شرکت مدیریت و توسعه فناوری اطلاعات آرمان را به چشم تجربهای تلخ از نزدیک دیدم؛ مدت کوتاهی که در اینجا کار میکردم به دلیل قطع اینترنت حجم کارنامهام به سختی ثبت میشد. این شرکت از نظر من بیسازه و بینظم به نظر میرسید، به ویژه با ورود فردی که خودشیفته و بیسواد به نظر میرسید و از بهمن سال گذشته وارد مجموعه شده بود. او شرایط را به شدت بدتر کرد و با هر محیطی که برخورد میکردم از او گلایه میدیدم. به خاطر روابط مدیرعامل با او، این شخص قدرتهای زیادی در سازمان پیدا کرد و جایگاههای مهمی به او سپرده شد؛ منابع انسانی دست او افتاد، در امور مالی دخالت کرد و تقریبا همه پروژهها به اختیار او درآمد. اگر از شرکتهای قبلی که این فرد در آنها حضور داشته پیگیری کنید، میتوانید رفتارهای مشابهی را ببینید و اینکه چرا در نهایت از آنجا کنار گذاشته شد موضوعی است که قضاوت نهایی با شماست.
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
در این شرکت احساس میکنم اوضاع نسبتا نامساعد است و به نظر میرسد افراد با تجربه و پخته کمتر حضور دارند. گروهی از افراد که جذب شدهاند، دربارهی وضعیت شرکت قطعا دید مثبتی ارائه میدهند و گاهی رفتارشان به گونهای است که گمان میکنی حقوقهای کلان میگیرند و تبلیغ میکنند؛ اما از نگاه من اینجا مناسب کار نیست و بهتر است به حرفهایشان اعتماد کامل نکرد. تجربهی من نشان میدهد که فضای کار برای اعصاب و روان سخت است و تمایز و سلیقهای بودن تصمیمها بیش از پیش به چشم میخورد.
به دنبال جایی میگردم که استعدادهای من تنها به خاطر وجود افرادی بدون تخصص و درگیر توهمات غیرواقعی، همواره با چالشهای بیپایان مواجه شود؛ در این زمینه، یکتانت تجربهای خاص ارائه میدهد. وعدههای سطحی، درخواستهای غیرحرفهای و هدر رفت منابع از مرزبندیهای واضح این محیطاند و به نظر میرسد دانش مدیریت در فضای سازمانی آنها چنگی به دل نمیزند. لازم به ذکر است که برخی از افرادی که در تصاویر صفحهی فرصتهای شغلی شرکت نمایش داده میشوند، احتمالا دیگر در آنجا مشغول به کار نیستند و با این وجود همچنان در صفحات منتشر شده حضور دارند.
با دیدی از کارفرما به شرکت ویستا نگاه میکنم و تجربهام را به زبان دیگری بازگویش میکنم. در یک تجربهی کاری با این شرکت —به نام مشهورش دانشگاه بنیان— تنها یک نکته را خاطرنشان میکنم که از این انتخاب پشیمانم و میخواهم با خواندن نظرهای دیگران یا مشورت از افراد مختلف وارد چنین مسیری نشوم. برای روشن شدن پشت قضیه باید بگویم که سالها از آن ماجرا گذشته و این نوشته مگر نه عصبانیتم است. آنچه مینویسم واقعیتی است که برای من اتفاق افتاد. ای کاش میشد به حجم بیکفایتیهایش اشاره نکرد، اما واقعیت این است که تا به حال در هیچ جایی چنین سطحی از ناتوانی را تجربه نکردم. وقت نوشتن همه جزئیات را ندارم و صرفا نکات اصلی را میآورم: ۱- قیمت: از میان شرکتهایی که نرخ دریافت کردیم، این شرکت گرانترین بود. ۲- پروژه در ابتدای کار بهدرستی درک نشد و نتیجهای کاملا متفاوت از چیزی که انتظار داشتیم تحویل شد. ۳- مشاورهی دقیق و سازنده وجود نداشت. وبسایت با رویکردی ابتدایی و معمولی شد و این کار، کار ویرایش در آینده را دشوار میکرد. در نهایت فهمیدیم که طراحی هم میشد در وردپرس با هزینه کمتر و امکان ویرایش و انعطاف بیشتر. ۴- تیمهای مرتبط با پروژه از مدیر محصول تا تیم فنی، مرتبا تغییر میکردند و این بیثباتی باعث طولانی شدن پروژه شد. ۵- انتقال سابقه به نفر بعدی بهراحتی انجام نمیشد؛ هر چه عوض میشد، باید کل پروژه را از صفر تا صد برای همکاران جدید توضیح میدادیم. ۶- شرکت فاقد پاسخگویی و مسئولیتپذیری بود. اگر ناراضی بودیم، هیچکس بالاتر از مدیر محصول برای رسیدگی نبود و تماس با مدیران بالاتر هم بیپاسخ میماند. ۷- پشتیبانی هم ضعیف بود؛ پس از پایان پروژه کسی مسئول رسیدگی به مشکلات نبود. این تجربه من بود و نتیجهاش این است که صلاح کار را بهتر از این میدانم که دوباره وارد چنین فضایی شوم.
