با دیدی از کارفرما به شرکت ویستا نگاه میکنم و تجربهام را به زبان دیگری بازگویش میکنم. در یک تجربهی کاری با این شرکت —به نام مشهورش دانشگاه بنیان— تنها یک نکته را خاطرنشان میکنم که از این انتخاب پشیمانم و میخواهم با خواندن نظرهای دیگران یا مشورت از افراد مختلف وارد چنین مسیری نشوم. برای روشن شدن پشت قضیه باید بگویم که سالها از آن ماجرا گذشته و این نوشته مگر نه عصبانیتم است. آنچه مینویسم واقعیتی است که برای من اتفاق افتاد. ای کاش میشد به حجم بیکفایتیهایش اشاره نکرد، اما واقعیت این است که تا به حال در هیچ جایی چنین سطحی از ناتوانی را تجربه نکردم. وقت نوشتن همه جزئیات را ندارم و صرفا نکات اصلی را میآورم: ۱- قیمت: از میان شرکتهایی که نرخ دریافت کردیم، این شرکت گرانترین بود. ۲- پروژه در ابتدای کار بهدرستی درک نشد و نتیجهای کاملا متفاوت از چیزی که انتظار داشتیم تحویل شد. ۳- مشاورهی دقیق و سازنده وجود نداشت. وبسایت با رویکردی ابتدایی و معمولی شد و این کار، کار ویرایش در آینده را دشوار میکرد. در نهایت فهمیدیم که طراحی هم میشد در وردپرس با هزینه کمتر و امکان ویرایش و انعطاف بیشتر. ۴- تیمهای مرتبط با پروژه از مدیر محصول تا تیم فنی، مرتبا تغییر میکردند و این بیثباتی باعث طولانی شدن پروژه شد. ۵- انتقال سابقه به نفر بعدی بهراحتی انجام نمیشد؛ هر چه عوض میشد، باید کل پروژه را از صفر تا صد برای همکاران جدید توضیح میدادیم. ۶- شرکت فاقد پاسخگویی و مسئولیتپذیری بود. اگر ناراضی بودیم، هیچکس بالاتر از مدیر محصول برای رسیدگی نبود و تماس با مدیران بالاتر هم بیپاسخ میماند. ۷- پشتیبانی هم ضعیف بود؛ پس از پایان پروژه کسی مسئول رسیدگی به مشکلات نبود. این تجربه من بود و نتیجهاش این است که صلاح کار را بهتر از این میدانم که دوباره وارد چنین فضایی شوم.
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
بهتازگی در شرکت فالنیک تجربهای داشتم که میخواهم با دقت بازگو کنم تا واقعیت فضا و رفتارهای کاری را بهتر بشناسید، اما بدون ارائه هیچ ادعای قطعی یا غیرواقعی. در بخش فروش احساس میکردم سود فروشهایی که انجام میدهم سه ماه بعد به دستم میرسد؛ یعنی فرایند پرداختیها با تاخیر انجام میشود و این موضوع برایم پیچیدگیهایی ایجاد میکرد. همچنین رابطههای همصنفانه در محیط خیلی محدود بود و احساس میکردم که نباید با همکاران احساس صمیمیت یا نزدیکی نشان بدهم؛ در این فضا اگر تصمیمی برای انجام کاری با همکار یا ابراز علاقهای وجود میداشت باید حتما به مدیر مربوطه گزارش میدادم و در صورت بروز روابطی که ممکن است به ازدواج بینجامد، کارم را احتمالا از دست میدادم. در واقع به نظر میرسید همه مدیران و سرپرستان در یک مسیر همکاری و تبادل فایل مشترک هستند. از نظر پرداختها هم وضعیت بهتر از این نبود: گفته میشد حقوق هر ماه پرداخت میشود اما در عمل با تاخیر انجام میشد و مبلغها به موقع به دست من نمیرسید. از طرفی مدیر مجموعه از همه میخواست هر شب وضعیت کارها و پیشرفت شرکت را از طریق پیامک گزارش کنم که امروز چه درصدی از کارها را انجام دادهام و چه مقدار از وظایفم تکمیل شده است. به نظر من، در انجام کارها تا حدی سختگیرانه رفتار میشد و با این وجود مدیریت خیلی کارآمد به نظر نمیرسید. در تیم انبار، فردی مسئول خرید بهعنوان مسئول اصلی معرفی میشد و به نوعی مسئول بودجه یا پولی که برای کارهای مختلف لازم میشد؛ بهعبارت دیگر هر کاری که انجام میدادم با درخواست پول همراه بود و انتظار میرفت از هر درخواست درآمدی برای شرکت دریافت شود. این روال به حدی بود که حس میکردم برخی رویکردها بیش از حد مادیاند و انصافا خیرش به من نمیرسید.
به نظرم چالش اصلی اینجا این بود که نیروها توی این سازمان نسبت به سایر تیمها اولویت چندانی ندارن. حقوقهامون با تاخیر پرداخت میشد و سطح حقوق هم معمولا در حد متوسط شرکتهای مشابه بود؛ هرچند فضای روابط خیلی گرم نبود اما حس امنیت و احترام بین همتیمیها همیشه وجود داشت. از مزیتهای قابلتوجه مجموعه، شناوری بالا، امکان دورکاری و نسبتا بالای پروژهها در مقایسه با رقبا بود و همواره استاندارد بودن روش کار در تولید و توسعه محصول دیده میشد.
در جایی کار میکردم که از همان ابتدا نکتههای منفی فراوانی داشت. برایم روشن بود که با وجود وعدههای پرزرق و برق حقوق، نباید به تجربهی کار در آنجا فکر میکردم. مدیریت آنجا را بهنام خانم که بهنظرم با عنوان دکتر معرفی میشد، قابل قبول نمیدانم؛ رفتارها و قولهای پراکنده و نامطمئن زیادی دیده شد. با وجود ادعاهای فراوان دربارهی شرایط مطلوب، واقعیت این بود که پس از مدت کوتاهی همکارانم یا ترک کار میکردند یا کارشان را رها میکردند، و اکثر آنان بعد از مدت کوتاهی تصمیم به استعفا میگرفتند. از همان روزهای ابتدایی استخدام، با بسیاری از همکاران صحبت میکردم و متوجه شدم اکثرشان دورههای کوتاهی آنجا بودند و برخی تازهواردها برای نگه داشتن نیروها استخدام میشدند تا در نهایت حقوق و مزایایشان به دستشان نرسد و در نتیجه استعفا بدهند. من نیز فقط یک ماه آنجا دوام آوردم و احساس کردم وضع به آن اندازه که نسخهشان میگشت، مناسب نیست؛ به حدی که ناچار شدم فاصله بگیرم. در طول این مدت چند بار با کلانتری مواجه شدم که در بیش از سی سال سابقهام چنین تجربهای بیسابقه بود و دیدم که بسیاری از نیروها بعد از مدت کوتاهی ترک کار میکردند. توصیهام این است که به هیچ عنوان به سمت چنین محیطی نروید و به رعایت حقوق خود توجه کنید.
در یک شرکت کوچک و نسبتا غیرحرفهای کار میکردم که وقت من را با مصاحبههای طولانی به طور کامل میگرفت. ادعای برخورداری از فرهنگ کاری مناسب را داشتند، اما واقعیت میدیدم که میکرومنیجمنت حرف اول را میزند. سه مصاحبه گذشت که به طور مجموع نزدیک به چهاردهمین ساعت از زمانم را به خود اختصاص داد.
