حدود یک سال در مجموعهای کار میکردم و این مدت برای من به اندازهی یک عمر طولانی شد. ظاهر بیرونی مجموعه مرتب و زیبا بود، اما درون مجموعه وضعیت بههمریختهای حاکم بود و گاه بوی بیاعتمادی به مشام میرسید. مدیر اداری فردی بود که با تحصیلات پایین و انگیزهی مالی زیاد معرفی میشد، و مسئول منابع انسانی هم به نظر میآمد که با مسائل خانوادگی دستبهدست هم دادهاند؛ گمانهها میگفت مدارک فاکتورها تا مبالغ سنگین مانند چهارصد میلیون تومان بالا میرود و برخی هزینهها را به فاکتورهای اضافهکاری میفزودند. خریدهای سادهای مانند نان صبحانه پرسنل نیز به عنوان اضافهکاری ثبت میشد. بخشی از واحد منابع انسانی با توجه به املاک شخصیاش انگار در خانه با فاکتورهای شرکت هزینهها را وارد میکرد تا پرسنل مجبور به مصرف غذای مشخصی شوند. فردی از واحد اداری با مدارکی که داشت از طریق فشار قانونی و بازیهای حقوقی کنار گذاشته شد تا دسترسی به مدارکش از بین برود. اینجا به جای حمایت از رفاه کارکنان، به دنبال راهی برای کاهش هزینهها بودند. مدیران و سرپرستانی انتخاب میشدند که حتی دارای دیپلم نبودند اما به خاطر عضویت در تیم داخلی و بهدستآوردن حقوق بالا منصوب میشدند؛ برای مثال یکی از کارگران انبار با چاپلوسی و زیرآبزدن به پلههای مدیریتی رسید. بهاندازهای فساد وجود داشت که اگر بخواهم همه را بنویسم ممکن است موضوع تا صبح طول بکشد. فردی هم بود که به دلیل یک رابطه با خانم مسئول منابع انسانی، تعدادی از همکاران را از کار اخراج کرد تا آن خانم باقی بماند و بعدها شنیدم که آن خانم با چند نفر از همکاران فنی رابطه داشت. مدیرعامل یا حضور دائمیای در شرکت نداشت یا بهصورت غیرحضوری به کار میپرداخت. دلم برای همکاران بدبختم میسوزد که برای چند تومان کمتر اینجا را تحمل میکنند.
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
وقتی که وارد دفتر فنی اون مجموعه شدم، وظیفهم ترسیم نقشههای مهندسی و تهیهی BOM بود؛ اما به دلیل فشار کار و یک اشتباه کوچک در نقشه، دیسک گردنم آسیب دید که واقعا بهخاطر ضربهای بود که یکی از مدیران بالادستی به من زد. بعدها همان فرد با طعنه گفت که اگر میخواست میتونست گردنم رو بشکنه. وقتی اعتراض کردم، بهجای رسیدگی من رو به مزاحمت متهم کردن. شنیده بودم قبل از من همکار خانمی تجربهی آزار کلامی داشت و قراردادش تمدید نشده؛ از این میتونستم این را برداشت کنم که در فرهنگ کاریه اونجا الگوی منفی وجود داشت. کارفرما ادعا کرد حادثه در حین انجام وظیفه نبوده و گفت مشکل از قبل وجود داشت و من رو زودرنج معرفی کرد. در همان محیط بارها با آزار روانی، توهین و فحاشی روبهرو شدم. بعضیها جلوی همه میگفتن هیچکس پاسخگو نیست و حتی میگفتن «هر کاری میخوای بکن، شکایت هم بکن»، و بعد هم تهدیدم کردند. حتی دورهای HSE برگزار کردن و طوری امضا گرفتن که دنبالکردن حقوقی را دشوارتر کنند. در نهایت تحت فشارهای مستمر و نبود سازوکار عادلانهای، ناچار شدم محل کار را ترک کنم—نه بهخاطر اخراج رسمی، بلکه بهخاطر فشار و اجبار بیرونی. الان هم با درد مزمن گردن دستوپنجه نرم میکنم؛ هزینههای فیزیوتراپی، دارو، MRI وویزیتها زندگیام را بهشدت تحتتأثیر گذاشته و کیفیت زندگیام کاسته است. مدیرم دیگر به تماسها پاسخ نمیدهد و مرا بلاک کرده؛ حتی یکی گفت این قضیه را بیصدا کن تا آبروی مدیریتیشان حفظ شود. با توجه به تجربهام، بعید میدانم وجدان زیادی توی اون مدیران وجود داشته باشد. این رفتارها هم به جسمم آسیب زد و هم روحم را زخمی کرد و نشان میدهد که بعضی محیطهای کاری چقدر از مسئولیتپذیری و انسانیت فاصله دارند. الان در محیط کاری بهتریام، اما این اتفاق بهم آموخت تا خیلی محتاط باشم و حقوقم را جدی بگیرم. امیدوارم گفتن این تجربه به دیگران کمک کند تا زودتر از چنین موقعیتهایی بیرون بیایند. برای همه آرزوی سلامت جسمی و آرامش روح دارم.
