هر چند سال اول کارم رو توی اورال سپری کردم و حالا که از اون فضا بیرونم، میخواهم تجربهام را بازگو کنم تا برای تازهواردها هشدار باشد. اینجا دوستانی بودن که یا مدیر بوده یا به نحوی با او ارتباط داشتن و از طرف تیم به نمایندگی حرف میزدن. همواره فضا را پر میکردن از جدالها و تفرقه و با اینکه میکوشیدم بیطرف باشم، گاهی خودم هم بین این حرفها گرفتار میشدم و در نهایت از کار کنار میکشیدم. حقوق واقعی کارکنان را درست نمیدانستم یا با توضیحهای ناقص، از بخشهای مختلف پولها را به طرقی جمع میکردند. از بیرون نگاه میکردم و فکر میکردم شرکت برای حمایت از اعضاست تا بتوانند مخارجشان را بدهند، اما در عمل با برخی تصمیمهای ناسزا یا دوگانه روبهرو میشدم؛ کسانی که به خاطر شرایطی مانند بارداری یا نگاه کوتاه به گوشی، با تبعیض روبهرو میشدند، و این رفتار به نظر دو رو بود. وقتی از شرکت جدا شدم، احساس آزادی کردم و فهمیدم چه زمانهایی از زندگیام را در آن محیط بدون بازده صرف کردم. حالا میخواهم بنویسم تا جوان تازهوارد بداند چگونه میتواند از تجربههای من درس بگیرد و از ورود به چنین فضاهایی پرهیز کند. درک من این است که برخوردها گاهی به گونهای است که انگار همه به دنبال تأییدِ یک فرد یا رابطه هستند، و این فاصلهگذاریِ نبودنِ انصاف را تقویت میکند. از بیرون رفتن باعث شد بفهمم چگونه نسبت به همکاران با دیدی برابر رفتار شود و چگونه میشود در مجموعهای با رویکرد بهتر کار کرد. در مجموع، احساس کردم فضای شرکت فاقد حمایت و عدالت کافی است و رفتارهای غیرمنصفانه را به عنوان بخشی از فرهنگ میدیدم. به همین دلیل تصمیم گرفتم تجربهام را بیان کنم تا افراد بعدی با درک بهتری وارد شوند و از افتادن در دام همین چرخه جلوگیری کنند.
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
شرکت حیدری مدیا برایم تجربهای پر از بینظمی بود و فساد در تمامی سطوح دیده میشد. هرکس که موفقتر ظاهر میشد، بیشتر مورد توجه قرار میگرفت و حسابوکتاب را نادیده میگرفتند. مدیرانی که دانش کافی نداشتند در پستها ماندند، در حالی که افراد با توانمندی بالا تصمیم به رفتن گرفتند. واحد منابع انسانی هم ضعیف بود و بهویژه بخش کارگزینی از فساد قابلتوجهی رنج میبرد.
در یک سال و نیم گذشته در بخش مالی این مجموعه فعالیت کردم و تجربهام از کار با تیمی منظم و حرفهای بوده است. مدیرعامل باوقار و محترم است و صدای بلندش کمتر به چشم میآید. مزایا خوب است: پرداخت حقوق به موقع، بیمه تکمیلی، امنیت شغلی و پاداشهایی در مناسبتها وجود دارد. گروه مالی بهویژه رئیس حسابداری با بیغرضی کامل هر آنچه بلد بوده، به همکاران منتقل میکند. محیط کار امن است و تیمهای کاری فعال و پرانرژیاند. به طور خلاصه، اگر فرصت مناسب باشد، اینجا را پیشنهاد میکنم.
مدیرعامل باجناقشو که دو سه سال تجربهی کاری داره و فوقالعاده عقدهایه و هیچ مهارت نرمی نداره روcto کرده، اونم فقط دوستاش رو نگه میداره و بقیه رو اخراج سلیقهای میکنه. یه آدم بیتجربه با یک سال تجربهی محصولی لید پروداکته که فقط فیچرهای بیخود بالا میاره و وقت ما رو حروم میکنه. نکتهی جالب اینه خواهر زن مدیرعامل هم تکلید یه تیم دیگهست. عملا شرکت شده یه سفره که واسه مدیرعامل و فامیلا و پاچهخواراش پهنه!