در حال حاضر شرکت فینوتک پارس بود که تجربهام را به اشتراک میگذارم. مدیرعامل بهتازگی از جایگاه قبلی خودش کنار رفت و ساختار شرکت بههم ریخت؛ از مدیران و معاونها هم که هر کدام قصهای دارند. از معاون فروش و مدیر فروش تا مدیران مالی، همگی داستانی جداگانه دارند. دو مدیر مالی اخیر واقعا تفاوتهای عجیبی داشتند؛ یکی با نام پ و دیگری با نام م. این آخری تازه نفری آورده بود با عنوان کارشناس ارشد و سرپرست. بهنظر میرسید پیشرفتها یکشبه رقم میخورد و هر کار از واحد ما به او ارجاع میشد، پاسخ میداد که به او ارتباطی ندارد یا با او نیست. صدای بلندش و لحن گفتارش طوری بود که واقعا مشخص نبود از کجا آمده است. جالب است که همان حرفهای قدیمی درباره مشکلات اخلاقی که پیش از این در واحد محصول وجود داشت، اکنون دقیقا بین مدیر و کارشناس ارشد مالی تکرار میشد. واقعا جای تأسف است. فینوتک شرکت خوبیه و میتواند دوباره همینطور باشد؛ فقط باید به این افراد دقت کنند. ما رفتیم و امیدوارم مدیرعامل جدید واقعا اقدامی انجام بدهد: هم جلوی این رفتارها را بگیرد و هم بهجای قطع مزایا، مسایل اصلی را حل کند.
بهعنوان کارمند شاغل در این شرکت، محیط کار بیشتر شبیه یک شبکه پارتیمحور دانشگاهی بود تا یک سازمان حرفهای. پشتیبانی را تجربه کردم که رفتار مدیرانش تنها بر پایه روابط و استفاده از منابع انسانی کمبود دارد؛ حقوق بهطور منظم پرداخت نمیشد و فضای کاری به شدت ناسالم بود. مدیرها بهجای توجه به کار و عملکرد، بیشتر به رفتارهای غیر حرفهای مانند پیشنهاد دادن به کارمندان برای انگیزههای شخصی متکی بودند. جو شرکت به گونهای بود که هیچیک از مسائل حرفهای جدی نمیشد و نیروها برای ادامه کار مجبور بودند فقط جان بکنند. وقتی تصمیم به ترک میگرفتم، چند ماه طول میکشید تا بتوانم حق و حقوق خود را از آنها پس بگیرم و با مشکلات مالی روبهرو میشدم.
من به عنوان مشتری این مجموعه با تجربهای ناامیدکننده روبهرو شدم و اکنون در حال پیگیری قضایا از طریق مراجع مربوطه هستم. شیوههای جدیدی از کلاهبرداری وجود دارد که این مجموعه و مدیرانش به آن میپردازند و من با ادعاهای فراوانی مواجه شدهام. هنوز نمیتوانم جزئیات بیشتری ارائه کنم، اما با اطمینان میگویم که احساس بیاعتمادی عمیقی نسبت به این شرکت دارم و در حال پیگیری قانونی ماجرا هستم.
به نظرم این محیط خیلی خشک و جدی بود و رفتار مدیران هم مناسب نبود. نیروها به شکل اجباری و با فشار شدید کار میکردند، حتی تعطیلات هم با زور از سوی سرپرست demanded میشد و این برای من آزردهکننده بود. اگر دنبال کار کردن در چنین فضایی هستید، فکر میکنم بهتر نباشد، چون احتمال دارد حال شما هم بد شود. حقوق هم بهموقع نبود و به اندازهای که توقع شده بود، احترام هم دید نمیشد. به نظر من شما در اینجا واقعا به عنوان یک نیرو متخصص دیده نمیشوید؛ بیشتر بهعنوان کسی که باید سریع و بیوقفه حرفشنوی نگرانیها را انجام بدهد بدون فرصت بیان دیدگاه. تیم حرفهای وجود ندارد و رفتار احترامآمیز هم کم است؛ همه چیز خیلی خشک است. اضافهکاری پرداخت نمیشد و مزایا هم وجود نداشتند؛ حتی بیمه هم در طول دوره پرداخت نمیکردند. چیزی که در مصاحبه تفاوت داشت با آنچه در عمل دیده شد، واضح بود. به همین دلیل توصیه میکنم وقتتان را صرف این شرکت نکنید.
بهعنوان برنامهنویس بکاند، در تیم استانبول فعالیت داشتم و معمولا ارتباط چندانی با تیم ایران نداشتیم. یکی از اصلیترین چالشهای آکاف برای من این بود که همه داکیومنتها و اپلیکیشنها ابتدا به انگلیسی نوشته میشدند و پس از ترجمه، نسخه فارسی نهایی تحویل میشد. دلیل این مسیر این بود که بخشی از پروژهها توسط توسعهدهندههای غیرایرانی انجام میشدند. به نظرم این روند تا حدی سرعت پیشرفت پروژهها را کاهش میداد، اما در مجموع تجربه خوبی بود.
به خاطر اصرار بر این که اشتباه کردهام، وقتی به رسپینا پیوستم با وجود همه تجربههای منفی که پیش از آن شنیده بودم، باز هم تصمیم گرفتم کار کنم. چیزی که بیش از همه آزارم داد، نبود احترام به نیروها بود؛ محیط کار پر از شلوغی و بینظمی بود و مدیران بهخوبی از عهده وظایف خود برنمیآمدند. منابع انسانی هم با صدای دروغپراکنی همراه بود و هر ویژگی منفی دیگری در اینجا به چشم میخورد. وقت و انرژیای که صرف کردم واقعا هدر رفت و این تجربه یکی از بدترین کارهای من بود.
میخواهم بگویم که فرصتهای پیشرفت در آنجا چندان فراهم نیست و جای کار دقیقا بسته است. گروه قدیمی تحت رهبری فردی است که از نظر من سطح تحصیل و تجربهی لازم را ندارد، هرچند دلیل ماندگاری و پایداری مسیر را خوب میداند. مدیری که از او بالاتر نگاه میکند، به عنوان رقیبی با سابقهتر دیده میشود و رفتار و سابقهاش برای همه روشن است. اگر قصد شروع کار دارید، توصیه میکنم به آنجا بروید، اما فرد با سابقهی همانجا اصلا نباید به کار دعوت شود. به تیم قدیمی هم باید با احتیاط نگاه کنید چون مالک اصلی تا حالا شرکت را بارها فروخته و با قیمت پایین دوباره آن را خریده و تخریب کرده است.
شرکت توسـن را از نگاه خودم بهصورتی صادقانه توصیف میکنم و تلاش میکنم با بیانی تازه و روان بنویسم تا پیام اصلی حفظ شود اما شکل بیان تغییر کند. بطور معمول فضای طبقهها با سروصدا و برخوردهای نامناسب همراه است و برخی همکاران با گفتار رکیک و الفاظ غیرمناسب مزاحم دیگران میشوند؛ بهویژه وضع در طبقه سوم شرایط دشواری دارد و گاهی مدیران هم به نظر میرسد تمرکز کافی ندارند. از نظر سختافزار و میز و صندلی هم اوضاع مطلوب نیست و تجهیزات تازهای ارائه نمیشود؛ ارزش لازم برای فراهم کردن امکانات بهخوبی دیده نمیشود. فضای کاری بهشدت جمعی است و میزها به هم چسبیدهاند؛ حریم خصوصی وجود ندارد و باید بهطور دم به دم با همتیمیها همنشین باشی. از منظر فنی شرکت فاقد طرح منسجم و روال مشخص است و پروژهها بهصورت کم و بیش مدیریتی هیئتی دنبال میشوند و برگشت کار یا برنامهریزی زمانبندی بهطور قابل قبول وجود ندارد. ممکن است چند ماه یا حتی سالی در مجموعه بمانی، اما به توانمندیهای فنیات به اندازه کافی توجه نمیشود. در نتیجه، این مشکلات بنیانی بهنظر میرسند و اگر رفع نشوند، خروج نیروهای موجود و روند کاهش تعادل در تیم تداوم خواهد داشت. به نظرم حضور بخش منابع انسانی برای شناسایی رفتارهای ناسالم و برخورد مناسب با آنها ضروری است تا جو کار آرامتر و قابل اعتمادتر شود.