وقتی وارد شرکت بافت اختر ثریا شدم، فهمیدم باید با احتیاط بیشتری قدم بردارم. کار فراتر از حد انتظار، اما اینجا ارزش کار تیمی برای نیروها خیلی پایینه و امنیت شغلی وجود نداره؛ به نظر من میتونه یه کار موقت باشه. در آغاز استخدام، تعدادی مزایا رو قول میدن، اما واقعا اکثرشون وعدههای بیپشتوانهاند. مدیران ضعف زیادی دارن و نظم و ترتیب در امور روزمره خیلی کم مشاهده میشه. در نتیجه تجربه کار کردن اینجا از نظر من ارزشمند نیست.
دوست داشتم بدون استرس وارد مصاحبه بشم و به همین دلیل نخستین گفتوگوم با مدیرعامل شرکت بود. با حال و هوای صمیمی و گرمی آغاز شد و از همان لحظه احساس کردم نباید نگران چیزی باشم. درباره سابقههای کاری و نرمافزارهایی که بلد بودم به طور صادقانه صحبت کردم و خودم رو معرفی کردم. سوالاتی درباره نحوه تفکرم، سبک طراحیام و علایقم پرسیده شد و اینکه چرا تمایل دارم تجربه کار تماموقت توی یک مجموعه داشته باشم هم مطرح شد. در جلسه بعد، چند نمونهکار فرستادم تا نظرشان را ببینند و ارائهدهند. جو کار، نسبتا آرام بود و به نظر میرسید سیاست شرکت این است که بر پایه توانایی و امکان پوزیشن تصمیم بگیرند. از نگاه آنها، ویژگیهای مهم شامل اهل فکر بودن، خلاقیت، مطالعه و سفر بود.
برای دو سال با یک تیم فنی همکاری کردم و از این تجربه چیزهایی یاد گرفتم. حقوقم نسبت به کار و مسئولیتها واقعا کم بود، اما چیزی که برای من اهمیت داشت، اخلاق حرفهای مدیریتی بود. مدیرعامل جوانی داشتیم و فضای کار بیشتر به جو دانشگاهی شبیه بود؛ بدون رودربایستی تمام مطالب لازم را با تیم در میان میگذاشت. علاوه بر حقوق ثابت، در تمام پروژهها امکان پورسانت وجود داشت و من هم بخشی از آن سود را به دست میآوردم.
تجربه من در شرکت گروه فنی مهندسی نوین ماشین به عنوان توسعهدهنده بود. فضای کار آرام و بدون تشریفات بود و به سرعت با همکاران راحت میشدم. مدیران جوانی داشتیم که با تیم با احترام برخورد میکردند و عموما پای حرف و تعهدشان میماندند. احساس میکنم کل مجموعه در حال رشد و پیشرفت است و مسیر مشخصی طی میکند.
به این کار علاقهای نداشتم، اما برای تجربهی موقت خوب بود. در بخش مرتبسازی واقعا فشار بالاست، هر کالا بهطور جداگانه محاسبه میشه و باید حدودا سهصد و سی آیتم در هر ساعت پردازش کنم. اونقدر سریع و پشتسرهم کار میکردم که حتی فرصتی برای خوردن آب هم نبود. به نظر من اینجا بیشتر برای کسایی که دنبال کار پارهوقت هستن مناسبه و برای کار دائمی جذابیتی نداره—خصوصا بخش مرتبسازی.