پیوستن من به تیم توسعه در اواخر سال هزار و نهصد و نود هشت بود. جو کار خیلی صمیمی و دوستانه بود و همه با انگیزه کار میکردند؛ نظم بالایی حاکم بود و برای هر کار، چرخهها و برنامهریزی مشخصی وجود داشت. حتی کوچکترین نکات مانند سوختن لامپ یکی از اتاقها نیز مستند میشد و روند گزارش و حلش مشخص بود و واحدی هم برای پیگیری این مسائل کنار تیم بود. مدیر، که پزشک بود اما علاقهٔ زیادی به حوزهٔ فناوری اطلاعات داشت، تلاش میکرد واحدهای دیگر مانند فروش را هم به سمت روشهای Agile سوق بدهد. یکی از بزرگترین دغدغههای من دستمزد پایین نسبت به بازار بود که باعث شد پس از شش ماه از شرکت جدا شوم؛ با وجود طراحی محیط و فضای شرکت که شبیه بسیاری از شرکتهای خارجی بود، حقوق کم آن من را به ترک کار واداشت.
شرکتی که توش کار کردم واقعاً تجربهای تلخ بود. محیط کارپر از رفتارهای نامنصفانه و بیاعتمادی بود؛ ارتباطات بین همکاران پر از طمع و چاپلوسی بود و هرکاری برای عقبنگهداشتن دیگری انجام میشد. خیلی از همکاران باتجربه در چند ماه از شرکت رفتند و مدیران هم اغلب بدون سابقهی واقعی مدیریتی به پستهایی رسیدند که به جای رهبری، به دنبال حفظ موقعیت بودند. انسانیت جای خودش را به رقابت ناسالم داده بود و همواره مسألهی قدرت و بقا محور اصلی رفتارها بود. نامی در بازار داشتند، اما تاثیر سیاستهایشان را خیلیها فهمیده بودند. مدت زمان حضورم آنجا انگیزههایم را به شدت کُشت و روزهای آغاز و پایانی کار تفاوت فاحشی با هم داشتند. کارها سطحی و ابتدایی بودند و چه حرفهای باشی یا تازهوارد، به سقفی برای رشد نمیرسیدی. اگر به خودت و آرامشت اهمیت میدهی، پیشنهاد میکنم به سمتش نرو.
برای من اون جا چهار سال بهعنوان مسئول دفتر یکی از مدیرها سپری شد، جایی که حقوق من با عنوان شغلیم همخوانی نداشت و جدی گرفتن کارها هم چندان رایج نبود. مزایا نسبتاً خوب بود و بهطور کلی رفتارهای مربوط به بستههای کالا و خواربار هم بد نبود. فضای کار پر از حس همخانوادگی و حرفهای بیمورد بود؛ از مدیرعامل تا کارکنان خدماتی همگی پر از چاپلوسی و پارتیبازی بودند. اکثر همکاران با هم رفیق بودند و کسی جرات نمیکرد به آنها ایرادی بگیرد؛ نورچشمیهای زیادی وجود داشتند و کسانی که آشنا نبودند، بهانههای بیپایهای میآوردند تا از کار کنارشان گذاشته شوند.
در شرکت سامانه الکترونیکی هوشمند راهبرد ایرانیان، احساس میکنم مدیر مجموعه با بیاحترامی و بیاعتمادی فضای کار را به میدان Battle تبدیل کرده بود. اگر روزی ناراحتی از دست او به وجود میآمد، آینده و زندگی من در معرض مشکل میافتاد. از سوی دیگر معاون مربوطه با رفتاری بالا به من نگاه میکرد؛ تا زمانی که به آنها نیاز داشتم، احترام میگذاشتند، اما به محض اینکه حقوق و مزایای من را در اختیارشان میگذاشتم، گاهی انگار برایم ارزشی قائل نبودند؛ تفاوتی بین زحماتم و ارزش کارم نمیدیدند. واقعاً احساس میکردم درک و فهم مجموعه کم است.
در این مجموعه حس خوبی داشتم و انرژی جوانی در فضای کاری بهوضوح احساس میشد. کار با همتیمیها واقعاً لذتبخش بود و همکاری با آنان برایم رضایتبخش بود. از نظر مدیریتی هم توجه خاصی به رشد و پیشرفت کارکنان وجود داشت؛ فضا و فرصتهایی برای یادگیری و ارتقای سطح کار فراهم میشد. تنها نکتهای که کمی آزاردهنده بود، طولانی بودن ساعات کار است و با توجه به رشد مجموعه، حجم کار نیز معمولاً بالا بود.
