با سلام خدمت همگی شرکت تولیدی مهراصل همانند هر شرکتی دارای نکات مثبت و منفی می باشد که در ابتدا به نکات مثبت آن میپردازم. در این شرکت واریز حقوق دقیقا در سر موعد مقرر صورت میگیرد و بیمه و بیمه تکمیلی پرسنل به صورت منظم و بدون وقفه واریز میگردد هرچند این نکته ابتدایی ترین وظیفه هر شرکتی است اما باز هم می تواند برای دوستانی که روی این مورد به هر دلیلی حساسیت فوق العاده دارند مفید باشد اما به جز این نکته واقعا نکته مثبت دیگری وجود ندارد چرا که ساختار شرکت به شما هیچ گونه تجربه جدیدی را اضافه نمیکند و امکان پیشرفت برای شما چه به لحاظ تجربه چه به لحاظ جایگاه شغلی مقدور نمیباشد همچنین پرسنل دفتر تهران هر سال باید بدون استثنا(بدون توجه به جایگاه شغلی) مانند گارگران در احداث غرفه نمایشگاه شرکت کنند و در حدود ۱۰ روز فرآیند ساخت شما ملزم هستید از ساعت ۸ صبح الی ۱۲ شب ( حتی در بعضی موارد ۲ نیمه شب) در فرآیند ساخت غرفه حاضر باشید و کمک کنید. جو زیرآب زنی به طور غلیظ و افراط شده ای در شرکت حکمفرمایی میکند و مطمئن باشید کوچک ترین حرکات شما با پیازداغ بسیار فراوان به طبقه مدیریت میرسد و از آنجایی که با این کار میزان پاداش بر روی فیش حقوقی به طرز قابل توجهی تغییر می کند این عمل نه صرفا عادت منفی پرسنل بلکه فرهنگ سازمانی شرکت است. متاسفانه شرکت اصلا فرهنگ ارسال به ماموریت ندارد و شما در هر ماموریت دچار تنش روانی فراوانی میشوید
تجربههای کاری و مصاحبه شرکتها
بهوجود آوردن تجربهای باکیفیت و قابلاعتماد از دیدگاه من؛ شرکت سیوان را به عنوان محیطی حرفهای میبینم که مدیریت قشنگی دارد و کیفیت کار بالاست. روند تولید نرمافزار و زمانبندی پروژهها در شرایط عادی کاملاً منظم و دقیق است. اما تجربهٔ کلان تا حد زیادی به سرپرست تیم بستگی دارد؛ اگر رهبر تیم کاربلد باشد اوضاع بهنحو فوق العادهای پیش میرود. در مجموعه، تعدادی نفر با رفتار نامطلوب هم هستند و گاهی تسویهحوالهها بهدرستی انجام نمیشود. در کل شرکت شناختهشده و قابلاعتماد است، فقط باید مراقب رفتاربدانشی برخی همکاران باشید تا با افراد بددهن یا بیتفاوت روبهرو نشوید.
باور کنید برای من هم پذیرش در اینجا همانند بازگشت به مدرسه بود. اولین مرحله با ارائهی مجموعهای از قوانین بیمه شروع میشود که اگر چه از نظر من کموکیفش روشن نیست، اما گفتند اگر دوبار قبول نشوی، با تو قطع همکاری میکنند و در همان مرحله هم دنبال حاشیهسازی و زیرآب زدن هستند. سپس باید تستی در حوزهی SQL بدهی و در نهایت به یک آزمون برنامهنویسی میروی، اما با استفاده از یک فریمورک قدیمی و مجموعه قوانینِ دستساز که اکثرشان ارتباطی با دنیای واقعِ کدنویسی ندارد و از تو میخواهند طبق آنچه گفتند کد بزنی. هر مرحله ممکن است ناگهان گفته شود که برو از دفتر کار خارج شو. فضا هم فوقالعاده منفی است؛ مدیری که اواخر روز انتظار دارد دربارهی عملکرد همکاران گزارش بدهی، و بسیاری از سوالهایی که در مصاحبه مطرح میشدند، در کار واقعاً به کار نمیآیند.