وقتی وارد این مجموعه شدم، روز اول با تعاریف و تعریفهای زیادی روبهرو شدم که واقعا خوشحالکننده بود؛ اما به مرور فهمیدم قضیه فرق میکند. حقوق خیلی پایین است و پرداختها اغلب با تأخیر انجام میشود. رفتار مدیران و نگاه از بالا به پایین بهطور مداوم حس میشود. به کارمندانی با سابقهی بالای ۱۳ سال هم گفته شده یا بمانند یا بروید، انگار فقط بهعنوان نیروهای کار برایشان اهمیت دارند. تا حالا پاداش یا کارانهای ندیدم. هزینه رفتوآمد هم سنگین است و با ماشین شخصی صرفه اقتصادی ندارد. از من انتظار زیادی دارند، اما در مقابل برای پرداختها معاملهای خشک و کمجنبه نشان میدهند. به طور کلی، برای کار موقت و یافتن فرصتهای بهتر مناسب است، اما اگر دنبال ماندن و پیشرفت هستی، اینجا جایی برایش نیست.
برای تجربهای که از واحد شبکه و امنیت میدیدم، احساس ناخوشایندی داشتم و ناامیدی نسبت به مدیریت و تیمهای زیرمجموعهاش وجود داشت. واحد مربوطه به نظر میرسید که با کمترین سطح تخصص و حرفهایگری اداره میشود و رفتار و رفتار کاری برخی مدیران و سرپرستان آنها نشان از بیدقتی و بیانگیزگی بود. گمان میکنم در صورت ادامهی همین روند، آیندهشان هم در همان سطح باقی بماند و بهتر است به دنبال فرصتهای جدیدی باشند.
وقتی وارد این شرکت شدم، اوضاع به سرعت آشکار شد و حس میکردم که منابع به شکل نامناسبی بهحساب رفقا ریخته میشود. برخی از افراد که از طرف مدیرعامل و مدیر یکی از بانکها به عنوان مشاور آمده بودند، با رفتاری پر از غرور کار میکردند و حقوق خوبی هم میگیرند، حتی مزایای بازنشستگی و کارهای جانبی مثل بنگاه املاک را هم داشتند. در حالیکه هزاران جوان مستعد در جستوجوی کار بودند. آنها اغلب صبحها حوالی ساعت ده یا یازده وارد میشدند و فقط دستور میدادند، چون از نظر فنی خیلی چیزها بلد نبودند. فعلن هم تا غروب گاهی بهانه میآوردند. مشکلاتی مثل صندلیهای کهنه یا نور محیط یا اینکه چرا چایمان دیر میشود هم بهعنوان بهانه مطرح میشدند؛ انگار مشکل از نقص زمین نیست، بلکه از بیانگیزه بودن و ناتوانی در رقصیدن با شرایط بود. در عمل بهنظر میرسید که منابع و سپردههای مردمی بهخاطر رفاقت و رانت مصرف میشود و کسی هم صدایش را بلند نمیکند. نمیدانم مدیرعامل این شرکت و مدیر بانک چطور میخواهند پاسخگوی خدا باشند، وقتی چنین وضعی وجود دارد.
سالها پیش که وارد این شرکت شدم اوضاع نسبتا قابلقبول بود، اما به مرور همه چیز افت کرد. حقوق و مزایا مرتب عقب میافتادند و تجربهسالهای بالاتر جایگزین نمیشدند، در نتیجه کار سنگین روی دوش دیگران سنگینی میکرد. مدیران خوب را از دست دادیم و به جای آنها مدیران بیکیفیت و چاپلوس به کار آمدند. یکی از بزرگترین معضلها بیمه تکمیلی بود؛ با وجود این که کنار میگفتند شرکت هزینههای درمان را میپردازد، اما شرطش این بود که حداقل پانزده سال بمانی وگرنه هنگام خروج ازت کم میکردند — این را از دوستانی که رفتند شنیدم و واقعا خیلی از شرایط برایشان کسر شده بود. پایه حقوق خیلی پایین بود و واقعا کارمند ارزش چندانی در اینجا پیدا نمیکرد. حتی مدیرعامل گاهی صریحا میگفت چون ناراضی هستی برو، ما پر از جایگزین هستیم. من سالها اینجا ماندنم و زمانی واقعا به کارم علاقه داشتم، اما حالا به صراحت میگویم: توی این مجموعه وارد نشوید.