اگر بازی مافیا را دوست دارید، راهبرد هوشمند شهر یکی از جدیترین میدانوها برای تمرین به نظر میرسد؛ نه از آن مافیاهای آخرشب و خنده و خداحافظی، بلکه بازیای که وسط ساعات کاری جریان دارد. نقشها مشخصاند و دست هیچکس روی کاغذ نیست؛ اما خبرها به طور روشن برای بعضیها پیداست و از قبل میدانند چه کسی باید حذف شود. در این مجموعه، شهروندان بهظاهر با صداقت حرف میزنند، اما روایتها در جای دیگری ساخته میشود. مدیری که فکر میکند اگر خوب کار کند و ایده بدهد و مسئله را محترمانه مطرح کند، بالاخره دیده میشود، به مرور درمییابد که مسئله فقط کار نیست؛ اینکه در کدام حلقه، چه کسی پشت سرت ایستاده و چه کسی روایتت را میسازد و چه کسی قبل از شنیده شدن حرفت، معنای آن را تغییر میدهد. از بیرون، شرکت بهنظر یک بنگاه رسمی و بانکی است با عنوانهای شیک، پروژههای مهم و واژههای مرتب سازمانی، اما وقتی کمی دقیقتر نگاه کنی، میفهمی کنار این ساختار رسمی، ساختاری واقعیتر هم وجود دارد؛ ساختاری که در چارت رسمی دیده نمیشود اما روی آدمها، فرصتها، حذفها و روایتها تأثیر میگذارد. شهر روی کاغذ ساده مینماید؛ مدیرعامل، معاونتها، منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم، مسیر اداری و غیره هستند. اما روزمرگی چیزی دیگری نشان میدهد: تصمیمها گاهی از مسیر رسمی میآیند، اما وقتی ردشان را دنبال کنی، به روابط و رفاقتها و کانالهای قدیمی و آدمهای منتخب و روایتهای پشتصحنه منتهی میشوی. در چنین فضایی نقشها به موازات مافیا شبیهاند: - شهروندانی که واقعا کار میکنند اما قدرت روایت ندارند. - کسانی که همواره به مرکز قدرت نزدیکاند و از هر رأیگیری جان سالم به در میبرند. - کسانی که نه تنها حرف میزنند بلکه معنای آن را نیز جا به جا میکنند. - منابع انسانی با ظاهری بیطرف، اما در عمل گاه چنین احساسی منتقل نمیشود. - مدیرانی که حرفها را میشنوند اما به اقدام منجر نمیشود. - و افرادی که ظاهرا نقش فنی دارند اما در عمل مثل بازوی اجرایی یک شبکه غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای اصلی این فضا ک.ز است؛ با عنوانی که در دورههای مختلف عوض شده، اما آنچه از نزدیک دیده میشود، فقط عنوان نیست. نفوذ غیررسمی او در تصمیمها، افراد، تیمها و روندهای سازمانی نقطه تمرکز است. کنار او پیمان خسروی ایستاده که در شرکت با نام پیمان شناخته میشود، هرچند بچهها میگویند جواد است و ترجیح میدهد پیمان صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما اثر واقعیاش در فضای تیمی فراتر از یک نقش فنی است؛ او نهتنها کار را جلو میبرد، بلکه افراد را نیز در مدار خود نگه میدارد. همراهشان ا.س حضور پررنگی دارد؛ فردی که بهعنوان فرد نزدیک به ک.ز شناخته میشود و نقش او فقط یک کار اداری ساده نیست. بسیاری از اوقات به نظر میرسد بخشهایی از هماهنگیها و روایتها از مسیر چنین آدمهایی شکل میگیرد؛ آدمهایی که شاید روی کاغذ تصمیمگیر نهایی نباشند، اما در شکلگیری فضای ذهنی تصمیمگیرها نقش دارند. ا.خ هم از همان چهرههایی است که نامش تکرار میشود و درباره رفتارها و حاشیههای او حرفهای زیادی شنیده میشود؛ از جنس شایعات
اگر دنبال فضایی هستی که مهارتهای تیمی در پشت پرده خودی نشان بدهند، راهبرد هوشمند شهر میتواند یکی از زمینهای تمرینی جدی باشد. اینجا نه بازی مافیا به شکل خیالی پایانبندیشده، بلکه بازی واقعی در ساعات کاری جریان دارد؛ نقشها کاملا مشخصاند، اما صدای مأموریتها و روایتها گاهی از مسیر رسمی جدا میشود و کسی بهطور مستقیم اعلام نمیکند چه کسی قرار است حذف شود، اما خبرها میان همکاران جریان دارد. در مافیا، شهروند سعی میکند با صحبت درست، نشان دادن تضادها و رأی درست، اوضاع را عوض کند. در برخی سازمانها هم سوءبرداشت درست از کار کردن وجود دارد: فکر میکنند اگر خوب کار کنند، اگر ایده بدهند، اگر مسئلهای را محترمانه مطرح کنند یا وقت بگذارند تا سیستم بهتر شود، بالاخره دیده خواهند شد. اما به تدریج میفهمند فقط کار نیست که مهم است؛ بلکه این مسئله در کدام حلقه و با چه کسی پشت صحنه روایت تو را میسازد و چه کسی قبل از شنیده شدن حرفت، معنایش را تغییر میدهد. شهر از بیرون بهعنوان یک شرکت رسمی و بانکی با ساختارهای شیک به نظر میرسد؛ مدیرعامل، معاونتها، تیم فنی، منابع انسانی و تمام واژههای مرتب سازمانی حضور دارند، اما وقتی دقیق نگاه میکنی، میبینی کنار این قالب رسمی، ساختاری واقعیتر وجود دارد که روی آدمها، فرصتها، حذفها و روایتها اثر میگذارد و در چارت ظاهری دیده نمیشود. سیاست پشت صحنه بازی در این فضا مشخص است. روی کاغذ همه چیز ساده است: مدیرعامل، معاونتها، واحد منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم و مسیرهای اداری. اما تجربه روزمره چیز دیگری میگوید: تصمیمهایی گاهی از مسیر رسمی بهطرف میآیند، اما وقتی ردشان را دنبال کنی، به رفاقتها، کانالهای قدیمی و روایتهای پنهان میرسی. اینجا نقشها هم مانند مافیا طبقهبندی میشوند: - کارمندانی که واقعا تلاش میکنند اما ظرفیت روایت ندارند. - افرادی که همواره به مرکز قدرت نزدیند و از هر رأی عبور میکنند. - کسانی که فقط پیام را منتقل نمیکنند بلکه معنای حرف را هم تغییر میدهند. - منابع انسانی روی کاغذ باید بیطرف باشد، اما واقعا همیشه چنین حسی را منتقل نمیکند. - مدیرانی که حرفها را میشنوند، اما الزما اقدام نمیکنند. - کسانی که ظاهرا فقط نقش فنی دارند اما در واقع بهعنوان بازوی اجرایی یک شبکه غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای همچنان کلیدی این فضا با نام مخفف k.z وجود دارد؛ عنوان رسمیاش در دورههای مختلف تغییر کرده، اما آنچه از نزدیک میبینی تنها عنوان نیست. نفوذ غیررسمی او در تصمیمها، تیمها و روندهای سازمانی است که واقعا اهمیت دارد. کنار او، پیمان خسروی قرار دارد؛ کسی که در شرکت با نام پیمان شناخته میشود، هرچند درباره نام واقعیاش بین همکاران گفته میشود جواد است و ترجیح میدهد پیمان بهعنوان نام صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما اثر واقعیاش فراتر از یک کار فنی است و تواناییش او را در نگهداشتن آدمها در مدار خودش نشان میدهد. علاوه بر این، ا.س حضور پررنگی دارد؛ فردی که بهعنوان همسفر نزدیک k.z به نظر میرسد و نقش او خیلی وقتها تنها یک نقش اداری نیست. در موقعیتهای مختلف این حس ایجاد میشود که بخشهایی از هماهنگیها، برداشتسازیها و جابهجایی روایتها از مسیر چنین فردی انجام
مدیر جدیدی از دیجیکالا گرفتم که دائم طلبکار به نظر میرسد. بسیاری از همکاران تحت فشار کار میکنند و با وجود این همه تلاش، هیچکس واقعا قدردانی نمیکند و او همچنان طلبکار به نظر میرسد. مسئول منابع انسانی هم که به جای رسیدگی، به دور خود چرخ میزند و هیچ کمکی نمیکند. به نظر میرسد میانبندی کاری شرکتها بر پایه روابط و روابط شخصی است تا نیازهای شغلی و وظایف سازمانی. واقعا از مدیریت در این شرکت خستهام و امیدوارم هرچه زودتر بتوانم خارج شوم.