بهتازگی در شرکت فالنیک تجربهای داشتم که میخواهم با دقت بازگو کنم تا واقعیت فضا و رفتارهای کاری را بهتر بشناسید، اما بدون ارائه هیچ ادعای قطعی یا غیرواقعی. در بخش فروش احساس میکردم سود فروشهایی که انجام میدهم سه ماه بعد به دستم میرسد؛ یعنی فرایند پرداختیها با تاخیر انجام میشود و این موضوع برایم پیچیدگیهایی ایجاد میکرد. همچنین رابطههای همصنفانه در محیط خیلی محدود بود و احساس میکردم که نباید با همکاران احساس صمیمیت یا نزدیکی نشان بدهم؛ در این فضا اگر تصمیمی برای انجام کاری با همکار یا ابراز علاقهای وجود میداشت باید حتما به مدیر مربوطه گزارش میدادم و در صورت بروز روابطی که ممکن است به ازدواج بینجامد، کارم را احتمالا از دست میدادم. در واقع به نظر میرسید همه مدیران و سرپرستان در یک مسیر همکاری و تبادل فایل مشترک هستند. از نظر پرداختها هم وضعیت بهتر از این نبود: گفته میشد حقوق هر ماه پرداخت میشود اما در عمل با تاخیر انجام میشد و مبلغها به موقع به دست من نمیرسید. از طرفی مدیر مجموعه از همه میخواست هر شب وضعیت کارها و پیشرفت شرکت را از طریق پیامک گزارش کنم که امروز چه درصدی از کارها را انجام دادهام و چه مقدار از وظایفم تکمیل شده است. به نظر من، در انجام کارها تا حدی سختگیرانه رفتار میشد و با این وجود مدیریت خیلی کارآمد به نظر نمیرسید. در تیم انبار، فردی مسئول خرید بهعنوان مسئول اصلی معرفی میشد و به نوعی مسئول بودجه یا پولی که برای کارهای مختلف لازم میشد؛ بهعبارت دیگر هر کاری که انجام میدادم با درخواست پول همراه بود و انتظار میرفت از هر درخواست درآمدی برای شرکت دریافت شود. این روال به حدی بود که حس میکردم برخی رویکردها بیش از حد مادیاند و انصافا خیرش به من نمیرسید.
برای باورکردنش سخته، اما تنها تجربه من از کارشناس بازرگانی بودن در این شرکت بود. در واقع، فضای کار برای من مثل یک جمهوری کوچک بود که در شرکت حاکم بود. واحد کار به شکل یک یخچال با یک طبقه طراحی شده و گاه اجازه نمیدادم غذایم را در همان طبقه بگذارم و باید غذا را در جای مخصوص میوهها میگذاشتم. ساعات ناهار برای آقایان و خانمها فرق میکرد تا اینکه با وجود تفاوت تعداد خانمها، مدت زمان استراحت یک ساعت برای هر دو بود. از نکتههای عجیب اینکه گفتند به دلیل ظرفیت محدود ایران، باید با حجاب و با پوشش مشخصی سر کار حضور داشتیم و باید مانتو و شلوار میپوشیدیم. در قرارداد هم نوشته شده بود امکان ارسال استیکر در گروههای واتساپ شرکت وجود ندارد. یعنی در هر لحظه از شبانهروز باید پاسخگوی مشتری و شرکت باشیم، و اگر این کار را نمیکردیم آقای مدیر ناراحت میشد. علاوه بر اینها شرکت هیچ منبع یا سورس مشخصی برای جذب مشتری ارائه نمیداد و به نظر میرسید که اگر واردش میشدی باید از پس جمع کردن کار ده نفر برمیآمدی.