با اینکه هنوز هم تصمیم داشتم واقعیت رو بگم، این تجربه رو بهطور صادقانه روایت میکنم تا بهاون حدس و گمانها ختم نشه. اینجا یکی از بدترین محیطهای کار بود که تجربهش کردم. مدیریتی بیپرواتر و اهل دروغ دیدم که بهنوعی بهعنوان بنگاه خانوادگی کار رو جلو میبردند و از کارکنان برای رسیدن به اهدافشون سوءاستفاده میکردند. اگر زیاد کار میکردی و حقوقی کم میخواستی، بهعنوان نیروی ایدهآل ازت استفاده میشد. وقتی زمان خروج بود، تعهد میگرفتن که دربارهشان هیچ چیزی در شبکههای اجتماعی ننویسی. خیلی از همکاران تازه وارد بودند و بعضیها هم رفته بودند، بدون اینکه مشخص باشد چه کسی میماند. تاریخ پایان همکاری را خودشان تعیین میکردند و گاهی میگفتند کارت دوی دو هفته دیگر تمام است. اینجا مفهوم سنوات و اضافهکاری خیلی معنا ندارد. از کارکنان میخواستند روزی به اندازه ده یا نه ساعت کار کنند؛ اگر کم میماندی با تو رفتاری میکردند و معمولا اجازه خروج تا پایان روز را نمیدادند. اضافهکاری هم به ازایش حقوقی پرداخت نمیشد. اگر با دستورهای وقیحشان مخالفت میکردی و دنبال حقوحقوقت میرفتی، خیلی سریع از کار کنار گذاشته میشدی. متأسفانه برخی مدیران بهویژه در جذب دختران علاقه نشان میدهند و گمان میکنن دختران نیروی ارزان و کنترلپذیرند. برای روز زن با گل و پول خوشآمد میگفتند، اما برای روز مرد کمترین توجهی نبود. روالهای فنی درحد پایین و سطحی بود. مثلا یک سرویس داخلی پس از آزمایش به پروداکشن رفت و هیچکس متوجه نشد کاربران از آن استفاده میکنند تا اینکه سه روز بعد تیم فنی متوجه شد. مدیر فنی رفتار نامطلوبی داشت، دروغ میگفت و غرور زیادی داشت و مشکلات بزرگی را به وجود میآورد. یکبار دیتابیس کل شرکت پاک شد و برای بازگردانی، فرد تازهکار را در کار حساس قرار دادند که اتفاقا خوشیمن بود چون فقط یک نسخه پشتیبان دو ساعته وجود داشت. تیم DevOps از این وضعیت بهشدت گله داشت. و وعدههای پاداش هم همانطور که هر فصل میگفتند، اکثر مواقع محقق نمیشد. خیلی زحمت میکشیدی تا به هدف برسى، اما میگویند هنوز مستحقش نیستی یا پرداختها را عقب میانداختند تا فراموش یا خسته شوی. پاداش پاییز ۱۴۰۱ تا بهار ۱۴۰۲ هنوز پرداخت نشده بود.
شرکت اورال برای من یکی از بدترین تجربههای شغلی بود. در وهله اول، رفتارها به شکل خانوادگی و همراه با همدلی نمایان میشد، اما خیلی زود سوءاستفاده آغاز میشد؛ کارهای شخصی زیادی از من میخواستند و احترام چندانی وجود نداشت. حقوق را یا باید پیگیری میکردم یا با التماس میطلبیدم و گاهی تاخیرهای دو ماه هم بوده است. ارتباط با مشتریان هم برای آنها اهمیت چندانی نداشت و فقط فشار میدادند تا پولی بگیرند و کار درست انجام نمیشد، مشکلات زیادی از جمله عقبافتادگیها و تمرکززدایی به وجود میآمد. وقتی تصمیم به تسویه میگرفتم، میگفتند یک ماه دیگر میدهند، اما در نهایت پاسخ میدادند برو شکایت کن، ما بدهیای نداریم. در کل، احساس میکردم آدمهایی اینجا دزد و نامردند و فقط تظاهر میکردند؛ امیدوارم یک روز به همان روشی که چندی پیش به من آسیب زدند، پاسخ بدهند.
