درس تجربهکاری من از محیطی پرجنبوجوش برخوردار بود، اما امکانات رفاهی نسبت به اسنپ پایینتر بود و فضای کار برایم چندان دلنشین نبود؛ محیطی شبیه آکواریوم بود و جذابیتی خارج از کار وجود نداشت. تجهیزات در اختیار هم سطح پایین و ضعیف بودن و به نسبت بسیاری از شرکتهای دیگری که تجربه داشتم، بهتر به نظر نمیرسید. در ضمن، عدد مربوط به شماری کارکنان را اینجا اشتباه نوشتن و عدد واقعی بالای دویست نفر است.
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
در محیطی کار میکردم که مدیریت ضعیف و رفتار تند با کارکنان غالب بود. پرداخت حقوق بهموقع انجام نمیشد و گاه از کارمند طلبکار میشدم. سطح کار کمتر از انتظار و نبود مدیریت مؤثر بر وظایف احساس میشد. مدیر پروژهای با تخصص کافی در حوزه آیتی وجود نداشت و افراد با درخواستهای حقوق تکراری با تهمت روبهرو میشدند. ضعف شدید در مدیریت مالی باعث شد بخش مالی تقریبا از کار بیفتد. فضا بهطور کلی نامطلوب بود و انگیزه کاری کم بود. همچنین هزینه بیمه از کارکنان کسر میشد اما پرداخت آن به تعویق میافتاد.
وقتی وارد شرکت مرکز طراحی اسپیرال شدم، با وجود اینکه ادعای حمایت از طراحان میکردند، احساس کردم حقوق کارمندان به درستی پرداخت نمیشود.
در نهایت با وجود تماسهای فراوان، تسویهحسابی دریافت نکردم و سایر همکاران هم تجربههای مشابهی داشتند. بیمه را هم به شکل بیسامان پرداخت میکردند و به طور معمول یک یا دو ماه تأخیر داشتند. فضای کار بسیار بینظم بود و مدیریت هم ضعیف بود.
تجربهام در شرکت دپارتمان استور روشا نسبتا معمولی بود، هرچند فضا دوستیمحور و صمیمی بود که احساس آرامش میداد.
با این اجازه بهطور کامل بازنویسی میکنم تا حال و روایت اصلی حفظ بشود اما جملهبندی و ساختار کاملا نو شده باشند. در رشته زبان نبودم اما بهخاطر علاقه و انگیزهای که به یادگیری و teaching زبان انگلیسی داشتم دست به کار شدم. نخست در مؤسسهای که پیشتر دانشآموز زبان بودم برای کار کردن بهعنوان معلم کودکان قبول شدم؛ این تصمیم با دلایلی دوگانه همراه بود: علاقه شخصی به یادگیری و آموزش زبان و نبودن تمایل دیگر همکاران برای کار با بچهها. بهنوعی من تازهکار بهعنوان گزینه مناسب برای این گروه شناخته شدم و این فرصت برای من جذاب بود. مشاهدم این بود که از کار با کودکان هم لذت میبرم و احساس میکردم جای پیشرفت دارم. بنابراین در آزمون استخدامی سفیر گفتمان شرکت کردم و از آموزشگاه زبان کوچکی که در محله ما بود وارد آموزشگاه معتبرتر و با شهرت شدم. فرایند گزینش به این شکل بود که ابتدا آزمون ورودی شامل مصاحبه گروهی بود و پس از قبولی با ما تماس میگرفتند تا وارد مرحله مصاحبه بعدی شویم. کلاسهای ابتدایی را با هزینه خودمان برگزار میکردند که در آن زمان برای من پرداختش سخت بود. با توجه به برنامهای که خودمان ارائه میدادیم، کلاسها به ما واگذار میشدند و برگزاری منظم آزمونها از مشخصههای سفیر بود. اگر نیاز داشتید، میتوانم در بخش پرسش و پاسخ توضیح بیشتری بدهم. اما برای من سختترین بخش، قانونی بود که میگفت حتما باید فارغالتحصیل سفیر باشی تا بتوانی تدریس کنی؛ در نتیجه همزمان با داشتن کلاس کودکان، در یک کلاس دیگر نیز شرکت میکردم که این وضعیت برای من دشوار بود. با ادامه کار متوجه شدم هزینهای که میکنم بیش از درآمدی است که انتظار دارم. هدف من از ادامه کار، آمادگی برای آزمون ارشد و پیدا کردن فرصتهای کلاس بیشتر بود، اما با توجه به محدودیتها تصمیم گرفتم استعفا بدهم. همچنین بهنظر میرسید برخی قوانین برای مربیان نسبتا سختگیرانهاند و من درست از آنها خوشم نمیآمد. اگر کسی بخواهد در آموزشگاه سفیر موفق باشد، نباید به کارهای دیگری فکر کند و تمام وقایع و برنامههایش را طبق زمانبندی سفیر تنظیم کند؛ پذیرش کلاسهای بیشتر را هم برای پیشرفت در نظر میگرفتند.
