاً شرایط خیلی بهتر بود. کارها نظم داشت، برخوردها مناسبتر بود و حداقل محیط کاری قابل تحمل بود. ولی از وقتی ایشون رفت و خود مالک تصمیم گرفت مدیریت رو دست بگیره، اوضاع عملاً از این رو به اون رو شد. انگار از همون موقع بود که مشکلات یکییکی شروع شد و دفتر تبدیل شد به جایی که کارمند بیشتر از اینکه احساس کنه سر کاره، احساس میکنه باید هر روز جواب پس بده. یه مالکی ف و خ که انگار از بچگی یه عالمه عقده و گره با خودش آورده و بهجای اینکه یکبار بشینه با خودشون روبهرو بشه و حلشون کنه، تصمیم گرفته همه رو سر کارمندها خالی کنه؛ انگار هر فشاری که خودش توی زندگی کشیده، باید حالا چند برابرش به پرسنل منتقل بشه. البته پول کم هم نداره، ولی گداصفتی رو به حد یک سبک زندگی رسونده! بیمه کارمندها رو فقط چند روز در ماه رد میکنه، آب و چایی دفتر رو هم باید خود پرسنل تهیه کنن و برای خرجهای معمولی دفتر انگار باید از جیب خودشون مایه بذارن. مرخصی هم تقریباً یه کلمه ممنوعه و انتظار داره کارمند هفت روز هفته در خدمت دفتر باشه؛ انگار نه زندگی داره، نه خانواده، نه خستگی. تازه نظافت دفتر و حتی سرویسهای بهداشتی هم افتاده گردن خود پرسنل؛ یعنی کارمند باید هم کار خودش رو انجام بده، هم آبدارچی باشه، هم نظافتچی، هم هر چیزی که آقای مدیر دلش بخواد. از اون طرف وقتی پای مشتری وسط میاد، ناگهان حسابوکتابش خیلی باز میشه و برای خدمات، قیمتهایی چند برابر و عجیبوغریب میتراشه. یعنی صرفهجویی فقط برای کارمنده؛ وقتی نوبت جیب خودش میرسه، داستان کاملاً فرق میکنه. اخلاقش هم که نگم؛ اخم، بدخلقی، تحقیر و غر زدن، انگار جزء شرح وظایف مدیریتش نوشته شده. طوری رفتار میکنه که آدم فکر میکنه مدیر بودن یعنی کاری کنی همه ازت حساب ببرن، نه اینکه بهت احترام بذارن. خلاصه، قبلاً با وجود همون امکانات محدود، دفتر یه مدیریت داخلی داشت که حداقل فضا رو قابل تحمل نگه میداشت. اما از وقتی مالک خودش شده مدیر، انگار همهچیز فقط حول کمکردن هزینه برای پرسنل و بیشترکردن فشار روی اونها میچرخه. یه دفتر کوچیکه با مدیری که جیبش شاید پر باشه، ولی رفتارش گداصفتانه است؛ محیطی که آدم حرفهای و با شخصیت، بعد از مدتی به این نتیجه میرسه که مسئله فقط حقوق نیست؛ بعضی جاها آدم برای حفظ عزتنفسش باید دنبال راه خروج باشه.
وقتی به روزهای کاریام در این دارالترجمه فکر میکنم، بیش از هر چیز تضاد میان خدمات تخصصی زبان و دید محدود مدیریتی در ذهنم نقش میبندد. مدیریتی که با رفتارهایی بیادب و رفتارهای کلاهبردارانه اداره میشد و توسط فردی با نام مستعار "***" کنترل میشد، نمونهای بود از نداشتن درک استراتژیک و انسانی از یک کسبوکار. کار در آنجا شبیه ساختن یک بنا روی زمینی باتلاقی بود؛ دغدغه اصلی مدیر نه ارتقای کیفیت خدمات ترجمه یا ایجاد فضای پویا، بلکه تمرکز روی نیازهای روزمرهای محدود بود که گاهی حتی به اندازهی یک بطری آب معدنی یا یک بسته دستمال میرسید. در حالی که ما با ددلاینهای فشرده پروژههای حساس را تحویل میدادیم، اتاق مدیران از بحثهای سخیف و بیمایه پر بود که نشاندهندهی نگاهی کوتاه و کودکفکر به مدیریت بود که فقط برای 오늘 زندگی میکرد و هیچ علاقهای به حفظ سرمایههای انسانی نداشت. بزرگترین درد این محیط، بیعدالتی سیستماتیک بود. حقوق نه تنها ناچیز بودند، بلکه بهطور مداوم با تاخیرهای طولانی و بهانههای واهی پرداخت میشدند. برای ما که مخارج زندگیمان به همان حقوق وابسته بود، شنیدن توجیههای مدیر در حالی که خودش سفارش غذاهای گرانقیمت از بهترین رستورانها را برقرار میکرد، نمک پاشیدن به زخم بود. بیمهها هم وضعیتی مشابه داشتند؛ رد شدن ناقص و غیراصولی حق بیمه نشان میداد که حتی برای قانونیترین حقوق پرسنل هم ارزشی قائل نیستند. فرهنگ آزار بخشی از ابزار مدیریتی او شده بود؛ فشارهای بیدلیل و رفتارهای تحقیرآمیز، راهی بود که او فکر میکرد میتواند قدرتش را به رخ بکشد. در حالی که او غرق در سودهای استثمار ما بود، محیط کار به جای فضایی برای رشد و همکاری، به زندان فکری تبدیل شده بود. آن دوران یادآور تفاوت میان صاحبکار بودن و مدیر بودن است. حالا که به آن روزها نگاه میکنم، خوشحالم که از فضای مسموم فاصله گرفتم، اما برای همکاران عزیزی که هنوز در چنبرهی این مدیریت کوتاهفکر گرفتارند، تأسف میخورم. تأسفآور است که دارالترجمهای با این سطح از ادعا توسط فردی مدیریت میشود که جهانبینیاش به اندازهی هزینههای روزمرهاش محدود شده است. وقتی حقالناس (حقوق و بیمه) اولویت آخر باشد، یعنی مدیر صرفا جیببر حرفهای یک مجموعه است، نه مدیر یک فضای فرهنگی.