مصاحبه آنلاین بود و سر وقت شروع شد. لید تیم دواپس خانم بود و مدام تاکید داشتن که برای نیروهای جونیور و مید هیچ برنامه آموزشیای ندارن، یعنی خودت باید تلاش کنی و یاد بگیری. خیلی روی آشنا بودن با دو تا ابزار مدیریت پروژه و مستندسازی پافشاری داشتن — حتی بیشتر از ابزاری که کانتینرها رو اورکستره میکنه، که این برام عجیب بود. در کل شرکت بد نیست؛ قبلاً سرپرست دواپس آقا بودن که نقش منتور داشت و جونیورها رو خوب آموزش میداد.
شرکت وان استور تجربهی کاربری من بهعنوان مهندس نرمافزار را با نگاه کلی عدم رضایت توصیف میکند. فضای کاری به نظر میرسد بهکاهش فرصتهای برابر منجر میشود: اغلب افراد در تیمها یا با منسبهای خویشاوندی یا با روابط آشکار حضور دارند و این باعث میشود که در مواردی انتظارها به نفع این گروهها باشد و افراد تازهوارد یا خارج از آن حلقه احساس بیثباتی کنند. رهبران و افراد کلیدی یا غایباند یا بیشتر به کارهای شخصیشان میپردازند و مدیریت را به دست تازهواردان غیر فنی میسپارند؛ از آنها انتظار کمک فنی یا پشتیبانی نمیرود و بهنوعی تجربهی کار در این مجموعه تنها برای گروهی خاص ارزش دارد. ارتباطات انسانی محدود است و حتی رعایت سادهترین آداب حرفهای هم معمولا وجود ندارد، چه رسد به onboarding یا در نظر گرفتن افراد در تیم. از نظر فنی، بهروز بودن فناوریها در اینجا چندان اولویت نیست و به عنوان ایدهآل، تیم بیشتر درگیر جلسات و حضور مداوم است تا توسعهی عملی و پیشبرد پروژهها. نهایتا هم بهطور واضح مشخص نیست که حقوق چگونه محاسبه میشود.
دوست داشتم تجربهای صادقانه اما منصفانه از مصاحبههایم بگویم، اما این مراسم دو مرحلهای را یک روزه برگزار کردند و با وجود انتظارهای متفاوت از کار، دقیقا مشخص نبود که دنبال چه نگاهی هستند؛ احتمالا میخواستند کارشناس بازرگانی باشند یا بازاریاب یا کسی که در تحقیق بازار دخیل است، یا حتی فردی که در حوزه دیجیتال تخصص دارد. درباره حقوق و مزایا هیچ صحبتی نشد و حرفهای به نظر نمیرسیدند و انگار پلان مشخصی برای مصاحبه وجود ندارد. جمعبندی من از تجربه این بود که روند نامشخص و بیبرنامه بود و پس از دو ماه نیز هیچ ارتباطی گرفته نشد. حتی حس کردم شاید با بازاریابی شبکهای مرتبط باشد.
در مجموعه توان سانیار طب فرصتی برای من پیش آمد که از آن به خوبی بهره ببرم و قدردانم که تجربهای اینچنین نصیبم شد. فضای همکارانه و دوستانهای داشتیم و مدیران با تجربه و حرفهای به مسیر کار تصمیم میگرفتند و من به طور مرتب از حمایتشان بهرهمند بودم. شرایط کاری، حقوق و مزایا هم راضیکننده بود و فرآیندهای تسویهحساب با دقت و نظم انجام میشد. اما از آنجا که موفق به قبولی در آزمون وکالت شدم و باید دوره کارآموزی را آغاز میکردم، نتوانستم به ادامه همکاری بپردازم و برای تیم، بهترینها را آرزو میکنم.