شرکت راهبرد هوشمند شهر از بیرون به نظر یک مجموعه رسمی و بانکی میآید، اما وقتی کمی عمیقتر نگاه میکنم، مشخص است که ساختار پنهان آن از ظاهر جداست و روی آدمها و روایتها اثر میگذارد. اگر بخواهم تجربهام را خلاصه کنم، میگویم اینجا بازی مافیاست، با تفاوتهایی که در کار روزمره جریان دارد و بهخاطرش قدرت تصمیمگیری تنها در دست مدیران نیست. روی کاغذ همه چیز روشن است: مدیرعامل، معاونتها، واحد منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم و مسیرهای اداری. اما واقعیت پشت این نقشه رسمی، شبکهای غیررسمی است که در چارت دیده نمیشود و تاثیرش را در فرصتها، حذفها و روایتها میگذارد. بهقوت این فضا نقشها شباهت زیادی به بازی مافیا پیدا میکنند: - شهروندانی که بهواقع مشغول کارند اما نمیتوانند روایت مستقلی بسازند. - کسانی که همواره به مرکز قدرت نزدیکاند و از هر رأیگیری جان سالم به در میبرند. - عدهای که فقط حرف را منتقل نمیکنند، بلکه معنای آن را هم دستکاری میکنند. - منابع انسانی آنقدر روی کاغذ باید بیطرف باشد که گاهی این بیطرفی در عمل وجود ندارد. - مدیرانی که حرفها را میشنوند اما لزوما به اقدام منجر نمیشود. - کسانی که ظاهرا نقش فنی دارند، اما در عمل به عنوان بازوی اجرایی شبکهای غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای عمده در این فضا ک.ز است؛ عنوان رسمی او در دورههای مختلف تغییر کرده، اما آنچه از نزدیک میبینم فقط عنوان نیست، بلکه نفوذ او در تصمیمها، تیمها و روندهای سازمانی است. کنار او پیمان خسروی ایستاده، که در شرکت به نام پیمان شناخته میشود و در واقع نام اصلی او جواد است؛ گرچه ترجیح میدهد بهعنوان پیمان صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما تأثیر واقعیاش فراتر از یک نقش فنی است و افراد را هم در مدار خودش نگه میدارد. همراه این دو، ا.س حضور پررنگی دارد و بهعنوان فردی نزدیک به ک.ز شناخته میشود؛ نقش او فقط یک کار اداری ساده نیست. در بسیاری از مواقع به نظر میرسد بخشی از هماهنگیها، برداشتسازیها و جابهجایی روایتها از مسیر چنین آدمهایی شکل میگیرد؛ آدمهایی که شاید تصمیمگیر نهایی نباشند، اما روند ذهنی تصمیمگیرها را بهسویه میکنند. ا.خ هم از همان چهرههایی است که اسمش با روایتها و حاشیههای مختلف مطرح میشود. رفتارها و حواشی او در شرکت بهقدر زیادی شنیده میشود و نه بهعنوان شایعه ساده، بلکه بهعنوان چیزهایی که وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری نگرانکننده میسازند. مسئله این است که بعضی افراد با وجود حرف و حاشیههایی که اطرافشان است، همچنان در حاشیه امن باقی میمانند. تیم فنی یا تیم دستچین؟ یکی از نکات قابل توجه این شرکت، اهمیت رابطهها در شکلدهی تیمهاست. درست است که معرفی نیروها از قبل میتواند مفید باشد؛ چون تجربهی پیشین همکاران، اعتماد اولیه را سرعت میبخشد. اما مشکل زمانی آغاز میشود که این معرفیها جهتدار میشوند و ورود افراد تنها بهخاطر پر کردن نیاز فنی نیست، بلکه برای تقویت حلقهای خاص یا ساختن تیمی است که بیش از سازمان، به یک نفر وفادار باشد. در مورد پ.خ، بسیاری از همکاران برداشت میکنند که او تمایل دارد تیم اطرافش را به
وقتی فهمیدم که برای این شرکت کار میکنم، فهمیدم خیلی با فشار و تنش کار میکردم اما حقوق آنطور که انتظار داشتم نبود. مدیریتو در حدی میدیدم که تخصصی نمیخواست و هرروز دعوا و نارضایتی وجود داشت. یکی از سهامدارها که نقش مدیرعامل هم نداشت، با رفتارش فضای کار را به هم میزد و هیچکدام از تصمیماتش واقعا کارساز نبود. چند ماهی اونجا موندم و در نهایت تصمیم گرفتم برگردم؛ گفتند که باید رویشیفت(on-call) بدون پاداش یا تشکر باشید. گمان میکردند که با این سبک مدیریت میتوانند کار را پیش ببرند؛ اما نرمافزار شرکت پر از باگ بود و هیچیک از بخشها درست کار نمیکردند.
در این مجموعه، من به صورت تماموقت در بخش تولید محتوای موسسه زبان زنگنه مشغول به کارم و برای دورهای بین یک تا سه سال فعالیت دارم.
شرکت عصر کلام زنگنه را تجربه کردم و اولین جلسه با سوپروایزر شعبه سعادتآباد، آقای فرخ، زمانبندی شد و فضای جلسه خوب بود. سطح زبان عمومیام را ارزیابی کردند، اما دقیقا در کنار آن به صورت مشترک روی Speaking کار کردیم و درباره تجربیات کاریام پرسیدند؛ در نهایت گفتند برای دمو، روی ریدینگ آیلتس کار کنم و بخش مشخصی را برای آزمون تعیین کردند. هفتهای که برای دمو آماده میشدم، با حضور سوپروایزر دوم، آقای روشندل، برگزار شد و سوالات بهطور ریز و دقیق مطرح میشدند تا جایی که گاهی اعتمادبهنفسم را هم تحتالشعاع قرار میدادند، اما کاملا مشخص بود هر دو نفر تسلط کامل دارند و جزئیات زیادی را میپرسیدند. در پایان هم نقاط قوت و ضعفم را بیان کردند و همین موضوع روحیهام را تقویت کرد. قرار دمو بعدی با رویکردی که مدنظرشان بود، تنظیم شد و من با برنامهای که داشتند خودم را آماده کردم تا در نهایت نظر مثبت بیاورند و جذب شرکت شوم. نکته مهم این بود که برای هر دقیقه از کلاس باید برنامه آماده میکردم و اجرا میکردم؛ اگرچه چالشبرانگیز بود، اما آموزنده به نظر میرسید. یک جلسه دیگر با دکتر زنگنه برای آشنایی برگزار شد که با وقار و با استدلالهای مناسب ارائه شد و بعد از گذشت یک هفته برایم کلاسهایی آنلاین و حضوری زیادی ترتیب دادند. تاکید داشتند که حتما با طرح درس مدون برای دمو پیش بروم.