وقتی به روزهای کاریام در آن دارالترجمه فکر میکنم، بیش از هر چیز، تضاد میان «خدمات تخصصی زبانی» و «سطح فکری پایین مدیریت» در ذهنم نقش میبندد. مدیریت فوق العاده بی ادب و کلاه بردار این مجموعه که توسط فردی با نام اختصاری «***» اداره میشد، مصداق بارزِ نبودِ درکِ استراتژیک و انسانی از یک کسبوکار بود. کار در آنجا شبیه به تلاش برای ساختن یک عمارت روی زمینی باتلاقی بود. تمام دغدغهی مدیریت، نه ارتقای کیفیت خدمات ترجمه یا ایجاد یک محیط پویا، بلکه در دایرهی بسیار محدودی از نیازهای روزمره خلاصه میشد؛ دایرهای که وسعت فکریاش گاه به کوچکیِ یک بطری آب معدنی یا یک بسته دستمالکاغذی بود. در حالی که ما برای تحویل پروژههای حساس و تخصصی با ددلاینهای فشرده دستوپنجه نرم میکردیم، اتاق مدیریت پر بود از بحثهای سخیف و بیمایه که نشاندهنده عمق نگاه کوچک مدیری کودک فکر بود که تنها برای «امروز» زندگی میکرد و هیچ بینشی نسبت به حفظ سرمایههای انسانیاش نداشت. بزرگترین درد این محیط، بیعدالتیِ سیستماتیک بود. حقوقها نه تنها ناچیز بودند، بلکه همیشه با تأخیرهای طولانی و بهانههای واهی پرداخت میشدند. برای ما که هزینههای زندگیمان به همان حقوق وابسته بود، شنیدنِ توجیههای مدیر در حالی که خودش مشغول سفارش دادن غذاهای گرانقیمت از بهترین رستورانها بود، نمک پاشیدن به زخم محسوب میشد. بیمهها هم که داستان خودش را داشت؛ رد شدنِ ناقص و غیراصولی حق بیمه، نشان میداد که «***» حتی برای قانونیترین حقوقِ پرسنلاش هم ارزشی قائل نیست. فرهنگِ «آزار»، بخشی از ابزار مدیریتی او شده بود. فشار آوردنهای بیدلیل و برخوردهای تحقیرآمیز، تنها راهی بود که او گمان میکرد میتواند قدرتاش را به رخ بکشد. در حالی که او غرق در سودهای حاصل از استثمارِ ما بود، محیط کار به جای فضایی برای رشد و همکاری، به یک زندانِ فکری تبدیل شده بود. آن دوران برای من درس بزرگی شد؛ درسِ شناختِ تفاوتِ میانِ «صاحبکار» بودن و «مدیر» بودن. حالا که به آن روزها نگاه میکنم، خوشحالم که از آن فضای مسموم فاصله گرفتم، اما همچنان برای همکارانِ عزیزی که هنوز در چنبرهی این مدیریتِ کوتهفکر گرفتارند، متأسفم. تأسفبار است که دارالترجمهای با این سطح از ادعا، توسط فردی اداره میشود «***» که جهانبینیاش در حد هزینههای دستمالکاغذی و ناهارِ شخصیاش محدود شده. وقتی حقالناس (حقوق و بیمه) اولویت آخر است، یعنی مدیر فقط یک “جیببُرِ حرفهای” است، نه مدیرِ یک مجموعه فرهنگی
باورم نمیشه که چنین وضعیتی اونجا حاکمه و من به شدت از ورود به این بانک پشیمانم. از نگاه من، برای پرسنل هیچ ارزشی قائل نیستند و با آنها مثل برده رفتار میشود؛ به نظر میرسد اینجا بیشتر به دنبال بازاریابی است تا ارائه خدمات بانکداری. بعد از ساعات کار هم باید در کوچهها و خیابانها دستگاههای پوز شرکت آسان پرداخت را برای جذب منابع بفروشند و اگر نتوانی به عنوان یک متصدی بازاریابی موفق شوی، پاداشها و وامها بهت تعلق نمیگیرد و به شکل آزاردهندهای تحت فشار قرار میگیری تا از کار استعفا کنی. در تمامی بخشها امکان وجود رابطههای باندی مشاهده میشود و ناچار میشوی دائما به مدیران ناموفق و بیسواد بها بدهی. امیدوارم روزی باشد که بتوانم از این بانک رها شوم، چون واقعا اکثر پرسنل ناراضی و رنجور هستند؛ نه تنها از نظر روانی و روحی بلکه از نظر جسمی هم تحت فشار مدیریتی بیکفایت و بیتفاوت قرار دارند.