من همواره با اهدافی روبهرو میشدم که گویی دسترسی بهشان غیرممکن بود و فقط به صورت فانتزی در ذهن باقی میماندند. هدفگذاری برای من بهجای انگیزه، فشار بیمعنیای ایجاد میکرد و مأموریت داشتم با هر قیمتی بهشان برسم. مدیریت وضعیت نگرانکنندهای داشت و نظم چندانی در کار نبود؛ از ما انتظار داشتند دقیقا مثل ربات، با هدفهای شدید و پیوسته جلو برویم. با این حال، در اینجا چند نفر از همکاران خوب پیدا کردم که تجربهی خوبی از همصحبتی با آنها داشتم. در کل، پیشنهادم به دیگران این است که به جای این محل، گزینههای بهتری هم وجود دارند.
در طول مدت حضورم به عنوان مدیر میانی دیدم که اوضاع در واحد مدیریتی پر از چالش است. فهمیدم اکثر مشکلات از طرز برخورد و نگرش مدیرعامل سرچشمه میگیرد؛ او قبلا تجربهی مدیریت ندارد و سالها مسیر پست فعلی را با همراهی نزدیکانش طی کرده است که همواره از رفتارهایش تعریف میکنند و حقیقت اشتباهاتش را به او منتقل نمیکنند. چندین بار بازسازی و تغییرات ساختاری انجام دادند که تصور میکردند با این کار مشکل حل میشود، اما اصلیترین معضل همان مدیریت بود. نرخ خروج از سازمان بالا است و میانگین مدتزمان اقامت کمتر از شش ماه بوده است. از نظر پرداخت حقوق، شرکت منظم است و نسبت به سایر شرکتها وضعیت بهتری دارد، ولی مزایای جانبی عملا وجود ندارد. تیم جوانی داشتیم که نکتهی مثبتی بود. دسترسی به محل کار با مترو و اتوبوس مناسب است (اگرچه خارج از طرح). بروکراسی هم نسبتا کمتر است و اکثر فرآیندها با نرمافزار و ایمیل انجام میشود. در نهایت من هم خود مدیر میانی سازمان بودم.
بهنظر من فضای کار چندان دلگرمکننده نیست؛ با اینکه بودجه و سرمایه قابل توجهی دارن، اما مسیر تخصیصش به درستی مشخص نیست. بهزودی میفهمی که شایستهسالاری جایگاهی نداره و اگر کسی با وصلبودن بیاد، حتی بدون مهارت، حقوقهای بالا رو میگیره و فشار کار روی سایرین میتونه زیاد بشه. وقتی بفهمن حقوقت بالاست یا پشتت کسی باشه، محیطی شکل میگیره که حتی نسبت به کار معمول هم احساس ناامیدی وجود داره. برای تازهواردها خیلی مراقب باشن؛ آدمهایی با اخلاق نامناسب وجود دارن و ساعات شبکاری ایجاد میکنن، بعضیها حقوق بیشتری نسبت به همردهها میگیرن. گاهی هم مدیر حضور ندارد و با ناهار بیکیفیت یا کسر حقوق، از حقوقت کم میکنن. گاهی تنها بابت یک ناهار ضعیف پولت رو از دست میدی. اگر دنبال وام باشی، کلی بهانه میارن و در فرایند معطل میکنن؛ بهنظر میرسد مدیر تمایلی برای دادن پول ندارد. فناوریهای بهکاررفته عقبافتادهاند، ساختار تیمها نامنظم است و نه مدیر قابل اعتماد و نه تیم منسجم حضور دارند. بهخصوص تیم تست و زیرساخت واقعا آزاردهنده است؛ هر خطایی که بدی، ممکن است تحقیر بشی و فضای آزمون و خطا اصلا وجود نداشته باشه. اگر فردی با تجربه باشی هم، پیشنهاد من این است که به اینجا نیایی؛ فضا هم آشفته است و هم خیلی استرسزا بهنظر میرسد. محیط خیلی خشک و رسمی است، همه پیراهن میپوشند و جو عمومی روی اعصابه. مدتی آگهی میزنند اما بهخاطر فضا و رفتارها، جذب نیروهای مناسب دشوار میشود.
تجربهات را در ویکیتجربه به اشتراک بگذار
چند دقیقه وقت بگذار و به هزاران نفر کمک کن تصمیم شغلی بهتری بگیرند — کاملاً ناشناس.