با دیدی از کارفرما به شرکت ویستا نگاه میکنم و تجربهام را به زبان دیگری بازگویش میکنم. در یک تجربهی کاری با این شرکت —به نام مشهورش دانشگاه بنیان— تنها یک نکته را خاطرنشان میکنم که از این انتخاب پشیمانم و میخواهم با خواندن نظرهای دیگران یا مشورت از افراد مختلف وارد چنین مسیری نشوم. برای روشن شدن پشت قضیه باید بگویم که سالها از آن ماجرا گذشته و این نوشته مگر نه عصبانیتم است. آنچه مینویسم واقعیتی است که برای من اتفاق افتاد. ای کاش میشد به حجم بیکفایتیهایش اشاره نکرد، اما واقعیت این است که تا به حال در هیچ جایی چنین سطحی از ناتوانی را تجربه نکردم. وقت نوشتن همه جزئیات را ندارم و صرفا نکات اصلی را میآورم: ۱- قیمت: از میان شرکتهایی که نرخ دریافت کردیم، این شرکت گرانترین بود. ۲- پروژه در ابتدای کار بهدرستی درک نشد و نتیجهای کاملا متفاوت از چیزی که انتظار داشتیم تحویل شد. ۳- مشاورهی دقیق و سازنده وجود نداشت. وبسایت با رویکردی ابتدایی و معمولی شد و این کار، کار ویرایش در آینده را دشوار میکرد. در نهایت فهمیدیم که طراحی هم میشد در وردپرس با هزینه کمتر و امکان ویرایش و انعطاف بیشتر. ۴- تیمهای مرتبط با پروژه از مدیر محصول تا تیم فنی، مرتبا تغییر میکردند و این بیثباتی باعث طولانی شدن پروژه شد. ۵- انتقال سابقه به نفر بعدی بهراحتی انجام نمیشد؛ هر چه عوض میشد، باید کل پروژه را از صفر تا صد برای همکاران جدید توضیح میدادیم. ۶- شرکت فاقد پاسخگویی و مسئولیتپذیری بود. اگر ناراضی بودیم، هیچکس بالاتر از مدیر محصول برای رسیدگی نبود و تماس با مدیران بالاتر هم بیپاسخ میماند. ۷- پشتیبانی هم ضعیف بود؛ پس از پایان پروژه کسی مسئول رسیدگی به مشکلات نبود. این تجربه من بود و نتیجهاش این است که صلاح کار را بهتر از این میدانم که دوباره وارد چنین فضایی شوم.
بهتازگی در شرکت فالنیک تجربهای داشتم که میخواهم با دقت بازگو کنم تا واقعیت فضا و رفتارهای کاری را بهتر بشناسید، اما بدون ارائه هیچ ادعای قطعی یا غیرواقعی. در بخش فروش احساس میکردم سود فروشهایی که انجام میدهم سه ماه بعد به دستم میرسد؛ یعنی فرایند پرداختیها با تاخیر انجام میشود و این موضوع برایم پیچیدگیهایی ایجاد میکرد. همچنین رابطههای همصنفانه در محیط خیلی محدود بود و احساس میکردم که نباید با همکاران احساس صمیمیت یا نزدیکی نشان بدهم؛ در این فضا اگر تصمیمی برای انجام کاری با همکار یا ابراز علاقهای وجود میداشت باید حتما به مدیر مربوطه گزارش میدادم و در صورت بروز روابطی که ممکن است به ازدواج بینجامد، کارم را احتمالا از دست میدادم. در واقع به نظر میرسید همه مدیران و سرپرستان در یک مسیر همکاری و تبادل فایل مشترک هستند. از نظر پرداختها هم وضعیت بهتر از این نبود: گفته میشد حقوق هر ماه پرداخت میشود اما در عمل با تاخیر انجام میشد و مبلغها به موقع به دست من نمیرسید. از طرفی مدیر مجموعه از همه میخواست هر شب وضعیت کارها و پیشرفت شرکت را از طریق پیامک گزارش کنم که امروز چه درصدی از کارها را انجام دادهام و چه مقدار از وظایفم تکمیل شده است. به نظر من، در انجام کارها تا حدی سختگیرانه رفتار میشد و با این وجود مدیریت خیلی کارآمد به نظر نمیرسید. در تیم انبار، فردی مسئول خرید بهعنوان مسئول اصلی معرفی میشد و به نوعی مسئول بودجه یا پولی که برای کارهای مختلف لازم میشد؛ بهعبارت دیگر هر کاری که انجام میدادم با درخواست پول همراه بود و انتظار میرفت از هر درخواست درآمدی برای شرکت دریافت شود. این روال به حدی بود که حس میکردم برخی رویکردها بیش از حد مادیاند و انصافا خیرش به من نمیرسید.
به نظرم چالش اصلی اینجا این بود که نیروها توی این سازمان نسبت به سایر تیمها اولویت چندانی ندارن. حقوقهامون با تاخیر پرداخت میشد و سطح حقوق هم معمولا در حد متوسط شرکتهای مشابه بود؛ هرچند فضای روابط خیلی گرم نبود اما حس امنیت و احترام بین همتیمیها همیشه وجود داشت. از مزیتهای قابلتوجه مجموعه، شناوری بالا، امکان دورکاری و نسبتا بالای پروژهها در مقایسه با رقبا بود و همواره استاندارد بودن روش کار در تولید و توسعه محصول دیده میشد.
در جایی کار میکردم که از همان ابتدا نکتههای منفی فراوانی داشت. برایم روشن بود که با وجود وعدههای پرزرق و برق حقوق، نباید به تجربهی کار در آنجا فکر میکردم. مدیریت آنجا را بهنام خانم که بهنظرم با عنوان دکتر معرفی میشد، قابل قبول نمیدانم؛ رفتارها و قولهای پراکنده و نامطمئن زیادی دیده شد. با وجود ادعاهای فراوان دربارهی شرایط مطلوب، واقعیت این بود که پس از مدت کوتاهی همکارانم یا ترک کار میکردند یا کارشان را رها میکردند، و اکثر آنان بعد از مدت کوتاهی تصمیم به استعفا میگرفتند. از همان روزهای ابتدایی استخدام، با بسیاری از همکاران صحبت میکردم و متوجه شدم اکثرشان دورههای کوتاهی آنجا بودند و برخی تازهواردها برای نگه داشتن نیروها استخدام میشدند تا در نهایت حقوق و مزایایشان به دستشان نرسد و در نتیجه استعفا بدهند. من نیز فقط یک ماه آنجا دوام آوردم و احساس کردم وضع به آن اندازه که نسخهشان میگشت، مناسب نیست؛ به حدی که ناچار شدم فاصله بگیرم. در طول این مدت چند بار با کلانتری مواجه شدم که در بیش از سی سال سابقهام چنین تجربهای بیسابقه بود و دیدم که بسیاری از نیروها بعد از مدت کوتاهی ترک کار میکردند. توصیهام این است که به هیچ عنوان به سمت چنین محیطی نروید و به رعایت حقوق خود توجه کنید.
در یک شرکت کوچک و نسبتا غیرحرفهای کار میکردم که وقت من را با مصاحبههای طولانی به طور کامل میگرفت. ادعای برخورداری از فرهنگ کاری مناسب را داشتند، اما واقعیت میدیدم که میکرومنیجمنت حرف اول را میزند. سه مصاحبه گذشت که به طور مجموع نزدیک به چهاردهمین ساعت از زمانم را به خود اختصاص داد.
