فروش
تجربه کاری فروش در موپن
امتیاز ۱.۰ از ۵.
در ابتدای کار، با فضای سمی شرکت روبهرو شدم و احساس میکردم انگار وارد پادگان شدهام. onboarding هم به اندازه کافی نیست و اصولا به کارمندان توجه نمیشود. مدیر فروش به گونهای با من رفتار کرد که گویی با یک دانشآموز کلاس اول طرف است؛ همه چیز از همان اولین روز با دستنوشتهای برای امضا آغاز میشد که نفهمیدم دقیقا چه ارزشی از من میخواهند و چه چیزهایی در ارزشهای سازمانی وجود دارد. به نظر میرسید که از همصحبت شدن با همتیمیها پرهیز میکردند و در چنین فضایی هر اتفاقی بیفتد، مربوط به من نمیشود.
امتیاز چندمعیاره
تجربههای مشابه
برای تجربهای که از طرف کاربر ارائه شده، ترجمه و بازنویسیای تازه و طبیعی ارائه میکنم و از بیان قاطعانه علیه نام شرکت به هر شکل غیرمنطقی پرهیز میکنم. در واقع، به خاطر فضای کار و فشارهای موجود، احساس کردم که هر ماه کارکردن من در اینجا فشارهای روانی شدیدی به همراه دارد و به همین دلیل تصمیم گرفتم مسیر کار را با تردید ادامه ندهم. مدت کوتاهی که در این مجموعه بودم، باعث شد تا به شدت به دنبال حمایت و مراقبتهای روانی بیفتم و گاهی احساس کنم که باید برای پیدا کردن راه بهتر به دنبال ابزارهایی برای کنترل استرس باشم. با وجود اینکه در محیط کار مشکلاتی وجود داشت، من به دنبال راهی بودم تا از فشارها کم کنم و امنیت روانیام حفظ شود. در نهایت، با توجه به تجربهی کار، به این نتیجه رسیدم که جدا شدن از این مسیر برای سلامت و آرامش تصمیم بهتری بود.
از نخستین روز فهمیدم که فرآیند استخدام چندان منظم نبود و تجربهام پر از سردرگمی بود. دوبار برای مصاحبه رفتم؛ بار اول منابع انسانی صحبت کرد و بار دوم مدیر ارشد شرکت با من برخورد کرد و گفتند از فردا میتوانم کار را شروع کنم. پس از ۱۵ روز کارآموزی حضوری در تهران، امکان کار از راه دور برایم فراهم شد و مقرر شد پنجشنبهها تعطیل باشد و ساعات کار از ۸ تا ۱۸ باشد. قرارداد سه ماهه به عنوان امنیت شغلی وجود نداشت و میزان ارتباط با مدیریت هم خیلی خوب نبود. وقتی سرپرست رفت به سمت مدیرعامل ارتباط گرفتم و با نمونههایی از رفتارهای گذشته مواجه شدم که خیلی ناراحتکننده بود، درخواست کردم با او صحبت کنم اما پاسخ دادند که وقت ندارند. دو ماه بعد گفتند بیای و با هم صحبت کنیم، اما در آن زمان تصمیم گرفتم از شرکت جدا شوم. با وجود اینکه سایر همکاران از رفتارهای مذکور صحبت میکردند، من هم روشن کردم و تأیید کردم که مشکلات وجود دارد و نهایتا حقوق را که معمولا به صورت بیدلیل دیر میپرداختند، بهموقع دریافت نکردم. به بهروزرسانی حقوق من هم بهطور دقیق رسیدگی نشد و گمان میکنم قراردادم دوباره به صورت معوق مطرح شد. وقتی پیگیر شدم گفتند قرارداد باید برسد تا پرداخت بعدی انجام شود و من گفتم نباید این گونه باشد؛ آیا من نباید انتظار داشته باشم که کارفرما به سؤالات من پاسخ بدهد؟ در نهایت برای حقوقم و روند پرداخت با سؤالاتی مواجه شدم و به نتیجهای مبهم رسیدم. میشد برخوردها بهتر باشد تا حقوق بهدرستی پرداخت شود و نیروی ثابت بیشتری داشته باشند؛ همیشه استخدامیهای بیشتری دارند و حفظ کارکنان هم اهمیت دارد، مثل حفظ مشتریان. با این وضعیت، میزان برخورد مدیریت صفر بود و مزایا و فرصتهای یادگیری هم چندان وجود نداشت. اگر هدفتان پیدا کردن فضایی دقیق و پایدار است، موپن جای مناسب کار نیست.