برای من که سالها توی این مجموعه حضور داشتم، تجربه واقعی از SAP به من این انتظار را میدهد که با نگاه دقیقتر بتوان نظر درست داد. در این مدت دیدم که با وجود چالشهای مشابه سایر جاها، رفتهرفته اوضاع بهتر شد و واقعاً پیشرفت را لمس میکردم. مزیتهای زیادی داشت، از جمله حقوق بهموقع و پاداش فصلی، ساعتهای قابل تنظیم، تیم حرفهای و فضای پویا، برگزاری رویدادها و هدیههای مناسبتی، امنیت شغلی و فرصت ارتقا. درباره یادگیری هم بخش اعظم آموزشها مکتوب بود و هم برای هر نفر تازهوارد یک منتور با تجربه وجود داشت که مستقیماً کمک میکرد. فضای کاری اکنون صمیمیتر شده و افراد برونگرا هم به جمع اضافه شدند؛ واقعاً جریان دانش در تیم فعال است و جلساتی مشخص برای انتقال تجربیات برگزار میشود. اگر دنبال پیشرفت و یادگیری در حوزه SAP هستید، این شرکت یکی از گزینههای خوب بازار ایران است چون پروژههای متنوعی دارد که رزومه و مهارتهای شما را تقویت میکند. مدیرعامل واقعاً دغدغهی تیم را دارد و تا جای ممکن مشکلات همکاران را پیگیری میکند. بدیهی است که آغاز کار ممکن است مانند سایر شرکتها نرخ حقوق کمتری داشته باشد، اما با پیشرفت و توانمندی، حقوق هم افزایش مییابد. در کل من این شرکت را پیشنهاد میکنم.
مدت چهار سال است که در این مجموعه مشغول به کارم. مدیران با صراحت و صراحتبیان رفتار میکنند و شفاف بودن کارها را دنبال میکنند. پرداخت حقوق همیشه بهموقع انجام میشود و نظم مالی وجود دارد. محیط کار نسبتا آرام و بیتنش است. با مواجهه با چالشهای مختلف در پروژهها، دانش و تجربهام به شکل قابل توجهی افزوده میشود. به مشتریان و کیفیت محصول اهمیت زیادی میدهند و از این رو این کار را به دوستانم هم پیشنهاد میکنم.
برای من تجربه مصاحبه با این مجموعه به کل نامنظم و بیبرنامه بود. من به دعوت همکاری پاسخ دادم و چون کنجکاو بودم، رفتم برای مصاحبه. فضای کار به نظر میآمد هیچ هماهنگی و نظم مشخصی ندارد و گویی همه چیز با دید «بزن بریم ببینیم چی میشود» پیش میرود. حتی آمادهسازی اتاق جلسه هم انجام نشده بود و هیچکس با من آشنا نمیشد یا معرفی نمیکرد. قبل از آغاز، دقیقا نگفتند دنبال چه نقشی هستند و انتظارشان از من چه بود. مدیران مصاحبه هم تا حدی تسلط نداشتند و نتوانستند جلسه را به خوبی هدایت کنند؛ در نهایت نزدیک به یک ساعت و چهل دقیقه طول کشید. در پایان با ایمیلی ریجکت شبیه به تمپلیت روبهرو شدم که ارتباطی به شرایط من نداشت و گویی از اینترنت کپی شده بود. وقتی دلیل ریجکت را پرسیدم، پاسخ مشخصی داده نشد.
در گذشته فضای کار این شرکت بر پایهی کار درست و شایستهسالاری بود، اما با آمدن مدیریت جدید در سال ۱۴۰۲ همه چیز عوض شد. حالا بسیاری از افراد بدون توجه به تخصص فقط به دلیل چاپلوسی و نزدیکی به مدیران به پستهای سرپرستی و مدیریتی میروند. خروج پرسنل با حضور مدیریت جدید به شدت افزایش یافته و واحد منابع انسانی هم به جای تمرکز روی راهحلها، بیشتر به رفاقت با مدیریت و چاپلوسی میپردازد. جو بیاعتماد، زیرآبزنی و فضای ناسالم و غیر حرفهای جای کار را گرفته و وضع اینجا را به شدت زHorseن پایین آورد؛ شرکتی که روزی جزو بهترینهای حوزه بانکی بود اکنون به سطحی غیرحرفهای و پایینتر سقوط کرده است.