من فکر میکنم این شرکت واقعاً از نظم مناسبی برخوردار نیست و بیشتر وعدههای ظاهرپسند میدهد که در عمل با واقعیت فرق دارد. روند سازمانی کاملاً ناپایدار است و مدیریتی که تازه وارد شده، تا حد زیادی مسئولیتها را به گردن دیگران میاندازد و در کل رفتار محترمانه و حرفهای هم ندارد. مدیر فنی که خودش را موسس میداند، اغلب دروغ میگوید و با ترفندهای مختلف میخواهد از نیروها کار بکشد. بیمه تکمیلی وجود ندارد و شیوههای کاری هم مناسب نیستند؛ حقوق معمولاً بهموقع پرداخت نمیشود، گاهی دو قسط میدهند و گاهی در محاسبه حقوق خطا میشود. فشار کار بالا است و عملاً مسئولیت دو نفر روی یک نفر میافتد. تیم بسیار کوچک است، کمتر از ده نفر که نیمی از آنها موسس هستند، و در ماههای اخیر بسیاری رفتهاند؛ به نظر من جو شرکت سمی است و مدیرعامل بهطور اصلی مقصر محسوب میشود. در زمان استخدام هم آزمون سختی میگیرند که بعداً انگیزه را کاهش میدهد برای جستوجوی فرصتهای دیگر. خلاصه اینکه بهتر است زمان خود را اینجا هدر ندهید و به دنبال کار در مجموعهای دیگر باشید.
اوضاع شرکت خیلی نسبت به قبل به هم ریخته است و هر روز یکی میرود؛ تستر از کار بیرون رفته، یکی از کارکنان آیتی استعفا داده، برنامهنویس اصلی هم در حال رفتن است و مسئول دفتر هم کنار کشیده. آگهیهای استخدام فراوانی زده شده، اما من واقعاً سردرگم ماندم که تیم چه کار میکند و منابع انسانی و مدیریت مجموعه هیچ کارآیی ندارند.
مدیریت نا آشنا به سیستم های مدیریت و اجبار به پیروی از رفتار اشتباه سالهای گذشته با علم به اینکه نتیجه بخش نبوده است
شرکتی که بعد از چندین سال فعالیت چارت سازمانی، برنامه ریزی صحیح تولید ندارد. برای جلوگیری از اخراج باید وارد یکی از باندهای قدرت شوید!!!
سختیهای کار در نزدیک یه دهه حضورم تو یک مجموعه مشخص شدنی بود؛ من به عنوان کارشناس تحقیق و توسعه عملاً تمام روزها و شبها رو برای شرکت گذاشتم. اما در نهایت، با بازیهای پشت پرده و افراد سفارشدار که به نظر میرسید اعتبار بالایی دارند، تمامی پستهای مدیریتی به دست ایشان افتاد. مدیر مستقیم من، زنی مودب اما با عقدههای زیادی بود. پس از سالها خدمت صادقانه، ناگهان با یک نامه به من گفتند دیگر به کارشان نیازی ندارند. از ابتدا هر روز وعدههای زیادی میدادند: مزایا، کارانه و بهرهوری، اما کارانه در اختیار مدیران بود و تنها با یک جمله ممکن بود حال من تغییر کند. من نامههای رسمی و شکایتی به بخشهای مدیریت، اداری و ریاست نوشتم، اما هیچ پاسخ یا پاسخی دریافت نکردم. همچنین شرکت در تلاش بود تا سنوات و مرخصیها را به من بدهند که من برای این موضوع هم شکایت کردم و وکیل گرفتم. تقریباً همه چیز در شرکت در اختیار یک نفر بود و اطاعت از او حکم میکرد؛ سایر مدیران حاضر نبودند با وجود چنین نیرویی ریسک کنند. من شرکت را ترک کردم و به جایی دیگر رفتم، اما تجربهام نشان میدهد فضای اینجا خیلی ناسالم است. آن فرد حتی اجازه نمیدهد بهراحتی در جای دیگری استخدام شوید و با پیگیریهای مزاحمتآمیز، پیدا کردن کار جدید را برایتان سخت میکند. در نهایت فهمیدم ارزش ندارد عمرم را در محیطی بیامان و با پارتیبازی تلف کنم.
در ابتدای ورود به شرکت، اوضاع نسبتاً مطلوب بود اما به تدریج فضای کار بهطور کامل سلیقهای شد و وابسته به نظر مدیران گشت. اگر از من خوشش نمیآمد، هیچ فرصتی برای پیشرفت یا انجام کار با آرامش وجود نداشت. برخی افراد بدون تخصص به دلیل سابقه طولانی مدت در شرکت، به قسمتهای مدیریتی راه پیدا کرده بودند. حتی مدیرعامل هم مرتبا تغییر میکرد و ما برای دانستن مسئول واقعی پروژهها سردرگم میشدیم. خروج از مجموعه هم تجربه ناخوشایندی بود؛ ده ماه از پایان کار گذشته و هنوز تسویهحساب انجام نشده است.