به نظرم چالش اصلی اینجا این بود که نیروها توی این سازمان نسبت به سایر تیمها اولویت چندانی ندارن. حقوقهامون با تاخیر پرداخت میشد و سطح حقوق هم معمولا در حد متوسط شرکتهای مشابه بود؛ هرچند فضای روابط خیلی گرم نبود اما حس امنیت و احترام بین همتیمیها همیشه وجود داشت. از مزیتهای قابلتوجه مجموعه، شناوری بالا، امکان دورکاری و نسبتا بالای پروژهها در مقایسه با رقبا بود و همواره استاندارد بودن روش کار در تولید و توسعه محصول دیده میشد.
در جایی کار میکردم که از همان ابتدا نکتههای منفی فراوانی داشت. برایم روشن بود که با وجود وعدههای پرزرق و برق حقوق، نباید به تجربهی کار در آنجا فکر میکردم. مدیریت آنجا را بهنام خانم که بهنظرم با عنوان دکتر معرفی میشد، قابل قبول نمیدانم؛ رفتارها و قولهای پراکنده و نامطمئن زیادی دیده شد. با وجود ادعاهای فراوان دربارهی شرایط مطلوب، واقعیت این بود که پس از مدت کوتاهی همکارانم یا ترک کار میکردند یا کارشان را رها میکردند، و اکثر آنان بعد از مدت کوتاهی تصمیم به استعفا میگرفتند. از همان روزهای ابتدایی استخدام، با بسیاری از همکاران صحبت میکردم و متوجه شدم اکثرشان دورههای کوتاهی آنجا بودند و برخی تازهواردها برای نگه داشتن نیروها استخدام میشدند تا در نهایت حقوق و مزایایشان به دستشان نرسد و در نتیجه استعفا بدهند. من نیز فقط یک ماه آنجا دوام آوردم و احساس کردم وضع به آن اندازه که نسخهشان میگشت، مناسب نیست؛ به حدی که ناچار شدم فاصله بگیرم. در طول این مدت چند بار با کلانتری مواجه شدم که در بیش از سی سال سابقهام چنین تجربهای بیسابقه بود و دیدم که بسیاری از نیروها بعد از مدت کوتاهی ترک کار میکردند. توصیهام این است که به هیچ عنوان به سمت چنین محیطی نروید و به رعایت حقوق خود توجه کنید.
در یک شرکت کوچک و نسبتا غیرحرفهای کار میکردم که وقت من را با مصاحبههای طولانی به طور کامل میگرفت. ادعای برخورداری از فرهنگ کاری مناسب را داشتند، اما واقعیت میدیدم که میکرومنیجمنت حرف اول را میزند. سه مصاحبه گذشت که به طور مجموع نزدیک به چهاردهمین ساعت از زمانم را به خود اختصاص داد.