در حال حاضر شرکت فینوتک پارس بود که تجربهام را به اشتراک میگذارم. مدیرعامل بهتازگی از جایگاه قبلی خودش کنار رفت و ساختار شرکت بههم ریخت؛ از مدیران و معاونها هم که هر کدام قصهای دارند. از معاون فروش و مدیر فروش تا مدیران مالی، همگی داستانی جداگانه دارند. دو مدیر مالی اخیر واقعا تفاوتهای عجیبی داشتند؛ یکی با نام پ و دیگری با نام م. این آخری تازه نفری آورده بود با عنوان کارشناس ارشد و سرپرست. بهنظر میرسید پیشرفتها یکشبه رقم میخورد و هر کار از واحد ما به او ارجاع میشد، پاسخ میداد که به او ارتباطی ندارد یا با او نیست. صدای بلندش و لحن گفتارش طوری بود که واقعا مشخص نبود از کجا آمده است. جالب است که همان حرفهای قدیمی درباره مشکلات اخلاقی که پیش از این در واحد محصول وجود داشت، اکنون دقیقا بین مدیر و کارشناس ارشد مالی تکرار میشد. واقعا جای تأسف است. فینوتک شرکت خوبیه و میتواند دوباره همینطور باشد؛ فقط باید به این افراد دقت کنند. ما رفتیم و امیدوارم مدیرعامل جدید واقعا اقدامی انجام بدهد: هم جلوی این رفتارها را بگیرد و هم بهجای قطع مزایا، مسایل اصلی را حل کند.
بهعنوان کارمند شاغل در این شرکت، محیط کار بیشتر شبیه یک شبکه پارتیمحور دانشگاهی بود تا یک سازمان حرفهای. پشتیبانی را تجربه کردم که رفتار مدیرانش تنها بر پایه روابط و استفاده از منابع انسانی کمبود دارد؛ حقوق بهطور منظم پرداخت نمیشد و فضای کاری به شدت ناسالم بود. مدیرها بهجای توجه به کار و عملکرد، بیشتر به رفتارهای غیر حرفهای مانند پیشنهاد دادن به کارمندان برای انگیزههای شخصی متکی بودند. جو شرکت به گونهای بود که هیچیک از مسائل حرفهای جدی نمیشد و نیروها برای ادامه کار مجبور بودند فقط جان بکنند. وقتی تصمیم به ترک میگرفتم، چند ماه طول میکشید تا بتوانم حق و حقوق خود را از آنها پس بگیرم و با مشکلات مالی روبهرو میشدم.
من به عنوان مشتری این مجموعه با تجربهای ناامیدکننده روبهرو شدم و اکنون در حال پیگیری قضایا از طریق مراجع مربوطه هستم. شیوههای جدیدی از کلاهبرداری وجود دارد که این مجموعه و مدیرانش به آن میپردازند و من با ادعاهای فراوانی مواجه شدهام. هنوز نمیتوانم جزئیات بیشتری ارائه کنم، اما با اطمینان میگویم که احساس بیاعتمادی عمیقی نسبت به این شرکت دارم و در حال پیگیری قانونی ماجرا هستم.
به نظرم این محیط خیلی خشک و جدی بود و رفتار مدیران هم مناسب نبود. نیروها به شکل اجباری و با فشار شدید کار میکردند، حتی تعطیلات هم با زور از سوی سرپرست demanded میشد و این برای من آزردهکننده بود. اگر دنبال کار کردن در چنین فضایی هستید، فکر میکنم بهتر نباشد، چون احتمال دارد حال شما هم بد شود. حقوق هم بهموقع نبود و به اندازهای که توقع شده بود، احترام هم دید نمیشد. به نظر من شما در اینجا واقعا به عنوان یک نیرو متخصص دیده نمیشوید؛ بیشتر بهعنوان کسی که باید سریع و بیوقفه حرفشنوی نگرانیها را انجام بدهد بدون فرصت بیان دیدگاه. تیم حرفهای وجود ندارد و رفتار احترامآمیز هم کم است؛ همه چیز خیلی خشک است. اضافهکاری پرداخت نمیشد و مزایا هم وجود نداشتند؛ حتی بیمه هم در طول دوره پرداخت نمیکردند. چیزی که در مصاحبه تفاوت داشت با آنچه در عمل دیده شد، واضح بود. به همین دلیل توصیه میکنم وقتتان را صرف این شرکت نکنید.
بهعنوان برنامهنویس بکاند، در تیم استانبول فعالیت داشتم و معمولا ارتباط چندانی با تیم ایران نداشتیم. یکی از اصلیترین چالشهای آکاف برای من این بود که همه داکیومنتها و اپلیکیشنها ابتدا به انگلیسی نوشته میشدند و پس از ترجمه، نسخه فارسی نهایی تحویل میشد. دلیل این مسیر این بود که بخشی از پروژهها توسط توسعهدهندههای غیرایرانی انجام میشدند. به نظرم این روند تا حدی سرعت پیشرفت پروژهها را کاهش میداد، اما در مجموع تجربه خوبی بود.
به خاطر اصرار بر این که اشتباه کردهام، وقتی به رسپینا پیوستم با وجود همه تجربههای منفی که پیش از آن شنیده بودم، باز هم تصمیم گرفتم کار کنم. چیزی که بیش از همه آزارم داد، نبود احترام به نیروها بود؛ محیط کار پر از شلوغی و بینظمی بود و مدیران بهخوبی از عهده وظایف خود برنمیآمدند. منابع انسانی هم با صدای دروغپراکنی همراه بود و هر ویژگی منفی دیگری در اینجا به چشم میخورد. وقت و انرژیای که صرف کردم واقعا هدر رفت و این تجربه یکی از بدترین کارهای من بود.
میخواهم بگویم که فرصتهای پیشرفت در آنجا چندان فراهم نیست و جای کار دقیقا بسته است. گروه قدیمی تحت رهبری فردی است که از نظر من سطح تحصیل و تجربهی لازم را ندارد، هرچند دلیل ماندگاری و پایداری مسیر را خوب میداند. مدیری که از او بالاتر نگاه میکند، به عنوان رقیبی با سابقهتر دیده میشود و رفتار و سابقهاش برای همه روشن است. اگر قصد شروع کار دارید، توصیه میکنم به آنجا بروید، اما فرد با سابقهی همانجا اصلا نباید به کار دعوت شود. به تیم قدیمی هم باید با احتیاط نگاه کنید چون مالک اصلی تا حالا شرکت را بارها فروخته و با قیمت پایین دوباره آن را خریده و تخریب کرده است.
شرکت توسـن را از نگاه خودم بهصورتی صادقانه توصیف میکنم و تلاش میکنم با بیانی تازه و روان بنویسم تا پیام اصلی حفظ شود اما شکل بیان تغییر کند. بطور معمول فضای طبقهها با سروصدا و برخوردهای نامناسب همراه است و برخی همکاران با گفتار رکیک و الفاظ غیرمناسب مزاحم دیگران میشوند؛ بهویژه وضع در طبقه سوم شرایط دشواری دارد و گاهی مدیران هم به نظر میرسد تمرکز کافی ندارند. از نظر سختافزار و میز و صندلی هم اوضاع مطلوب نیست و تجهیزات تازهای ارائه نمیشود؛ ارزش لازم برای فراهم کردن امکانات بهخوبی دیده نمیشود. فضای کاری بهشدت جمعی است و میزها به هم چسبیدهاند؛ حریم خصوصی وجود ندارد و باید بهطور دم به دم با همتیمیها همنشین باشی. از منظر فنی شرکت فاقد طرح منسجم و روال مشخص است و پروژهها بهصورت کم و بیش مدیریتی هیئتی دنبال میشوند و برگشت کار یا برنامهریزی زمانبندی بهطور قابل قبول وجود ندارد. ممکن است چند ماه یا حتی سالی در مجموعه بمانی، اما به توانمندیهای فنیات به اندازه کافی توجه نمیشود. در نتیجه، این مشکلات بنیانی بهنظر میرسند و اگر رفع نشوند، خروج نیروهای موجود و روند کاهش تعادل در تیم تداوم خواهد داشت. به نظرم حضور بخش منابع انسانی برای شناسایی رفتارهای ناسالم و برخورد مناسب با آنها ضروری است تا جو کار آرامتر و قابل اعتمادتر شود.