به جرات میتونم بگم تجربهٔ کاریم با اون تیم خیلی مثبت بود. فضای کار نه تنها دوستانه و گرم بود، بلکه جو مصاحبهشون هم آرام و منصفانه بود و هیچ فشاری احساس نمیکردم. دو ماه کارآموزی گذروندم و چیزهای زیادی یاد گرفتم؛ الان هم بهصورت پروژهای با شرکت همکاری میکنم و از این همکاری راضیام. واقعاً از همهشون سپاسگزارم.
برای من خیلی سخت بود که توی شرکت تولیپ با چنین فضایی روبهرو بشم؛ محیط کار کاملاً مردسالار و با فضای مذهبیِ اغراقشدهای بود که هر جنبهای از زندگی شخصیام زیر نظر بود و فشار زیادی به وجود میآمد. روزها پر از صحبتهای کنترلشده و محدودیتهای نامشخص بود و حس میکردم هر تصمیمی که میگیرم زیر ذرهبین است.
بعد از حدود سه هفته یه نفر از تیم منابع انسانی تماس گرفت و بعد از چند سوال اولیه، دعوت به مصاحبه شدم. روز مصاحبه اول برخوردِ کارشناس منابع انسانی خوب و گرم بود، اما توی اتاق مصاحبه همهچیز عوض شد. مصاحبهگر که یه مدیر جوان و حسابی مغرور به نظر میرسید، با نگاه از بالا و لحن تحقیرآمیز شروع کرد به سوال پرسیدن. سوالها اصلاً ربطی به مهارتهای لازم برای شغل نداشتن و کلی ناشیانه بودن؛ مثلاً از من ارقام سالیانه شغل قبلیم رو پرسیدن که سوالش بیمورد بهنظر میرسید. هر جوابی که درست میدادم، میگفتن «نه، اشتباهه!» در صورتی که بعد از مصاحبه خودم جوابهارو چک کردم و درست بودن. یه سوال هم درباره استانداردی پرسیدن که اصلاً وجود نداشت! نرمافزارهایی که تو آگهی شرکت بهعنوان مهارت لازم ذکر شده بودن رو هم تحویل نگرفتن و گفتن ربطی به این شغل ندارن و جز مهارتهای متفرقهان. آخر سر هم گفتن که «تو و هیچکس دیگهای شایستگی این شغل رو نداره چون کار اینجا علمی و بهروزِ» — یه جور اظهار برتری و فخر فروشی واضح. بعداً فهمیدم این آگهی هفت ماهه همیشه منتشر میشه و هیچکس جذب نمیشه؛ که به نظرم مشکل از سمت مصاحبهگر و فرآیند جذب هست. قبل از مصاحبه نقدهای منفی همین سایت رو خونده بودم و حالا بعد از تجربهی واقعی مطمئن شدم که اونها راست میگفتن. و در نهایت اینکه انگار بدون داشتن آشنا یا رفیق قوی شانسی برای قبول شدن تو این مجموعه خیلی پائینه.
یکی از بدترین تجربههای کاری من، کار کردن در یک شرکت کوچک بود؛ جایی که متأسفانه مدیر منابع انسانی بیشتر از اینکه نقش «منابع انسانی» داشته باشد، خودش را مسئول کنترل و تحت فشار گذاشتن کارکنان میدانست. بیاحترامی در مکالمه، لحن تحقیرآمیز، برخورد از بالا به پایین و بیتوجهی به شرایط کارکنان، کمکم تبدیل به بخشی از فرهنگ شرکت شده بود. در چنین محیطی اگر درباره یک مشکل کاری صحبت میکردی، بهجای اینکه حرفت شنیده شود، احساس میکردی داری برای خودت دردسر درست میکنی. اگر درباره حق و حقوقت سؤال میکردی، بهجای پاسخ منطقی، با رفتاری سرد و تند مواجه میشدی. تلختر از همه این بود که ظاهراً کوچک بودن شرکت تبدیل شده بود به بهانهای برای نبودن ساختار، نبود شفافیت و نادیده گرفتن شأن نیروی انسانی. من یاد گرفتم که کوچک بودن شرکت هیچ ایرادی ندارد؛ کوچک بودن نگاه مدیریتی است که مشکل ایجاد میکند. منابع انسانی قرار است پناهگاه ارتباط بین کارمند و سازمان باشد، نه جایی برای ایجاد ترس، تحقیر و فشار. شاید یک شرکت کوچک باشد، اما آدمهایی که در آن کار میکنند، کوچک نیستند. احترام به نیروی انسانی، هزینه نیست؛ حداقل استاندارد یک محیط کاری سالم است.