در ابتدای کارم با شرکت ستیران رو به رو شدم و احساس کردم محیط خوبی برای آغاز کار است؛ همه چیز منظم بود و توانستم نکتههای زیادی یاد بگیرم. تجربههای فراوانی در این مدت کسب کردم. تنها نکتهای که به ذهنم میرسد این است که در محلی که توسعهدهندگان حضور دارند، دوربین وجود دارد و این برای من جالب نبود.
من تجربهام را از کار با وب پارس بهزبان ساده و طبیعی بازگو میکنم: فضایش گرم و دوستانه بود و من برای آنها پروژهای را انجام دادم، اما تسویهحسابش چند ماه طول کشید و در نهایت کامل بسته شد.
درک میکنم که دنبال بازنویسیای تازه و طبیعی هستید. من تجربه را به شکل زیر بازنویسی میکنم، با حفظ معنا و لحن اما با جملات و ساختار کاملا نو. همیشه دوست داشتم در یک شرکت بزرگ بینالمللی مثل هوآوی تجربه کارآموزی داشته باشم، اما آن دوره برای من پر از درسهای مهم شد. دوره کارآموزی بهعنوان یک دانشجوی فناوری اطلاعات میتواند نقطه عطفی باشد، به خصوص وقتی بدانید امکان انجام پروژههای عملی و ادامه همکاری وجود دارد. اما مسیر پیش رو برای تازهکاران همیشه روشن نیست و خواندن تجربههای مختلف میتواند کمکمان کند. فضای کار در آنجا برای برخیها هیجانانگیز است و برای برخی دیگر ممکن است طاقتفرسا باشد. مزایای زیادی هم وجود داشت که برخیها را جذب خودش میکند، از جمله حضور در محیطی نسبتا بهروز و ارائه امکانات خاص، ارتباط با همکارانی از فرهنگها و تجربیات گوناگون، و سرویسهای ویژه رفتو برگشت. همچنین برخی از کارکنان از وجود خودروهای اختصاصی و راننده برای جابهجایی بین ساختمانها استفاده میکردند. به هر حال، مدیران به کارآموزان گفته بودند که حضور و تلاش در اولویت است و گاهی تا ساعات دیرشب بمانید تا کارها انجام شود؛ گفته میشد که اگر اضافهکار وجود دارد، محاسبه میشود، اما بعدها عنوان میشد که برای این موضوع با مدیران چینی مذاکره میشود. همچنین تعطیلات کم بود و بهنوعی انتظار میرفت که با رویهای شبیه به فرهنگ کاری چین همراه باشیم. من سه هفته از یک دوره سهماهه کارآموزی آنجا را تجربه کردم و با مشکلات مدیریتی و تماسهای بیپاسخ مواجه شدم. به ما فقط سندهای آموزشی داده میشد و از ما خواسته میشد که خودمان مطالعه کنیم. در نهایت دیدم نمیتوانم بین کار بر روی پایاننامه و کار در شرکت هواوی تعادل ایجاد کنم؛ پس بعد از سه هفته نتوانستم بفهمم دقیقا چه روال استخدامی برقرار است و چه فیلترهایی اعمال میشود تا چه کسانی باقی میمانند. در نتیجه تصمیم به استعفا گرفتم؛ در شرایطی که موضوع پایاننامه بههیچوجه حل نشده بود، میماندم. اگر کسی با شرایط کاری مشابه چینیها بتواند کار کند و به تجربه در شرکتهای بزرگ علاقه دارد، هوآوی گزینهای مناسب بهنظر میرسد. اما قبل از ورود باید سوالهای زیادی بپرسید تا دقیقا بفهمید وضعیت چیست و سوال بیپاسخ برای خودتان باقی نماند. امیدوارم تجربه من که برایم خیلی تازه نبود، برای شما مفید باشد. از فرصت جابگایی برای بهاشتراکگذاری این تجربه سپاسگزارم.