اگر بازی مافیا را دوست دارید، راهبرد هوشمند شهر یکی از جدیترین میدانوها برای تمرین به نظر میرسد؛ نه از آن مافیاهای آخرشب و خنده و خداحافظی، بلکه بازیای که وسط ساعات کاری جریان دارد. نقشها مشخصاند و دست هیچکس روی کاغذ نیست؛ اما خبرها به طور روشن برای بعضیها پیداست و از قبل میدانند چه کسی باید حذف شود. در این مجموعه، شهروندان بهظاهر با صداقت حرف میزنند، اما روایتها در جای دیگری ساخته میشود. مدیری که فکر میکند اگر خوب کار کند و ایده بدهد و مسئله را محترمانه مطرح کند، بالاخره دیده میشود، به مرور درمییابد که مسئله فقط کار نیست؛ اینکه در کدام حلقه، چه کسی پشت سرت ایستاده و چه کسی روایتت را میسازد و چه کسی قبل از شنیده شدن حرفت، معنای آن را تغییر میدهد. از بیرون، شرکت بهنظر یک بنگاه رسمی و بانکی است با عنوانهای شیک، پروژههای مهم و واژههای مرتب سازمانی، اما وقتی کمی دقیقتر نگاه کنی، میفهمی کنار این ساختار رسمی، ساختاری واقعیتر هم وجود دارد؛ ساختاری که در چارت رسمی دیده نمیشود اما روی آدمها، فرصتها، حذفها و روایتها تأثیر میگذارد. شهر روی کاغذ ساده مینماید؛ مدیرعامل، معاونتها، منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم، مسیر اداری و غیره هستند. اما روزمرگی چیزی دیگری نشان میدهد: تصمیمها گاهی از مسیر رسمی میآیند، اما وقتی ردشان را دنبال کنی، به روابط و رفاقتها و کانالهای قدیمی و آدمهای منتخب و روایتهای پشتصحنه منتهی میشوی. در چنین فضایی نقشها به موازات مافیا شبیهاند: - شهروندانی که واقعا کار میکنند اما قدرت روایت ندارند. - کسانی که همواره به مرکز قدرت نزدیکاند و از هر رأیگیری جان سالم به در میبرند. - کسانی که نه تنها حرف میزنند بلکه معنای آن را نیز جا به جا میکنند. - منابع انسانی با ظاهری بیطرف، اما در عمل گاه چنین احساسی منتقل نمیشود. - مدیرانی که حرفها را میشنوند اما به اقدام منجر نمیشود. - و افرادی که ظاهرا نقش فنی دارند اما در عمل مثل بازوی اجرایی یک شبکه غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای اصلی این فضا ک.ز است؛ با عنوانی که در دورههای مختلف عوض شده، اما آنچه از نزدیک دیده میشود، فقط عنوان نیست. نفوذ غیررسمی او در تصمیمها، افراد، تیمها و روندهای سازمانی نقطه تمرکز است. کنار او پیمان خسروی ایستاده که در شرکت با نام پیمان شناخته میشود، هرچند بچهها میگویند جواد است و ترجیح میدهد پیمان صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما اثر واقعیاش در فضای تیمی فراتر از یک نقش فنی است؛ او نهتنها کار را جلو میبرد، بلکه افراد را نیز در مدار خود نگه میدارد. همراهشان ا.س حضور پررنگی دارد؛ فردی که بهعنوان فرد نزدیک به ک.ز شناخته میشود و نقش او فقط یک کار اداری ساده نیست. بسیاری از اوقات به نظر میرسد بخشهایی از هماهنگیها و روایتها از مسیر چنین آدمهایی شکل میگیرد؛ آدمهایی که شاید روی کاغذ تصمیمگیر نهایی نباشند، اما در شکلگیری فضای ذهنی تصمیمگیرها نقش دارند. ا.خ هم از همان چهرههایی است که نامش تکرار میشود و درباره رفتارها و حاشیههای او حرفهای زیادی شنیده میشود؛ از جنس شایعات
اگر دنبال فضایی هستی که مهارتهای تیمی در پشت پرده خودی نشان بدهند، راهبرد هوشمند شهر میتواند یکی از زمینهای تمرینی جدی باشد. اینجا نه بازی مافیا به شکل خیالی پایانبندیشده، بلکه بازی واقعی در ساعات کاری جریان دارد؛ نقشها کاملا مشخصاند، اما صدای مأموریتها و روایتها گاهی از مسیر رسمی جدا میشود و کسی بهطور مستقیم اعلام نمیکند چه کسی قرار است حذف شود، اما خبرها میان همکاران جریان دارد. در مافیا، شهروند سعی میکند با صحبت درست، نشان دادن تضادها و رأی درست، اوضاع را عوض کند. در برخی سازمانها هم سوءبرداشت درست از کار کردن وجود دارد: فکر میکنند اگر خوب کار کنند، اگر ایده بدهند، اگر مسئلهای را محترمانه مطرح کنند یا وقت بگذارند تا سیستم بهتر شود، بالاخره دیده خواهند شد. اما به تدریج میفهمند فقط کار نیست که مهم است؛ بلکه این مسئله در کدام حلقه و با چه کسی پشت صحنه روایت تو را میسازد و چه کسی قبل از شنیده شدن حرفت، معنایش را تغییر میدهد. شهر از بیرون بهعنوان یک شرکت رسمی و بانکی با ساختارهای شیک به نظر میرسد؛ مدیرعامل، معاونتها، تیم فنی، منابع انسانی و تمام واژههای مرتب سازمانی حضور دارند، اما وقتی دقیق نگاه میکنی، میبینی کنار این قالب رسمی، ساختاری واقعیتر وجود دارد که روی آدمها، فرصتها، حذفها و روایتها اثر میگذارد و در چارت ظاهری دیده نمیشود. سیاست پشت صحنه بازی در این فضا مشخص است. روی کاغذ همه چیز ساده است: مدیرعامل، معاونتها، واحد منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم و مسیرهای اداری. اما تجربه روزمره چیز دیگری میگوید: تصمیمهایی گاهی از مسیر رسمی بهطرف میآیند، اما وقتی ردشان را دنبال کنی، به رفاقتها، کانالهای قدیمی و روایتهای پنهان میرسی. اینجا نقشها هم مانند مافیا طبقهبندی میشوند: - کارمندانی که واقعا تلاش میکنند اما ظرفیت روایت ندارند. - افرادی که همواره به مرکز قدرت نزدیند و از هر رأی عبور میکنند. - کسانی که فقط پیام را منتقل نمیکنند بلکه معنای حرف را هم تغییر میدهند. - منابع انسانی روی کاغذ باید بیطرف باشد، اما واقعا همیشه چنین حسی را منتقل نمیکند. - مدیرانی که حرفها را میشنوند، اما الزما اقدام نمیکنند. - کسانی که ظاهرا فقط نقش فنی دارند اما در واقع بهعنوان بازوی اجرایی یک شبکه غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای همچنان کلیدی این فضا با نام مخفف k.z وجود دارد؛ عنوان رسمیاش در دورههای مختلف تغییر کرده، اما آنچه از نزدیک میبینی تنها عنوان نیست. نفوذ غیررسمی او در تصمیمها، تیمها و روندهای سازمانی است که واقعا اهمیت دارد. کنار او، پیمان خسروی قرار دارد؛ کسی که در شرکت با نام پیمان شناخته میشود، هرچند درباره نام واقعیاش بین همکاران گفته میشود جواد است و ترجیح میدهد پیمان بهعنوان نام صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما اثر واقعیاش فراتر از یک کار فنی است و تواناییش او را در نگهداشتن آدمها در مدار خودش نشان میدهد. علاوه بر این، ا.س حضور پررنگی دارد؛ فردی که بهعنوان همسفر نزدیک k.z به نظر میرسد و نقش او خیلی وقتها تنها یک نقش اداری نیست. در موقعیتهای مختلف این حس ایجاد میشود که بخشهایی از هماهنگیها، برداشتسازیها و جابهجایی روایتها از مسیر چنین فردی انجام
مدیر جدیدی از دیجیکالا گرفتم که دائم طلبکار به نظر میرسد. بسیاری از همکاران تحت فشار کار میکنند و با وجود این همه تلاش، هیچکس واقعا قدردانی نمیکند و او همچنان طلبکار به نظر میرسد. مسئول منابع انسانی هم که به جای رسیدگی، به دور خود چرخ میزند و هیچ کمکی نمیکند. به نظر میرسد میانبندی کاری شرکتها بر پایه روابط و روابط شخصی است تا نیازهای شغلی و وظایف سازمانی. واقعا از مدیریت در این شرکت خستهام و امیدوارم هرچه زودتر بتوانم خارج شوم.