گرو گرفتن شناسنامه بزور و غیر قانونی یکی از بدترین تجربههایی که در محیط کاری داشتم، مربوط به این شرکت بود که در زمان شروع همکاری، شناسنامه و یک فقره سفته با مبلغ سنگین بهعنوان تضمین دریافت کرد. مسئله فقط گرفتن تضمین نبود؛ مسئله این بود که وقتی زمان پایان همکاری و تسویه حساب رسید، برای استرداد مدارک و سفته با امروز و فردا کردن مواجه شدم. مدرکی که باید در زمان مناسب و بدون دردسر به صاحبش بازگردانده میشد، عملاً تبدیل به ابزاری برای ایجاد فشار شد. تلختر از همه اینکه در ماه آخر همکاری، با وجود انجام وظایف و تعهدات کاری، مبلغ دریافتی و وضعیت حقوق و بیمه مطابق انتظار من پیش نرفت و همین موضوع، در کنار نگهداشتن مدارک و سفته، احساس بسیار بدی از بیاعتمادی و بیاحترامی به وجود آورد. به نظر من، رابطه کاری باید بر پایه قرارداد شفاف، اعتماد متقابل و رعایت حقوق دو طرف شکل بگیرد، نه با نگهداشتن مدارک هویتی و ایجاد نگرانی بابت سفتهای که مبلغ آن تناسبی با حقوق و شرایط واقعی همکاری ندارد. اگر شرکتی برای شروع همکاری به تضمین نیاز دارد، میتواند شرایط، علت دریافت تضمین، مبلغ، نحوه استفاده و زمان استرداد آن را شفاف و مکتوب مشخص کند. حتی در راهنمای حقوقی مرتبط با سفتههای ضمانت استخدام نیز بر تعیین شرایط استفاده و گرفتن رسید تأکید شده است. تجربه من یک درس ساده داشت: هیچوقت صرفاً به وعده شفاهی «بعداً پس میدیم» اعتماد نکنید. برای هر مدرک یا سفتهای که تحویل میدهید، رسید کتبی و مشخصات کامل داشته باشید و شرایط استرداد را از ابتدا مکتوب کنید. چون پایان همکاری، دقیقاً همان زمانی است که معلوم میشود یک مجموعه چقدر به حرفهایی که روز اول درباره احترام به نیروی انسانی میزد پایبند است.
مدتی رو از روی اجبار با این خانم مدیر منابع انسانی کار کردیم که پر از عقده بود گاهی در یک شرکت، مشکل از کمبود نیروی متخصص نیست؛ مشکل از مدیری است که تحمل نیروی متخصص را ندارد. مدیر منابع انسانی قرار است آدمها را بشناسد، استعدادها را کشف کند، انگیزه ایجاد کند و بین منافع سازمان و کارکنان تعادل برقرار کند؛ نه اینکه اتاقش را به محلی برای قدرتنمایی، تحقیر و اثبات برتری شخصی تبدیل کند. مدیری که از نیروی توانمند میترسد، معمولاً بهجای رشد دادن او، سعی میکند کوچکَش کند. مدیری که نگاهش کوتاه است، آدمها را بر اساس توانایی و شایستگی نمیسنجد؛ بر اساس میزان فرمانبرداریشان قضاوت میکند. و مدیر منابع انسانیای که خودش را بالاتر از کارکنان میبیند، فراموش کرده که عنوان «مدیر» مجوز رفتار غیرحرفهای نیست. کوتهبینی مدیریتی دقیقاً از جایی شروع میشود که مدیر فکر میکند هرکس از او بهتر، باسوادتر یا باتجربهتر باشد، تهدید است. سازمان حرفهای جایی نیست که همه از مدیر بترسند؛ جایی است که مدیر بتواند آدمهای قویتر از خودش را جذب کند، رشد دهد و حفظ کند. اگر یک مدیر منابع انسانی بهجای ساختن اعتماد، ترس میسازد؛ بهجای کشف استعداد، استعدادها را سرکوب میکند؛ و بهجای حل مسئله، از جایگاهش برای کوچک کردن دیگران استفاده میکند، شاید وقت آن رسیده باشد که خود سازمان یک سؤال جدی از خودش بپرسد: چه کسی قرار است منابع انسانیِ منابع انسانی را مدیریت کند؟ چون بزرگترین هزینه یک شرکت همیشه حقوق کارکنان نیست؛ گاهی نگهداشتن یک مدیر نالایق، گرانتر از از دست دادن دهها نیروی توانمند تمام میشود.