من تجربهای کوتاه از همکاری با سانا گستر سبز دارم که در تیم مهندسی نرمافزار اتفاق افتاده است. این شرکت چند محصول دارد و دورهی کوتاهی را با یکی از تیمهای مرتبط تجربه کردم؛ بخشهای مربوط به پردازش داده و سایر حوزههای مرتبط با کار من بیشتر به چشم میخورد. فضای تیمی خیلی دوستانه و صمیمی بود و مدیر فنی شرکت، حسام که از بنیانگذاران هم هست، فردی خوشبرخورد و با انرژی بود. هر نفر مسئولیت خودش را میدانست و با شدت وظیفهشان را انجام میدادند و همهی اعضا برای رسیدن به هدف مشترک در تلاش بودند. از آن تجربه هم پشتوانههای مثبتی دارم و یکی از regrets من این است که به دلیل مسائل شخصی ناچار به ترک شرکت شدم.
یه استارتاپ جالب دیدم و تصمیم گرفتم رزومهم رو براش بفرستم. وقتی این شرکت را پیدا کردم، با خودم گفتم فرصت خوبیه و برای مصاحبه دعوت شدم. روز اول مصاحبه خیلی پرسش کردند و در پایان گفتن یک تسک ساده برای ارزیابی میفرستند. انجامش دادم و فرستادم؛ دوباره تماس گرفتن و گفتن برای جلسه نهایی باید آزمون عملی بدهام. تسکی که داده بودند یک بازی بود که باید توی یک ساعت پیادهش کنم. از قبل حقوق هم صحبت کرده بودند و میگفتند از دو و نیم میلیون شروع میشود تا دوازده میلیون برای افراد با امتیازات خاص. آن روز вось نفر بودیم و هیچکدام نتوانستیم کامل انجام بدهیم؛ فیلم بررسیشدهشون هم وجود داشت تا مبلغ قرارداد را پایین بیاورند. به این نتیجه رسیدند که همه حداقل حقوق را بگیرند و هیچکدام قبول نکردیم. چند روز بعد دوباره تماس گرفتند: حقوق ماه اول دو و نیم میلیون بود و بعد از اطمینان از تواناییهایمان به سه و نیم میلیون تغییر دادند. گفتم باشه، از شنبه کار را آغاز کردیم. این روند تقریبا چهل روز طول کشید. در ابتدای کار کار خاصی انجام نمیدادیم و منتظر UI بودیم، اما به محض آماده شدن UI، کار را شروع کردیم. به دلیل بیبرنامگی مدیر محصول، مهلتها از دست رفت و بین تیم بالا گرفت. وکیل آوردند و تهدیدهایی مطرح شد؛ به وعدههای مربوط به حقوق و سهام هم عمل نشد. تیم بیشتر از همه دنبال این بود که سریعتر تمام شود و بدون دردسر و شکایت کار را رها کنند. تنها نکته مثبتی که در اینجا برای من وجود داشت، پیدا کردن دوستهای خوب بود و تجربه برخوردهای نسبتا ناخوشایند و ناسالم در محیط کار.
در اولین تجربه کاریام به عنوان برنامهنویس بکاند، با تیمی جوان و پر از انرژی روبهرو شدم که برای پیشرفت همواره در چالشها کنار هم بودن ارزشمند بود. حضور یک تیم حرفهای که مثل خانواده با هم همنشین شده بود، فضای بسیار صمیمیای ایجاد میکرد. کاش ادامه میداشت اون تیم، اما متأسفانه دستهای بالاتر از هر سهی تیم، فرصتی که برای ادامه کار میخواستیم را گرفتند و تیم منحل شد.