شرکت راهبرد هوشمند شهر از بیرون به نظر یک مجموعه رسمی و بانکی میآید، اما وقتی کمی عمیقتر نگاه میکنم، مشخص است که ساختار پنهان آن از ظاهر جداست و روی آدمها و روایتها اثر میگذارد. اگر بخواهم تجربهام را خلاصه کنم، میگویم اینجا بازی مافیاست، با تفاوتهایی که در کار روزمره جریان دارد و بهخاطرش قدرت تصمیمگیری تنها در دست مدیران نیست. روی کاغذ همه چیز روشن است: مدیرعامل، معاونتها، واحد منابع انسانی، تیم فنی، مدیر مستقیم و مسیرهای اداری. اما واقعیت پشت این نقشه رسمی، شبکهای غیررسمی است که در چارت دیده نمیشود و تاثیرش را در فرصتها، حذفها و روایتها میگذارد. بهقوت این فضا نقشها شباهت زیادی به بازی مافیا پیدا میکنند: - شهروندانی که بهواقع مشغول کارند اما نمیتوانند روایت مستقلی بسازند. - کسانی که همواره به مرکز قدرت نزدیکاند و از هر رأیگیری جان سالم به در میبرند. - عدهای که فقط حرف را منتقل نمیکنند، بلکه معنای آن را هم دستکاری میکنند. - منابع انسانی آنقدر روی کاغذ باید بیطرف باشد که گاهی این بیطرفی در عمل وجود ندارد. - مدیرانی که حرفها را میشنوند اما لزوما به اقدام منجر نمیشود. - کسانی که ظاهرا نقش فنی دارند، اما در عمل به عنوان بازوی اجرایی شبکهای غیررسمی عمل میکنند. محور غیررسمی قدرت یکی از چهرههای عمده در این فضا ک.ز است؛ عنوان رسمی او در دورههای مختلف تغییر کرده، اما آنچه از نزدیک میبینم فقط عنوان نیست، بلکه نفوذ او در تصمیمها، تیمها و روندهای سازمانی است. کنار او پیمان خسروی ایستاده، که در شرکت به نام پیمان شناخته میشود و در واقع نام اصلی او جواد است؛ گرچه ترجیح میدهد بهعنوان پیمان صدا شود. نقش رسمی او فنی است، اما تأثیر واقعیاش فراتر از یک نقش فنی است و افراد را هم در مدار خودش نگه میدارد. همراه این دو، ا.س حضور پررنگی دارد و بهعنوان فردی نزدیک به ک.ز شناخته میشود؛ نقش او فقط یک کار اداری ساده نیست. در بسیاری از مواقع به نظر میرسد بخشی از هماهنگیها، برداشتسازیها و جابهجایی روایتها از مسیر چنین آدمهایی شکل میگیرد؛ آدمهایی که شاید تصمیمگیر نهایی نباشند، اما روند ذهنی تصمیمگیرها را بهسویه میکنند. ا.خ هم از همان چهرههایی است که اسمش با روایتها و حاشیههای مختلف مطرح میشود. رفتارها و حواشی او در شرکت بهقدر زیادی شنیده میشود و نه بهعنوان شایعه ساده، بلکه بهعنوان چیزهایی که وقتی کنار هم قرار میگیرند، تصویری نگرانکننده میسازند. مسئله این است که بعضی افراد با وجود حرف و حاشیههایی که اطرافشان است، همچنان در حاشیه امن باقی میمانند. تیم فنی یا تیم دستچین؟ یکی از نکات قابل توجه این شرکت، اهمیت رابطهها در شکلدهی تیمهاست. درست است که معرفی نیروها از قبل میتواند مفید باشد؛ چون تجربهی پیشین همکاران، اعتماد اولیه را سرعت میبخشد. اما مشکل زمانی آغاز میشود که این معرفیها جهتدار میشوند و ورود افراد تنها بهخاطر پر کردن نیاز فنی نیست، بلکه برای تقویت حلقهای خاص یا ساختن تیمی است که بیش از سازمان، به یک نفر وفادار باشد. در مورد پ.خ، بسیاری از همکاران برداشت میکنند که او تمایل دارد تیم اطرافش را به
وقتی فهمیدم که برای این شرکت کار میکنم، فهمیدم خیلی با فشار و تنش کار میکردم اما حقوق آنطور که انتظار داشتم نبود. مدیریتو در حدی میدیدم که تخصصی نمیخواست و هرروز دعوا و نارضایتی وجود داشت. یکی از سهامدارها که نقش مدیرعامل هم نداشت، با رفتارش فضای کار را به هم میزد و هیچکدام از تصمیماتش واقعا کارساز نبود. چند ماهی اونجا موندم و در نهایت تصمیم گرفتم برگردم؛ گفتند که باید رویشیفت(on-call) بدون پاداش یا تشکر باشید. گمان میکردند که با این سبک مدیریت میتوانند کار را پیش ببرند؛ اما نرمافزار شرکت پر از باگ بود و هیچیک از بخشها درست کار نمیکردند.
در این مجموعه، من به صورت تماموقت در بخش تولید محتوای موسسه زبان زنگنه مشغول به کارم و برای دورهای بین یک تا سه سال فعالیت دارم.
شرکت عصر کلام زنگنه را تجربه کردم و اولین جلسه با سوپروایزر شعبه سعادتآباد، آقای فرخ، زمانبندی شد و فضای جلسه خوب بود. سطح زبان عمومیام را ارزیابی کردند، اما دقیقا در کنار آن به صورت مشترک روی Speaking کار کردیم و درباره تجربیات کاریام پرسیدند؛ در نهایت گفتند برای دمو، روی ریدینگ آیلتس کار کنم و بخش مشخصی را برای آزمون تعیین کردند. هفتهای که برای دمو آماده میشدم، با حضور سوپروایزر دوم، آقای روشندل، برگزار شد و سوالات بهطور ریز و دقیق مطرح میشدند تا جایی که گاهی اعتمادبهنفسم را هم تحتالشعاع قرار میدادند، اما کاملا مشخص بود هر دو نفر تسلط کامل دارند و جزئیات زیادی را میپرسیدند. در پایان هم نقاط قوت و ضعفم را بیان کردند و همین موضوع روحیهام را تقویت کرد. قرار دمو بعدی با رویکردی که مدنظرشان بود، تنظیم شد و من با برنامهای که داشتند خودم را آماده کردم تا در نهایت نظر مثبت بیاورند و جذب شرکت شوم. نکته مهم این بود که برای هر دقیقه از کلاس باید برنامه آماده میکردم و اجرا میکردم؛ اگرچه چالشبرانگیز بود، اما آموزنده به نظر میرسید. یک جلسه دیگر با دکتر زنگنه برای آشنایی برگزار شد که با وقار و با استدلالهای مناسب ارائه شد و بعد از گذشت یک هفته برایم کلاسهایی آنلاین و حضوری زیادی ترتیب دادند. تاکید داشتند که حتما با طرح درس مدون برای دمو پیش بروم.
تجربهات را در ویکیتجربه به اشتراک بگذار
چند دقیقه وقت بگذار و به هزاران نفر کمک کن تصمیم شغلی بهتری بگیرند — کاملا ناشناس.