این شرکت محصول شما را نمی خرد و فقط با تولید کننده های قدیمی خودشان کار می کنند- فریب رویا فروشی را نخورید. «دستگاه زودبازده»؛ یا کسبوکار زودباور؟ یک دستگاه میخرند، چند عکس از خط تولید نشان میدهند، چند عدد بزرگ برای درآمد ماهانه روی کاغذ مینویسند و بعد به شما میگویند: «با این دستگاه ماهی فلانقدر درآمد داشته باش!» اما یک سؤال ساده وجود دارد: مشتری کجاست؟ اگر قرار بود صرفاً با خرید یک دستگاه پولدار شویم، امروز بهجای کارآفرین، میلیونها صاحب دستگاه داشتیم! واقعیت تلخ این است که در بعضی مدلهای فروش، چیزی که به مشتری فروخته میشود دستگاه نیست؛ رؤیای پولدارشدن است. از ظرفیت تولید حرف میزنند، اما از فروش واقعی نه. از درآمد حرف میزنند، اما از هزینه واقعی تولید نه. از سود میگویند، اما هزینه مواد اولیه، برق، نیروی انسانی، تعمیرات، بستهبندی، حملونقل، بازاریابی، خواب سرمایه و برگشتی کالا را کنار میگذارند. روی کاغذ میگویند: تولید × قیمت فروش = سود اما در دنیای واقعی: تولید بدون مشتری = انبار پر از محصول و دستگاه بدون بازار = سرمایهای که خاک میخورد. بعضیها دستگاه میفروشند و برای توجیه خرید، یک «کسبوکار» هم روی کاغذ تحویل میدهند! اما کسبوکار واقعی با بازار، مشتری، مزیت رقابتی، حاشیه سود و جریان نقدی ساخته میشود؛ نه با یک دستگاه براق و یک فایل محاسباتی پر از اعداد امیدوارکننده. قبل از اینکه کسی بگوید: «این دستگاه ماهی ۱۰۰ میلیون سود میدهد» فقط یک سؤال بپرسید: «۱۰ مشتری واقعی که همین امروز محصول من را با این قیمت میخرند، کجا هستند؟» اگر جواب این سؤال مبهم است، مراقب باشید. چون ممکن است شما قرار نباشد تولیدکننده و کارآفرین شوید؛ ممکن است فقط قرار باشد آخرین خریدار دستگاه باشید. دستگاه را میشود فروخت؛ اما بازار را نمیشود با وعده ساخت. سود را نمیشود تبلیغ کرد؛ سود باید در بازار واقعی اتفاق بیفتد. قبل از خرید دستگاه، بازار را بخرید؛ نه رؤیا را.
در حال حاضر با شرکت سی نی مشغولم و تغییراتی که اعمال شده واقعاً بهبود محسوسی ایجاد کرده است. فضای کار قبلاً خیلی فشرده بود، اما اکنون تیم فروش و پشتیبانی از بخش فنی جدا شدهاند و شرایط کار بهتر شده است. تنها نکتهای که با این شرکت داشتم، وجود داشت و بقیه موارد بهنظر من اهمیتی ندارد.
شرکت خیریه متوسلین به امام رضا علیهالسلام را تجربه کردم، و میخواهم با نگاهی آلوده به احساسات و بدون فیلتر، وضع را بیان کنم. اول اینکه تیم فنی با وجود پروژههای خوب، موقعیت حقوقی و مزایای مناسب را به دست نمیآورد و فشار کار بیوقفه روی تیم برنامهنویسی میافتد. نگرانی اصلی این است که تولید، تاخیرها و فشارها به عهدهٔ همان تیم میافتد، در حالی که پاداشها و امتیازات جای دیگر میروند. به نظر میرسد بخش منابع انسانی و خدمات، وضعیتی نسبتاً آسوده دارند؛ برخی افراد حقوق و مزایای بهتری دریافت میکنند و نیازی به تلاش روزمرهی فنیها احساس نمیشود. خدمات آنها به شکل غیررسمی وارد اتاق تیم فنی میشود، استراحت میکنند و گاه پاهایشان را روی میز میگذارند. اگر فنیها بخواهند به مدیران اعتراض کنند، رئیس غالباً ترجیح میدهد موضوع را از مسیر نیروهای مشابه یا منابع انسانی پیگیری کند. به طور کلی حمایت ملموسی از تیم فنی وجود ندارد، فرصت ارتقا تقریبی نیست و تسهیلات و وامها بیشتر به مدیران و بخشهای دیگر اختصاص مییابد. حقوق به گونهای است که برخی افراد حتی توانایی تعمیر موتور یا ماشین خود را ندارند و برای تامین هزینههای ماهانه مجبور میشوند پروژههای جانبی بگیرند تا اجاره و قسطها پرداخت شود. در نهایت، هرچند عنوان مهندس را به کار میبرند اما شرایط حقوقی و تسهیلات شبیه کارگرانی است که با فعالیتهای پیک موتوری مشغولند.