درس تجربهکاری من از محیطی پرجنبوجوش برخوردار بود، اما امکانات رفاهی نسبت به اسنپ پایینتر بود و فضای کار برایم چندان دلنشین نبود؛ محیطی شبیه آکواریوم بود و جذابیتی خارج از کار وجود نداشت. تجهیزات در اختیار هم سطح پایین و ضعیف بودن و به نسبت بسیاری از شرکتهای دیگری که تجربه داشتم، بهتر به نظر نمیرسید. در ضمن، عدد مربوط به شماری کارکنان را اینجا اشتباه نوشتن و عدد واقعی بالای دویست نفر است.
در محیطی کار میکردم که مدیریت ضعیف و رفتار تند با کارکنان غالب بود. پرداخت حقوق بهموقع انجام نمیشد و گاه از کارمند طلبکار میشدم. سطح کار کمتر از انتظار و نبود مدیریت مؤثر بر وظایف احساس میشد. مدیر پروژهای با تخصص کافی در حوزه آیتی وجود نداشت و افراد با درخواستهای حقوق تکراری با تهمت روبهرو میشدند. ضعف شدید در مدیریت مالی باعث شد بخش مالی تقریبا از کار بیفتد. فضا بهطور کلی نامطلوب بود و انگیزه کاری کم بود. همچنین هزینه بیمه از کارکنان کسر میشد اما پرداخت آن به تعویق میافتاد.
وقتی وارد شرکت مرکز طراحی اسپیرال شدم، با وجود اینکه ادعای حمایت از طراحان میکردند، احساس کردم حقوق کارمندان به درستی پرداخت نمیشود.
در نهایت با وجود تماسهای فراوان، تسویهحسابی دریافت نکردم و سایر همکاران هم تجربههای مشابهی داشتند. بیمه را هم به شکل بیسامان پرداخت میکردند و به طور معمول یک یا دو ماه تأخیر داشتند. فضای کار بسیار بینظم بود و مدیریت هم ضعیف بود.
تجربهام در شرکت دپارتمان استور روشا نسبتا معمولی بود، هرچند فضا دوستیمحور و صمیمی بود که احساس آرامش میداد.
با این اجازه بهطور کامل بازنویسی میکنم تا حال و روایت اصلی حفظ بشود اما جملهبندی و ساختار کاملا نو شده باشند. در رشته زبان نبودم اما بهخاطر علاقه و انگیزهای که به یادگیری و teaching زبان انگلیسی داشتم دست به کار شدم. نخست در مؤسسهای که پیشتر دانشآموز زبان بودم برای کار کردن بهعنوان معلم کودکان قبول شدم؛ این تصمیم با دلایلی دوگانه همراه بود: علاقه شخصی به یادگیری و آموزش زبان و نبودن تمایل دیگر همکاران برای کار با بچهها. بهنوعی من تازهکار بهعنوان گزینه مناسب برای این گروه شناخته شدم و این فرصت برای من جذاب بود. مشاهدم این بود که از کار با کودکان هم لذت میبرم و احساس میکردم جای پیشرفت دارم. بنابراین در آزمون استخدامی سفیر گفتمان شرکت کردم و از آموزشگاه زبان کوچکی که در محله ما بود وارد آموزشگاه معتبرتر و با شهرت شدم. فرایند گزینش به این شکل بود که ابتدا آزمون ورودی شامل مصاحبه گروهی بود و پس از قبولی با ما تماس میگرفتند تا وارد مرحله مصاحبه بعدی شویم. کلاسهای ابتدایی را با هزینه خودمان برگزار میکردند که در آن زمان برای من پرداختش سخت بود. با توجه به برنامهای که خودمان ارائه میدادیم، کلاسها به ما واگذار میشدند و برگزاری منظم آزمونها از مشخصههای سفیر بود. اگر نیاز داشتید، میتوانم در بخش پرسش و پاسخ توضیح بیشتری بدهم. اما برای من سختترین بخش، قانونی بود که میگفت حتما باید فارغالتحصیل سفیر باشی تا بتوانی تدریس کنی؛ در نتیجه همزمان با داشتن کلاس کودکان، در یک کلاس دیگر نیز شرکت میکردم که این وضعیت برای من دشوار بود. با ادامه کار متوجه شدم هزینهای که میکنم بیش از درآمدی است که انتظار دارم. هدف من از ادامه کار، آمادگی برای آزمون ارشد و پیدا کردن فرصتهای کلاس بیشتر بود، اما با توجه به محدودیتها تصمیم گرفتم استعفا بدهم. همچنین بهنظر میرسید برخی قوانین برای مربیان نسبتا سختگیرانهاند و من درست از آنها خوشم نمیآمد. اگر کسی بخواهد در آموزشگاه سفیر موفق باشد، نباید به کارهای دیگری فکر کند و تمام وقایع و برنامههایش را طبق زمانبندی سفیر تنظیم کند؛ پذیرش کلاسهای بیشتر را هم برای پیشرفت در نظر میگرفتند.