در برخورد با ارشاد دماوند احساس کردم که حرفهای زیادی برای گفتن دارد اما اوضاع آن طور که انتظار میرود پیش نمیرود. واقعا feels مانند این است که وقت و انرژیام در اینجا هدر میرود و هر دانشگاهی از اینجا بهتر به نظر میرسد. در دوره اخیر با توجه به وضعیت همه دانشگاههای ایران، امتحانها به صورت مجازی برگزار میشد و دانشگاه ارشاد از دانشجوها درخواست حضور فیزیکی داشت؛ این مسئله با وجود اینکه کل کشور مجازی بود، گلایههای زیادی به همراه داشت. به مدیر آموزشی نسبت بدهند که مسئولیت واضحی در این زمینه نداشت و امکانات مناسبی هم دیده نمیشد. اگر سطح پایینترین نمره را هم بخواهیم نگاه کنیم، به نظر میرسد که حضور در اینجا به صرفه نیست. در اسفند سال گذشته وضعیت از نظر کلاسها نامشخص بود؛ به گونهای که برخی تصور میکردند تنها چند روز ادامه دارد اما در واقع مدت زیادی طول کشید و کلاسهای اسفند به طور کامل برگزار نشد یا به تاخیر افتاد. امتحانات هم به تیر ماه منتقل شد و این تغییرات طولانیمدت، زمان و انرژی را تلف کرد. این مسائل به دلیل نبود مدیریت مناسب در حوزه آموزش بود. ما به صورت مجازی درس میخواندیم اما امتحانات میانترم حضوری شد، در حالی که در کل کشور اکثر واحدها مجازی بودند. فضا به نظر آزاردهنده بود و با تغییر چرخهها، نخست گفتند امتحانات مجازی است و بعد از آن اعلام کردند حضوری خواهند بود. حالا که بسیاری از دانشگاهها مجازی امتحان میگیرند و معدلها هم در نتیجه بهتری رسیدهاند، ما ناچار شدیم حضوری امتحان بدهیم و این موضوع تأثیر منفی روی معدلمان گذاشت. به طور کلی احساس میکنم اینجا خیلی بیخاصیت است و کسی نبود که به من توضیح بدهد وگرنه تصمیمم برای حضور در اینجا را تغییر میدادم. اساتید اکثرشان بالای شصت سال هستند و درست متوجه نمیشوند چه میگویند؛ با این حال دانشهای اساتید ساده و قابل فهم است، اما به نظر بسیاری بازنشستهها بهتر است کنار بروند. بعضی اساتید جوان هم وجود دارند اما تعدادشان کم است. نسبت به دانشگاهی که از نظر ارائه امکانات و جو آموزشی همسطح با دانشگاههای آزاد نیست، نمیتوانم آن را مثبت ارزیابی کنم. در نهایت اینکه خیلیها معتقدند آزاد بودن دانشگاه و شهری که همسطح با آزاد است، مزیت بزرگی است؛ اما در اینجا به نظر میرسد که محیط آموزشی به گونهای نیست که آرامش لازم را برای تمرکز و پیشرفت فراهم کند. بسیاری به این باورند که نباید با چنین وضعیتی ادامه داد و بهتر است به دنبال محیطی باشیم که واقعا به دانشجویان ارزش قائل باشد. همچنین برخی از رویهها در تصحیح برگهها و نمرهدهی هم به نظر ناعادلانه میرسید و این مسئله فشارها را افزایش میداد. در امتحانات هم حضور کنترلشده مراقبان به حدی بود که دستورالعملها به سختی رعایت میشد و این موضوع میتواند روی نتیجه و آرامش دانشجو تأثیر منفی بگذارد.
اگرچه این شرکت را نمیتوان از لحاظ عملی و مالی بهخوبی ارزیابی کرد، اما تجربهام نشان میدهد که وضعیت فعلی آن چندان روشن نیست و احتمالا با چالشهای جدی روبهرو است، بهخصوص در زمینه کار تیمی و مدیریت. اینجا به نظر خودم فاکتورهای متعددی وجود دارد که باعث ناامیدی میشود و بهتر است از اعتماد بیش از حد به اینجا خودداری کنم، حتی برای یک ساعت. پولی که پرداخت میشود تا کنون برای بسیاری از افراد مفید نبوده و دلیل این امر را ممکن است مدیران شرکت بهتر از هرکس دیگری توضیح بدهند.