من توی این شرکت کار کردم و تجربهام را با احساس واقعیش موج میزنم. از همان شروع کار با روی خوش و گفتوگوی دوستانه روبهرو میشدم، اما وقتی قرارداد میبستیم و سفته را میگذاشتم، رفتارها تغییر میکرد. پرداختیها یا به موقع نبود یا به شدت کمتر از عرف بازار بود. اگر با کسی آشنا بودی شاید حقوقت خوب بود، اما بیشتر اوقات حقوق با واقعیت تفاوت داشت و در پروندهها کمنمایی میشد. سایت شفافی وجود ندارد و اگر زنگ بزنید باید تماسهای مکرر انجام بدهید تا پاسخی بگیرند. اگر کمی گلایه کنی یا شیوه صحبتت تند باشد، تهدید میکنند که سفته را اجرا میکنند. هنگام استعفا یا خروج، پولها غالباً به طور کامل پرداخت نمیشود یا سفتهها پس داده نمیشود. قرارداد هم قبل از تحویل سفته بسته نمیشود. اگر بیماری داشتی باید به موقع سر شیفت میرفتی و مرخصی یا ملاحظهای در کار نبود. پروژههایشان اکثراً مرتبط با پروژههای دولتی و کمارزش هستند و از تجهیزات قدیمی و بیکیفیت استفاده میکنند. چون با نهادهای حکومتی ارتباط دارند، از شکایت یا پیگیری خیلی نمیترسند. به طور کلی قبل از رفتن خوب فکر کنید و دیگران را هم بخوانید.
کسی که این تجربه را دارم برملا میکند که مرزهای شخصی را چندان جدی نمیگیرند و به راحتی وارد کارهای خصوصی افراد میشوند؛ دوربینها به صورت دائم حضور دارند و حس میکنم هر حرکت شخصی زیر نظر است. از نظر مدیریتی هم اوضاع به گونهای است که ارتقاءها بیشتر به روابط مربوط میشود تا به شایستگی؛ خیلیها به خاطر پارتیبازی بالا میروند و واقعاً سطح سواد یا تسلط برخی مدیران و سرپرستان قابل اعتراض است.
من توی شرکت فیتو به عنوان کارگر بستهبندی کار کردم. تجربهام از این کار خیلی ناامیدکننده بود: شیفتهای طولانی دوازده ساعته بهقدری فشار میآورد که پاها ورم میکرد و وقتی میرفتم خانه خسته و بیجان میشدم. اگر در زمان خلوت فقط دو دقیقه مینشستم، سرگروهها با اعتراض مینوشتند که هنوز وقت کاری است و باید کار کرد. دوربینهای زیادی نصب شده بودند و هر لحظه به نحوهی کارم نظارت میکردند. اگر دستم به کالایی میخورد، از حقوقم کم میکردند اما جبرانش را به من نمیدادند. قرار بود حقوقم هجده میلیون باشد، اما برای استخدام خیلی کار کشیدم و در نهایت فقط دوازده میلیون دریافت کردم. سفتهها هم اگر بخواهی بدهند، شاید تا یک سال بعد به دستت برسد.
همهی تصمیمات کلیدی را در دست دارد و حتی در پیادهسازی ویژگیها نظر میدهد؛ گویا وظیفهی مدیریتم این است که فقط بدهد چطور کد بنویسیم. فشار کاری خیلی بالاست و وعدههای ارتقا و افزایش حقوق هم اغلب فقط حرف است. حقوق، بهخصوص، انصافاً پایین است. اگر نتوانی بهطور مستقل حق و حقوقت را پیگیری کنی، به راحتی به ساکنانِ وعدهها میخورند و گرفتن مرخصی هم، چه از نظر زمانی و چه بهلحاظ روزهای هفته، با دردسر همراه است. به تیم فنی اعتماد کمرنگی وجود دارد و هر نقدی که مطرح کنی؛ پاسخشان این است که من رئیسم crews و این را میخواهم. خلاصه با چند وعده و امکانات حداقلی سعی میکنند نگهمان دارند.
مدتی کار پشتیبانی را تجربه کردم و برایم پر از خاطرههای خوب بود. حدود یک سال در مجموعهای با تیمی متشکل از سی نفر کار کردم و حضور همکاران واقعا لذتبخش بود. مدیر بخش فردی مهربان و همدل بود و یکی از همکاران فنی همواره با گذشت و بدون منت تجربیاتش را در اختیار ما میگذاشت. چند نفر از همتیمها همواره کمککننده و خوشبرخورد بودند. بهطور کل آن سال برای من تجربهای بسیار خوب و بهیادماندنی بود.
تجربهات را در ویکیتجربه به اشتراک بگذار
چند دقیقه وقت بگذار و به هزاران نفر کمک کن تصمیم شغلی بهتری بگیرند — کاملاً ناشناس.