در ابتدای کارم با شرکت ستیران رو به رو شدم و احساس کردم محیط خوبی برای آغاز کار است؛ همه چیز منظم بود و توانستم نکتههای زیادی یاد بگیرم. تجربههای فراوانی در این مدت کسب کردم. تنها نکتهای که به ذهنم میرسد این است که در محلی که توسعهدهندگان حضور دارند، دوربین وجود دارد و این برای من جالب نبود.
من تجربهام را از کار با وب پارس بهزبان ساده و طبیعی بازگو میکنم: فضایش گرم و دوستانه بود و من برای آنها پروژهای را انجام دادم، اما تسویهحسابش چند ماه طول کشید و در نهایت کامل بسته شد.
درک میکنم که دنبال بازنویسیای تازه و طبیعی هستید. من تجربه را به شکل زیر بازنویسی میکنم، با حفظ معنا و لحن اما با جملات و ساختار کاملا نو. همیشه دوست داشتم در یک شرکت بزرگ بینالمللی مثل هوآوی تجربه کارآموزی داشته باشم، اما آن دوره برای من پر از درسهای مهم شد. دوره کارآموزی بهعنوان یک دانشجوی فناوری اطلاعات میتواند نقطه عطفی باشد، به خصوص وقتی بدانید امکان انجام پروژههای عملی و ادامه همکاری وجود دارد. اما مسیر پیش رو برای تازهکاران همیشه روشن نیست و خواندن تجربههای مختلف میتواند کمکمان کند. فضای کار در آنجا برای برخیها هیجانانگیز است و برای برخی دیگر ممکن است طاقتفرسا باشد. مزایای زیادی هم وجود داشت که برخیها را جذب خودش میکند، از جمله حضور در محیطی نسبتا بهروز و ارائه امکانات خاص، ارتباط با همکارانی از فرهنگها و تجربیات گوناگون، و سرویسهای ویژه رفتو برگشت. همچنین برخی از کارکنان از وجود خودروهای اختصاصی و راننده برای جابهجایی بین ساختمانها استفاده میکردند. به هر حال، مدیران به کارآموزان گفته بودند که حضور و تلاش در اولویت است و گاهی تا ساعات دیرشب بمانید تا کارها انجام شود؛ گفته میشد که اگر اضافهکار وجود دارد، محاسبه میشود، اما بعدها عنوان میشد که برای این موضوع با مدیران چینی مذاکره میشود. همچنین تعطیلات کم بود و بهنوعی انتظار میرفت که با رویهای شبیه به فرهنگ کاری چین همراه باشیم. من سه هفته از یک دوره سهماهه کارآموزی آنجا را تجربه کردم و با مشکلات مدیریتی و تماسهای بیپاسخ مواجه شدم. به ما فقط سندهای آموزشی داده میشد و از ما خواسته میشد که خودمان مطالعه کنیم. در نهایت دیدم نمیتوانم بین کار بر روی پایاننامه و کار در شرکت هواوی تعادل ایجاد کنم؛ پس بعد از سه هفته نتوانستم بفهمم دقیقا چه روال استخدامی برقرار است و چه فیلترهایی اعمال میشود تا چه کسانی باقی میمانند. در نتیجه تصمیم به استعفا گرفتم؛ در شرایطی که موضوع پایاننامه بههیچوجه حل نشده بود، میماندم. اگر کسی با شرایط کاری مشابه چینیها بتواند کار کند و به تجربه در شرکتهای بزرگ علاقه دارد، هوآوی گزینهای مناسب بهنظر میرسد. اما قبل از ورود باید سوالهای زیادی بپرسید تا دقیقا بفهمید وضعیت چیست و سوال بیپاسخ برای خودتان باقی نماند. امیدوارم تجربه من که برایم خیلی تازه نبود، برای شما مفید باشد. از فرصت جابگایی برای بهاشتراکگذاری این تجربه سپاسگزارم.