در شرکت گاج با وجود انتظارهای بالا، بیشترین چالش را در واحد منابع انسانی دیدم. مدیران این واحد به نظر من تأثیرگذار نبودند و روابط خانوادگی در مدیریت و انبار هم نقشی پررنگ داشت؛ یکی از بستگان مدیری که مسئول انبار است، نقش مهمی داشت و رفتارهای منسوب به برخی پرسنل HR هم توی چشم بود. خانمی که به او اشاره میکنم شخصیتی خودخواه و گستاخ داشت و هر روز خبرهای مربوط به روابطش با برخی مردان شرکت، حتی با وجود صاحبهای زندگی، به گوش میرسید. بهخاطر این که بعضی افراد بدون تخصص به فضا وارد میشدند و با بستگان و آشنایان خود سهمیه و پست میگرفتند، فضای واحد اداری هم به چشم دیگران دچار ضعف شد. سرپرست بازرگانی هم با روشهای غیرشفاف در جایگاهش باقی ماند و اغلب درخواستهای افزایش حقوق میداد. فضای کاری مسموم بود و فشارها روی اعصاب و انگیزه کارکنان زیاد بود. ناهار هم قطع شد و این موضوع فشار بیشتری را به تیم وارد میکرد. در مجموع، این تجربه نشان میدهد که سرمایهگذاری روی محیط سالم و رویکرد حرفهای در مدیریت منابع انسانی از اولویتهای حیاتی پروژههای شرکت است.
من با دید منفی و نگرانی به این شرکت نگاه میکنم؛ مدیری که فساد اخلاقی و مشکلات اخلاقی جدی دارد را به هیچ عنوان توصیه نمیکنم و از حضور در چنین فضایی خودداری کنید. فضای کار از نظر حرفهای بودن در سطح پایینی است و حقوق به تناسب کار کم است، نه پاداشی وجود دارد و نه حمایتی محسوس از جانب مدیریت دیده میشود. هر کاری که انجام بدهی، انگار فقط وظیفهای توخالی است و وعدههای زیادی داده میشود اما به عمل تبدیل نمیشود. امنیت شغلی هم در حد صفر است و ممکن است بهیکباره بگویند باید کار را ترک کنی. به طور کلی، تجربه کار در اینجا حس ناامنی و بیاعتمادی به آینده شغلی را القا میکند و توصیه میکنم از حضور در چنین محیطی پرهیز کنید.
به نظرم اگر توقع دارید با احترام به شخصیت و روانی خودتون کار کنید، اینجا گزینه مناسبی نیست؛ فضای کار به صورت عجولانه و با فشار زیاد پیش میرفت و مدیر پروژهها حاضر نبودن هیچ رفتاری رو ندیدن، از طرف گروهی که به راحتی با افراد برخورد میکردن و حتی از مدیر عامل تعجب میکردن در رفتاری که به چشم میخورد، به کار میافتاد. تجربهی خیلی ناخوشایندی بود؛ هر چند که گفته میشد کار شما عقب است و اضافهکاری هم ارائه نمیشد، امنیت شغلی هم به حدی نبود که بشه راجع بهش حرف زد.
وقتی به تجربهام از کار در دارالترجمه اودیسه فکر میکنم، بیشتر از هر چیزی ساختار کار و مدیریت را در ذهنم مجسم میکند. مدیریتی که در این مجموعه حکم میکرد که فقط به چند نیاز سطحی روزانه پاسخ داده شود و از دیدگاه استراتژیک یا انسانی خبری نبود. در شیوهی اداره، گویی میخواستیم ساختمانی روی زمین باتلاقی بنا کنیم؛ توجهی اصلی مسئولان روی مسائل جزئی و محدود بود و برخی تصمیمات به اندازهی یک بطری آب معدنی یا یک دستمال کاغذی کممصرفی هم چشمپوشی نمیشد. در حالی که برای تحویل پروژههای حساس و با ضربالاجلهای همان قدر فشرده تلاش میکردیم، اتاق مدیریت پر از بحثهای بیمایه بود و نشان میداد که نگاه صاحبکار بهبود خدمات یا رشد تیمی نیست، بلکه فقط واکنش لحظهای به وضعیت امروز را میدید. بزرگترین مشکلی که تجربه کردم، بیعدالتی نظاممند بود. حقوقها نه تنها ناچیز بودند، بلکه با تاخیرهای طولانی و بهانههای بیاساس پرداخت میشدند. برای ما که زندگیمان به این درآمدها وابسته بود، شنیدن توضیحات مدیر در حالی که خودش از بهترین رستورانها سفارش میداد، نمکی بر زخمها بود. بیمهها هم وضعیتی مشابه داشتند؛ رد شدن ناقص و غیرمنظمی حق بیمه نشان میداد که مدیران حتی برای حقهای پایهی پرسنل هم ارزشی قائل نیستند. فضای کار از آزار و دشنام هم خالی نبود؛ فشارهای بیدلیل و برخوردهای تحقیرآمیز بخشی از ابزارهای مدیریتی او شده بود تا قدرتش را به رخ بکشد. در حالی که سودهای حاصل از استثمار نیروها را میدید، محیط کار تبدیل به زندانی فکری شده بود که در آن رشد و همکاری معنایی نداشت. این تجربه برایم درسی بزرگ بود: تفاوت بین صاحبکاری و مدیریت واقعی را بهتر فهمیدم. حالا که به آن روزها نگاه میکنم خوشحالم که از فضای مسموم فاصله گرفتم، اما برای همکاران بسیارانی که هنوز در چنبرهی این شیوهی مدیریت کوتهفکر گرفتارند، احساس تأسف دارم.