در شرکت ای لند، شش ماه به عنوان بکاند و فرانتاند کار کردم. تیم ما و مدیر مستقیم واقعاً خوب و صمیمی بودند و همسویی خوبی باهم داشتیم تا کارها رو درست پیش ببریم. نظرات بالادستیها چندان با دنیای برنامهنویسی همسو نبود و مدیران ارشد هم دید فنی نسبت به نرمافزار نداشتند. بیمه فقط بهطور پایه پرداخت میشد. در ابتدای کار قرارداد جدی به من ارائه نشد و با اینکه روی این موضوع پافشاری کردم، نتیجهای نگرفتم و ترجیح دادم ادامه ندهم. اضافهکاری زیادی نبود و ساعات کاری را رعایت میکردیم؛ پنجشنبهها تعطیل بودیم و کار سنگینی هم در آن زمان نداشتیم. پس از نقل مکان دفتر مجموعه به مکان دیگری، بسیاری از همکاران برنامهنویس رفتند. به نظر من میشد فضایی کوچکتر یا فضای اختصاصیتری برای برنامهنویسها در نظر گرفت.
فضای کار در کلینیک آفاق برای من خیلی خوب نبود، با این حال همکاران همدل و صمیمی بودند و کار با تیم برایم راحت بود.
برای مصاحبهٔ پشتیبانی فروش به آنجا رفتم، اما از همان ابتدا روشن بود که جدی نیست. مصاحبهکنندهها بهجای اینکه با من گفتوگو کنند، مرتب ازم میخواستند همانجا بمانم و هیچ گفتگوی جدی انجام نشد. سوالات مطرح میشد اما آنها مدام وسط صحبت من پریدند و فرصت توضیح کامل را نگرفتم. نکتهٔ دیگر اینکه آگهی محل کار نزدیکیتر نشان میداد، اما هنگام رسیدن گفتند محل کار را خودشان مشخص میکنند و کار کمی دورتر بود؛ هیچ هماهنگیای وجود نداشت. در کل تجربهای پر از بینظمی و جانبداری بود.
وقتی وارد شرکت شدم فکر میکردم مکانی خوب برای آموختن است، مخصوصاً برای کسایی که سابقهای ندارند. اما اگر هدف رشد و پیشرفتی برای خودت است، توصیه نمیکنم به رفتن به اینجا فکر کنی. با تغییر مدیریت از مدتی قبل، اوضاع کاملاً تغییر کرد؛ تازه عدهای مدیر آمدند که پیشتر بازنشستهٔ سازمانهای دولتی بودند و واقعاً تخصص لازم را در عمل ندارند و این باعث بهم ریختگی تیم شد. من هم بیشتر وقت را روی محصول تازه صرف کردم که خروجی یا دستاورد مشخصی نداشت. به نظر میرسید مدیران ارشد بیشتر دنبال زمانکشیاند تا پرداخت حقوق؛ جلسات روزانه اوضاع را بهتر نمیکردند و خروجی ملموسی نبود. بهنظر من مشکل اصلی در نبود تخصص کافی در سطح مدیریت بود و واقعاً دیگر تمایلی به بازگشت ندارم؛ یکبار تجربهاش برای من کافی بود.
تجربهات را در ویکیتجربه به اشتراک بگذار
چند دقیقه وقت بگذار و به هزاران نفر کمک کن تصمیم شغلی بهتری بگیرند — کاملاً ناشناس.