من تجربهای کوتاه از همکاری با سانا گستر سبز دارم که در تیم مهندسی نرمافزار اتفاق افتاده است. این شرکت چند محصول دارد و دورهی کوتاهی را با یکی از تیمهای مرتبط تجربه کردم؛ بخشهای مربوط به پردازش داده و سایر حوزههای مرتبط با کار من بیشتر به چشم میخورد. فضای تیمی خیلی دوستانه و صمیمی بود و مدیر فنی شرکت، حسام که از بنیانگذاران هم هست، فردی خوشبرخورد و با انرژی بود. هر نفر مسئولیت خودش را میدانست و با شدت وظیفهشان را انجام میدادند و همهی اعضا برای رسیدن به هدف مشترک در تلاش بودند. از آن تجربه هم پشتوانههای مثبتی دارم و یکی از regrets من این است که به دلیل مسائل شخصی ناچار به ترک شرکت شدم.
یه استارتاپ جالب دیدم و تصمیم گرفتم رزومهم رو براش بفرستم. وقتی این شرکت را پیدا کردم، با خودم گفتم فرصت خوبیه و برای مصاحبه دعوت شدم. روز اول مصاحبه خیلی پرسش کردند و در پایان گفتن یک تسک ساده برای ارزیابی میفرستند. انجامش دادم و فرستادم؛ دوباره تماس گرفتن و گفتن برای جلسه نهایی باید آزمون عملی بدهام. تسکی که داده بودند یک بازی بود که باید توی یک ساعت پیادهش کنم. از قبل حقوق هم صحبت کرده بودند و میگفتند از دو و نیم میلیون شروع میشود تا دوازده میلیون برای افراد با امتیازات خاص. آن روز вось نفر بودیم و هیچکدام نتوانستیم کامل انجام بدهیم؛ فیلم بررسیشدهشون هم وجود داشت تا مبلغ قرارداد را پایین بیاورند. به این نتیجه رسیدند که همه حداقل حقوق را بگیرند و هیچکدام قبول نکردیم. چند روز بعد دوباره تماس گرفتند: حقوق ماه اول دو و نیم میلیون بود و بعد از اطمینان از تواناییهایمان به سه و نیم میلیون تغییر دادند. گفتم باشه، از شنبه کار را آغاز کردیم. این روند تقریبا چهل روز طول کشید. در ابتدای کار کار خاصی انجام نمیدادیم و منتظر UI بودیم، اما به محض آماده شدن UI، کار را شروع کردیم. به دلیل بیبرنامگی مدیر محصول، مهلتها از دست رفت و بین تیم بالا گرفت. وکیل آوردند و تهدیدهایی مطرح شد؛ به وعدههای مربوط به حقوق و سهام هم عمل نشد. تیم بیشتر از همه دنبال این بود که سریعتر تمام شود و بدون دردسر و شکایت کار را رها کنند. تنها نکته مثبتی که در اینجا برای من وجود داشت، پیدا کردن دوستهای خوب بود و تجربه برخوردهای نسبتا ناخوشایند و ناسالم در محیط کار.
در اولین تجربه کاریام به عنوان برنامهنویس بکاند، با تیمی جوان و پر از انرژی روبهرو شدم که برای پیشرفت همواره در چالشها کنار هم بودن ارزشمند بود. حضور یک تیم حرفهای که مثل خانواده با هم همنشین شده بود، فضای بسیار صمیمیای ایجاد میکرد. کاش ادامه میداشت اون تیم، اما متأسفانه دستهای بالاتر از هر سهی تیم، فرصتی که برای ادامه کار میخواستیم را گرفتند و تیم منحل شد.