Picker
تجربه کاری Picker در خانومی
امتیاز ۱.۰ از ۵.
برای سه ماه به عنوان پیکر در خانومی کار کردم و فضای کار آنقدر خوب نبود که بتونم ازش رضایت داشته باشم؛ حقوق و ساعات کار رو به درستی محاسبه نمیکردند و قانون مرخصی هم رعایت نمیشد.
نقاط قوت
نقاط ضعف
امتیاز چندمعیاره
تجربههای مشابه
وقتی برای اولین بار به خاطر یک مصاحبه با تیم منابع انسانی در شرکت خانومی رفتم، در ادامه یک جلسه فنی هم داشتیم. سطح و نوع سوالات فنی نسبتا خوب بود، اما نتیجه مصاحبه را همان روز یا همان موقع دریافت نکردم. پس از گذشت یک ماه پیگیر شدم و گفتند که نتیجه را اعلام میکنند، اما دوباره خبری نشد. دوباره تماس گرفتم و گفتند برای اکنون جذب نداریم. این رفتار واقعا نامناسب بود؛ انتظار داشتم حداقل یک پاسخ شفاف بدهند بعد از انجام کل فرایند و این مدت طولانی.
من از ظاهر شرکت خیلی خوشم میگفتم اما وقتی کار رو آغاز کردم فهمیدم چه افراد بیمسئولیتی اونجا حضور دارن که از وظایفشون سر در نمیآرند. تعطیلی رو به ندرت میتونیم پیدا کنیم و حقوق به نسبت کار خیلی پایین هست. با وجود این، برای همین دلیل ماهی یک بار کل تیم عوض میشه چون کسی به دوام تیم نمیمونه.
خیایان با رویای نمایش شرکت رویایی شروع شد و وقتی وارد کار شدم فهمیدم واقعا اون حس عالی توی درونم نیست. به نظر میرسید برخورد اول با لبخند و ادعای محیط عالی، فقط ظاهر قضیه است. اما به محض شروع به کار، حس کردم مثل یه نیروی اضافه و بیارزش به من نگاه میکردند و تصور میکردند همینجا با سرت گرم کار بسازم. از ساعات کار دائما خبری از تعطیلی نبود و تاکید میکردند که اینجا باید بیوقفه کار کنیم، چون همیشه تخفیفها وجود دارد و کار هم سنگین بود و خیلیها کمر درد میگرفتند تا جایی که اغلب مجبور به گرفتن مرخصی استعلاجی میشدن.
تجربه من از کار در خانومی پر از تضاد است: ظاهر شرکت ممکن است فریبنده باشد اما واقعیت این است که کارمند عادی به سختی دیده میشود و انگار تنها وظیفهاش این است که کارش را انجام بدهد و بس. رفتار مدیران با من از همان اول نشان داد که قدری تفاوت بین جایگاهها وجود دارد و در مقابل هر سوالی معمولا پاسخی دوستانه و سازنده نمیگیرم. نارضایتی از مدیریت و واحد منابع انسانی یک تجربه همیشگی و روزمره است و به ندرت اتفاق میافتد که چیزی به تصویر لینکدین اضافه شود. تغییر مداوم نیروها هم به چشم میخورد و حتی اطرافیان هم متوجه این مسئله بودند، چه همسایهها چه افراد مرتبط با مسیر شرکت. یکی از نکات تلخ این است که هیچ فرصت مشخصی برای پیشرفت وجود ندارد و اگر لازم باشد، گاهی یک نفر بالادستی بیسواد معرفی میشود تا مشکلات را به دوش بگیریم و شما مجبور میشوید با این وضعیت کنار بیایید. در بحث حقوق هم اگر مرتب حضور نداشته باشی، به شدت با کمبودها روبهرو میشوی. مدیران شرکت جز کارمندانی معدود که باقی میمانند، سریع از موقعیت خارج میشوند یا با نام و رسم خانومی از آنجا خارج میشوند و اکثر افراد با دانش سطحی به کار میآیند. فقط چند نفر هستند که کار بلد هستند و حقوقهای مناسب میگیرند و به مدیریت وصلاند. نتیجه این است که ظاهر شرکت فریبنده است و حس خوبی به وجود نمیآورد؛ تمام انرژیم را میگیرد و انگیزه را از بین میبرد. متأسفانه به نظر میرسد که مدیریت mikromnagement حاکم است و بهطور معمول هر خطای کوچک به گردن همکاران میافتد. واحد منابع انسانی هم حال و هوای بهتری از گل chor در ورودی ندارد.
من در خیلی از مواقع با هدفهای دستنیافتنی روبهرومی شدم که توی ذهنم شکل میگرفت و همیشه باید با هر قیمتی به آنها میرسیدم. با اینکه داشتن هدف خوبه، اما این توهم با واقعیت تفاوت داشت و این دو از هم جدا بودنشان مشخص بود. فضای مدیریت بینظم شده بود و از طرفی انتظار داشتند به آنها دست یابیم. در کنار همه اینها، تنها نکتهی مثبتی که بهدست آوردم، دوستهای خوبی بود که در اینجا پیدا کردم. در کل پیشنهاد میکنم دیگه ادامه ندم؛ شرکتهای دیگه امکانات بهتری دارند.
در دست من تجربهای از خانه کار نیست تا آن را به شکلی تراشیده به رخ بکشم؛ اما با دیدی انتقادی از فضایی که در آن کار کردهام، میخواهم اطرافم را بازتعریف کنم. در ابتدای کار، با رویی گشاده و برخوردی محترمانه از من استقبال کردند و تا سطح بالایی درباره امکانات شرکت و پتانسیلهای آن صحبت شد تا تصویر رویایی از شرکت در ذهنم ساخته شود. به سرعت مشغول به کار شدم و به مرور ضعفهای عمیق شرکت را درک کردم. هدفهای فروش به گونهای تعیین میشد که گویی رقمی غیرواقعی و دستیافتنی به نظر میرسید. از همان صبحهای اول وارد ساختمان که میشدم، فضای منفی بین همکاران احساس میشد. جلسات ارزیابی روزانه با حضور واحدهای مختلف و مدیریت، در نگاه اول قابل تحسین بود اما در همان جلسات به جای شناسایی مشکلات و یافتن راهحل، به مقصرسازی میپرداختند و با رفتاری تند با برخی افراد، احساس ترس را در میان تیم تقویت میکردند. استرس شدید، به یکی از اصلیترین حسهای روزانه تبدیل میشد. رفته رفته رفتار مدیران تغییر میکند و به من و همکاران، کارهای سنگین اضافی سپرده میشد و تنها میماندیم. تعطیلی پنجشنبهها وجود داشت اما در روزهای کاری با حجم بیحد و حصر کار و جلسات تا ساعات cuối شب مواجه بودیم و کمبود رضایت از کار بسیار محسوس بود. برای اثبات بخشی از این روایت، تصویری روی دیوار شرکت وجود دارد که سال گذشته را نشان میدهد؛ به جز چند نفر کم که اتفاقا از بستگان مدیر هستند، اغلب کارکنان شرکت تغییر کردهاند.