ما از اول کار فهمیدم که جو کار اونجا خیلی سخته و به مرور دیدم که مدیریت به شکلی فشارآور عمل میکنه. حقوق پایهای داشتم اما پاداشی که میگرفتیم فقط برای کنترل نیرو و تحقیر بود. برای هر تجربه، گروه تلگرامی اختصاصی با حضور فقط من و مدیرعامل ساخته میشد و هر اشتباهی که میکردم با هشدارهای مداوم مواجه میشدم. مدیرعامل برای هر اشتباه کوچک با هشتگی خاص شوخی نمیکرد و از پاداش کم میشد. لحظه به لحظه کار را زیر نظر داشتند و اگر گزارش من دو دقیقه دیر ارائه میشد، همان جا در گروه تذکر میگرفت. دائم هم تذکر میدادند که تعداد هشتگهای من زیاد است و این آرامش کار را از دست میداد.
شرکت موپن را تجربه کردم و احساس کردم اوج بیاحترامی در فرآیند مصاحبه بود. تماس اولیه با من گرفته شد اما رفتار گوینده بسیار بیادب بود و مصاحبه اول با چند سوال بیمعنی آغاز شد که بدون معرفی از طرف مقابل پرسیده شد. در مصاحبه دوم، فردی با معرفی ناقص وارد سوالات شد و فاصله بین پرسشها طولانی بود تا حدی که گویی ارتباط قطع میشد. در نهایت گفتند برای دوره آموزشی به ارومیه بیایم و یک فایلی برای افشای اطلاعات ارسال شد تا آن را به دفتر خانه ببرم. وقتی فایل را فرستادم، دیگر پاسخ نگرفتم و گم شد.
به خاطر این که به صورت دورکاری هر روز فقط یک ساعت برای یک CTO کار میخواهم، یک آگهی در جابایجا دیدم و چون مدتزمان حضوریام پارهوقت بود، تصمیم گرفتم روزانه یک ساعت دورکاری انجام بدهم. وقتی رفتم دفتر، با شخصی به نام یکتا مواجه شدم و رفتار او خیلی تند بود؛ فکر کردم شاید به خاطر این باشد که من پارهوقت هستم و جای دیگری هم رزومهام را فرستادهام، بهنظر میرسید دعوایی بین ما رخ میدهد اگر همانجا بحث کنیم. صبح آن روز پس از ورود به شرکت متوجه شدم جو کارگاه تغییر کرده و به نظر میرسید کارفرما هم با پیامکی خبر از حضور من داده باشد؛ انگار رزومهام را دیدهاند و تصمیم گرفته بودند اگر برخورد بدی نکنم، شاید کارمان به نتیجه برسد.
همه چیز را از زبان خودم روایت میکنم: از همان ابتدای کار در واحد پشتیبانی مشتریان، حس کردم که محیط مناسبی نیست و ارتباط میان همکاران به سختی میگذشت. گفتند همان روز دوم دوره آموزشی را بگذرانم و بعد از آن برای حضور در جلسهای دعوت شدم که با حرفهای بهدنبالشدن علاقهمند بودن من آغاز شد. اما واقعا تجربهای نبود که توقعش را داشتم و به نظر میرسید فضایی که ایجاد شده بود اجازه گفتوگو و تعامل آزاد را نمیداد. تصمیم گرفتم با وجود این مشکلات به کار ادامه بدهم، اما احساس کردم جای امنی برای من نیست.