در حال حاضر شرکت فینوتک پارس بود که تجربهام را به اشتراک میگذارم. مدیرعامل بهتازگی از جایگاه قبلی خودش کنار رفت و ساختار شرکت بههم ریخت؛ از مدیران و معاونها هم که هر کدام قصهای دارند. از معاون فروش و مدیر فروش تا مدیران مالی، همگی داستانی جداگانه دارند. دو مدیر مالی اخیر واقعا تفاوتهای عجیبی داشتند؛ یکی با نام پ و دیگری با نام م. این آخری تازه نفری آورده بود با عنوان کارشناس ارشد و سرپرست. بهنظر میرسید پیشرفتها یکشبه رقم میخورد و هر کار از واحد ما به او ارجاع میشد، پاسخ میداد که به او ارتباطی ندارد یا با او نیست. صدای بلندش و لحن گفتارش طوری بود که واقعا مشخص نبود از کجا آمده است. جالب است که همان حرفهای قدیمی درباره مشکلات اخلاقی که پیش از این در واحد محصول وجود داشت، اکنون دقیقا بین مدیر و کارشناس ارشد مالی تکرار میشد. واقعا جای تأسف است. فینوتک شرکت خوبیه و میتواند دوباره همینطور باشد؛ فقط باید به این افراد دقت کنند. ما رفتیم و امیدوارم مدیرعامل جدید واقعا اقدامی انجام بدهد: هم جلوی این رفتارها را بگیرد و هم بهجای قطع مزایا، مسایل اصلی را حل کند.
بهعنوان کارمند شاغل در این شرکت، محیط کار بیشتر شبیه یک شبکه پارتیمحور دانشگاهی بود تا یک سازمان حرفهای. پشتیبانی را تجربه کردم که رفتار مدیرانش تنها بر پایه روابط و استفاده از منابع انسانی کمبود دارد؛ حقوق بهطور منظم پرداخت نمیشد و فضای کاری به شدت ناسالم بود. مدیرها بهجای توجه به کار و عملکرد، بیشتر به رفتارهای غیر حرفهای مانند پیشنهاد دادن به کارمندان برای انگیزههای شخصی متکی بودند. جو شرکت به گونهای بود که هیچیک از مسائل حرفهای جدی نمیشد و نیروها برای ادامه کار مجبور بودند فقط جان بکنند. وقتی تصمیم به ترک میگرفتم، چند ماه طول میکشید تا بتوانم حق و حقوق خود را از آنها پس بگیرم و با مشکلات مالی روبهرو میشدم.
در این شرکت هنوز فعالیتی دیده نمیشود یا به نظر میرسد در وضعیت نامشخصی باشد؛ اما همانطور که از تجربه دادهشده فهمیدهام، با وجود حرفهای منفی زیادی که درباره تیم و کارشان بیان میشود، من ترجیح میدهم با بیانی آرام و بیطرف توضیح دهم که وضع کار و حقوق در اینجا تا کنون به هیچوجه برای من رضایتبخش نبوده است. به نظر میرسید که اختلافنظرها و ناآرامیهای داخلی بر کل تجربه تأثیر منفی میگذارد و این موضوع باعث تزلزل در اعتماد به آینده شغلی میشود. از دید من، ارزش زمان و اعصاب برای نمونههای مشابه باید بیش از اینها حفظ شود و حقوقی که وعده میشود در عمل به دست نیامده یا ماندگار نیست.
تجربهات را در ویکیتجربه به اشتراک بگذار
چند دقیقه وقت بگذار و به هزاران نفر کمک کن تصمیم شغلی بهتری بگیرند — کاملاً ناشناس.